تبليغاتX
.: سرگیجه :.

   کنار پل حافظ شمع روشن کرده اند و روبان های سبز و سیاه به شاخه های درخت های اطراف بسته اند.  چند قدم این ورتر و آن ورترش بیشتر فضای لودگی  و مسخره بازی است( گر چه از جنس شادی نیست. ). اکیپ های دسته جمعی از دختر پسرها، شعارهای بداهه گونه ی این روزها و امثالهم. اما هر کس به این قسمت شمع ها که می رسد به احترام جمع هم که شده لبخندش را محو می کند، چندثانیه ای می ایستد، شمعی روشن می کند، پای جوی می گذارد و بعد آرام راهش را می کشد و می رود. آن ها که بیشتر می خواهند همدردی کنند کامنتی هم پای شمع روشن کردنشان می دهند تا تایید جمع را بگیرند یا آه و افسوس  ناظران را بشنوند وبعد بروند.

   نوشتن از این غم های بزرگ، غم هائی که دغدغه ی جمع می شوند یا به شکل حس های تلخ دسته جمعی در می آیند، سخت است. مسوولیت دارد. غم برای خودت که باشد تکلیفت را باهاش می دانی. یا توی میدان جنگی و عاقبت پشتش را به خاک می مالی یا حریفش نمی شوی و پشتت را به خاک می مالد. یا دفنش می کنی درون خودت تا جائی روزی  اگر شد برگردی و سراغش را بگیری یا به دوش می کشیش، مدام این ور و آن ور می بریش با خودت هر جا. یا می گوئی به جهنم که نشد، که نبود و پرتش می کنی توی دره ی بی تفاوتی ها یا آن قدری می سوزی و می سازی کنارش تا عاقبت درمانش را پیدا کنی. همچو چیزی است کلنجار رفتن با مصیبت ها در دنیای خصوصی هر کسی با خودش. اما غم که بزرگ شد و پای شرکائی که به میان آمد، قضیه فرق می کند. صورت مساله دیگر به شکل قدیمش نیست.  دیگر باید حواست باشد قدم توی کدام راه می گذاری یا نمی گذاری، چه عکس العمل هائی در موقعیت از خودت نشان می دهی یا نمی دهی، چه ملاحظه کاری ها و سازش ها و بی تفاوتی هائی را لحاظ می کنی یا نمی کنی.  باید بفهمی هم قطارانت کدام سمت "یا"ها را ترجیح می دهند و قطب نماها کدام سمت را نشانت می دهند. باید درک کنی که دیگر توی قلیل نیستی، مای کثیر است که فرمان می راند. و همین هاست که  بودن توی این جور موقعیت ها و نوشتن از آن ها را سخت و سخت تر می کند.

شمعی روشن می کنم و می گذرم.