
تنم می خارد برای نوشتن از حال وهوای این روزها. نه از جانبداری ها و حمایت ها و نه از دشمنی ها و بغض ها. نه از حلقه های اتحادی که شکل می گیرد و نمی گیرد و نه از بیانیه ها و تبلیغ ها و ضدتبلیغ ها. تنم می خارد که کمی از حال و روز خودمان بگویم که درگیر چه قضایایی شده ایم و خود هم نمی دانیم؟
دارم به تمام صفت هائی فکر می کنم که کسانی که در راس هرم نشسته اند، برامان ساخته اند. به "عزیز" و "همیشه در صحنه" و "بزرگوار"هائی که عادتمان شده کنار "ملت" ببینیمشان. به این سلسله مراتبی های رئیس و مرئوسی تعریف شده، به ولی نعمتان جامعه، به خواست ملت که خواست من و تو و دیگران باشد. به این که توی این ساختار مسخره که همه از بالا تا پایین، از فقیر تا غنیش برای هم دندان تیز می کنند و روز و شب خط و نشان برای هم می کشند، ملت یعنی چه؟ صحنه کجاست؟ خواست کیلوئی چند؟
این روزها جنگ می بینم، تلاش برای زنده ماندن و بیشتر نفس کشیدن می بینم. من آدم ها را می بینم که طعمه ی یکدیگر می شوند. "نصر من الله و فتح قریب" برای همدیگر می خوانند. هر کسی خود را برنده ی یک بازی می داند و بازنده ی بازی های دیگر. نمی فهمم چه قیامتی به پا شده که همه هراسان می خواهند خودشان را نجات دهند فقط. نمی فهمم.
نمی فهمم چه بر سر شرف و انسانیتمان آمده که هر کسی ساز خودش را دارد می زند؟ هر کسی پرچم خودش را و رنگ خودش را بالا می برد؟ من دانشجو که سالی n میلیون خرج تحصیل و خوابگاه و بریز و بپاش و خورد و خوراکم عملا هزینه ی صفر برایم دارد، با شکم سیر الان پای اینترنت مفت پرسرعت نشسته ام و بیست تا tab دانلود باز کرده ام و هم زمان این خزعبلات را هم این جا تایپ می کنم، چه می خواهم و پیرمردی که هشت دهه از عمرش می گذرد و یک جای سالم و بی زخم هم در بدنش ندارد و پشتش از رنج زحمت هائی که توی زندگیش کشیده، خم شده، چه می خواهد؟ من پایتخت نشین، توی حباب بالای سرم می خواهم گشت ارشاد سر ونک و آریاشهر نباشد و یوتیوب و فیس بوکم فیلتر نشود تا فان روزم که خلاصه شده توی دو سه تا کوئیز ابلهانه و دو سه تا ویدئوی سوتی های این و آن، مختل نشود و ستاره پای کارنامه ی توی دانشگاهم نرود و فردای روز مهر سبز پای ویزای آمریکا و کانادایم بخورد و کوره دهات نشین بیچاره، کیلومترها دورتر، ننگ گدای دولت بودن را( که از فحش ناموس هم برایش بدتر است ) به جان می خرد تا یک وعده غذای روزش بشود دو تا که شرمنده ی زن و دوازده سیزده تا بچه ی قد و نیم قدش نشود، شب ها چشمش از اشک پر نشود وقتی دست نوازش بر سر بچه هایش می کشد و می گوید: بخواب دخترکم، بخواب پسرکم، نیست، بخواب، نیست. کل دار وندارش از زندگی که سیب زمینی و پیاز توی انبارهایش باشد خریدار داشته باشد تا نگندد و ورشکست نشود، که بچه اش از آنفلوآنزا و وبا و حصبه توی قرن موشک و ماهواره نمیرد. من چشمم به دهان نامزد محبوبم باشد که از حقوق شهروندی از دست رفته ام، از منشور حقوق بشری کورشی، از تعامل سازنده با چندهزار نفر جهود و زرتشتی ومسیحی این خاک بگوید و از آزادی بیان و دمکراسی و هوای تازه دم بزند تا کلاه از سر بردارم و تعظیمش کنم، سوت باران و کف بارانش کنم و آن دیگری همین که بشنود امسال دولت نامزد محبوبش نخواهد گذاشت که خود و خانواده اش از قحطی بمیرند، نفس راحتی بکشد و رایش را با اطمینان توی صندوق بریزد.
می دانید از چه می گویم؟
از این شکاف های لعنتی. از این فاصله های عجیب و غریب ما ایرانی ها. از این جبهه بندی های مشخص که مرزهاش را پررنگ کرده اند بین خودشان. از هر آن چه که اسمش می دانم که تضارب آرا و تفاوت سلیقه ها نیست. جنگ داس و تفنگ است. جنگ شکم سیری و نداریست. جنگ مکنت و نکبت است.
چه بر سر این ملت آمده که رئیسش عین نقل و نبات نشر اکاذیب می کند، دیگران دوره می افتند و فریاد می کنند که ببینید دروغ دارد می گوید در روز روشن، ببینید مسلمانان، گند زده به اخلاق و مسلمان دروغ را می بیند و می شنود و با این حال آن را به آن چه خود بزدلی ها و شعارها می نامد، ترجیح می دهد؟ چه ترسی است که در جان پائین دست جامعه ریشه دوانده که مبادا گذشته های تاریک برایش تکرار شود و دودستی چسبیده به خواب خوش این روزهایش؟ چه جنگی است که با سلاح دستبندهای سبز و فریاد یاردبستانی و همراه شو عزیز هم سنگر برای خود می جوئیم؟ چه بر سرمان آمده که تک تکمان ارث پدرمان را از دیگران طلبکار شده ایم؟
جنگ است. تلاش برای زنده ماندن. نفس کشیدن. برنده. بازنده. قیامت. رستگاری.
و حال و روز ما خوش تر از این نیست که می بینی. اما توئی که از روی حب و بغض جمعه به یکی رای می دهی و مستحق بر کرسی قدرت نشستنش می شناسی، کمی بالاتر از کت مندرس و قیافه ی ژولیده پولیده آقای رئیس و رویای موی سیخ سیخونکی داشتن و مانتوی کوتاه چسب پوشیدن را ببین، کمی بالاتر از انتقام و چاقو توی شکم دشمن فرو کردن ها را ببین. نفس عمیق بکش و تا ده، تا صد، تا هر چند که شده بشمار که خون از جلوی چشمانت کنار برود، بعد از لاک خودت و همفکرانت در هر جبهه ای که هستی بزن بیرون و جای دیگران هم نفس بکش. خودت را جای بالا تا پائین جامعه،از دلال و حمال و گدایش تا تاجر و وزیر و وکیلش بگذار و قضاوت کن. و فردای انتخابات که اسم نامزد محبوبت از توی صندوق آمد بیرون، مشتت را توی هوا نچرخان و دندان هایت را به نشانه ی دشمنی محکم به هم فشار نده. ببین که روز خنده ی تو، روز گریه ی دیگری است. پس حق خودت را طلبکار باش و حق دیگران بازنده ی ماجرا را، دیگرانی که هر چه نباشند در صفت هموطن با تو مشترکند.
پ.ن1: این پست کاملا در فضای جوگیری انتخاباتی نوشته شده! بنابراین هیچ گونه ارزش آرشیوی، غیر آرشیوی و غیره ندارد.
پ.ن2: مدیون خودت باشی اگر برداشت جانبدارانه بکنی.