
دو سه خطی می شود توی کتاب های تاریخ فردا. آقا معلم، خانم معلم نقاشی می کشد گربه ی پیر را، چوبش را به تخته می کوبد و می گوید: یتیم بود هنوز بچه ها، یتیم. بچه ها یتیم را نمی فهمند. بی حوصله سر تکان می دهند و حفظش می کنند.
این مائی که این روزها دلگرم می کنی خودت را به بودنش، مگر همانی نیست که تا زلزله ای شهری را ویران کرد تا چند روز برای زیر آوار دفن شده های بی گناه و با گناهش اشک می ریزد و چنگ به صورت می کشد و حلوا پخش می کند و وسط شیون و زاریش سراسیمه به فکر خود می افتد که مبادا گسل زیر پای خودش هم روزی دهان باز کند و ببلعدش ؟ و بعد فراموشش می شود؟ مگر همانی نیست که از تازه از دست رفته هایش بت می سازد و دولا راست می شود کنارشان و به به و چه چه راه می اندازد در وصف خوبیشان و بعد تا خاک مرحوم سرد نشده آخرین آلبومش می فروشد و آخرین فیلمش گیشه را می ترکاند و آخرین دکلمه اش اشک توی چشم همه می آورد و جملات قصارش قاب می شود، می خورد توی در و پیکر خانه ها و مغازه ها ؟ و بعد فراموشش می شود؟ مگر همانی نیست که رگ غیرت توی گردنش می جوشد وقتی زن بی دفاع و بچه ی شیرخواره و پیرمرد نا ندارعراق و افغانستان و فلسطین را می بیند که زیر توپ و تانک دشمن له می شوند و شب و روز موشک روی سرشان می بارد و دار وندارشان را به ثانیه ای می بازند یا کاریکاتوری که مقدساتش را به بی شرمانه ترین وضع ممکن به باد سخره می گیرد تا آب دستش هست بگذارد زمین و بریزد توی کوچه و خیابان که فریاد وااسلامنا سر دهد، که برادر و خواهرم تنها نیستی بگوید، که شعار دهد مرگ بر که و چه که نمی گذارد یک آب خوش از گلوی ضعیف و مظلوم عالم پائین رود؟ و بعد فراموشش می شود؟
مگر مای این روزها، مگر این مشت های اعتراض که هر روز کم و کم تر می شوند در استیفای حق ضایع شده شان، مگر این صداهای الله اکبر که هر شب ضعیف و ضعیف تر می شوند روی بام ها، مگر این با ترس توی خیابان کنار سربازهای سیاه پوش راه رفتن ها، مگر این کلیپ های چند ده ثانیه ای دیلیت شده از روی گوشی ها که خون کف خیابان ها و فریادهای قبل از مرگ دارد، مگر این خنده های تصنعی روی چهره هائی که کبود شده اند از غم این چند روز، مگر این هوه کشیدن ها و سرتکان دادن ها که نشد، که نتواستیم، که نگذاشتند، مگر همه ی این ها از "ما"ئی جز آن "ما" که پتکش را توی سر من و بقیه می کوبی هم بر می آید؟ مگر فراموشی جزئی از بازی ما نبوده همیشه؟