تبليغاتX
.: سرگیجه :.
   یک چیزهائی را به کل از ذهنم پاک کرده ام. جامع و مانع بودن حرف ها را مثلا. همیشه این طور است که از جائی شروع می کنی، می روی به سمت این که همه چیز را بگوئی، همه ی آن چه که هستی را نشان خودت و دیگران بدهی و این وسط نمی فهمی که خار و خاشاک قاطی حرف هایت شده، موجودات دیگری قاطی "من" ات شده اند. حالا بیا و لیبل بگذار روی شلم شوربائی که ساخته ای، نمی شود. باید به این فکر کنی که من بعد حواست بیشتر به "همه"ها و "دیگر"های حرف هایت باشد تا به اشتباه نیفتی و نیفتند.    

   کلاف سر در گم است این خرداد. وقتی از راه می رسد، مدام دستم را باید سایبان پیشانی ام کنم، چشم بدوزم به دورترین افق در دیدرس و خیال کنم چه راه طولانی آمده ام. خیال کنم که هر کس راه خودش را دارد و وقتی برای در میانه های راه دیدن خود و این جا، میانه های راه من است مثلا. که راه اگر میانه نداشته باشد، آدم می میرد. باید حسابم را با خودم صاف کنم که تا به امروز چه هاگفته ام و چه ها نگفته ام؟ که کدام هاش درست فهمیده شده اند؟ کدام هاش علامت سوالی بزرگ بوده؟ کدام  بایدی توی ذهنم بوده که روی کاغذ که آمده یا توی دهانم که چرخیده شده شاید، شده انگار، شده ای کاش؟  کدام "مبادا فلان شود یا نشود"ی ترمز راهم شده؟ که تا به امروز چه ها گفته اند و چه ها نگفته اند؟  توی ذهنم بیاورم که چه کسری از من الانم را مدیون چه کسانی هستم؟ که کجاها، چگونه بودنم را یادم داده اند؟ که چه خوب است این "کسی" ها را داشتن برای کج نرفتن، هرچند که نتوانی سپاسگزارشان باشی، که همیشه یک بدهکار بزرگ باشی برای خوبی های بی دریغشان.

    این چند وقته هرجا خواسته ام به طور ارادی چیزی غیر از خودم باشم، یک گند اساسی به همه چیز خورده و با این حال می بینم که تیک کنار آن طور دیگرم می خورد. همین هاست که باعث می شود گاهی آدم خل بازی اش بگیرد وخودش را جای این و آن بگذارد. فرم لبخند زدنش را عوض کند، فرم اخم کردنش،  نگاه کردنش، راه رفتنش، احوال پرسی و چاق سلامتی کردنش، سلام و خداحافظی تحویل دادنش، یاد کردنش، از این و از آن خواستنش، شکل عاشق شدنش را حتی. گاهی این طور بهتر است. بهترکه نیست، باورپذیرتر است. خط معیاری است که همه می شناسندش. زبانی که همه دوست دارند به آن صحبت کنند. امضای پای کار است که همه یک جور می زنند. همه بازیش می کنند و خم به ابروشان هم نمی آورند که دروغ است، خود مرگ است اصلا. خرداد که می شود، همه ی این ها وول می خورند توی ذهنم. یکهو یادم می آید که این امضاها مال من نیست. این زبان من نیست، خط من نیست. دروغ من نیست.

   ولی آن قدرها دور نشدم هنوزکه خاک وعرق نشسته روی تن ام، تاول دست ها و پاهایم، چین های ریز و درشت روی گونه هایم را نشانت دهم تا باور کنی. که همه ی این راه رفتن ها فهمیده باشم که به هیچ نمی ارزیده. تو بگو یک قدم دور شدی از شروع وهزارهزار تا قدم مانده.  همان یکی هم یادت می دهد بالا وپائین پریدن های بی مورد را دیگر فراموش کنی و آن طور که شبیه واقعیت است، خودخودت باشی. آن طور که شبیه واقعیت است امضا بزنی و بنویسی و بگویی.  بخندی و اخم کنی و نگاه کنی و راه بروی. یاد کنی و عاشق شوی. بشنوی و کج نروی.  بین گذشته ها و مانده ها، رفته ها و نرفته ها. طوری که آدم به میانه های راه رسیده یاد می گیرد که باشد.


 پ.ن: تجربه چيزیست كه آدمیزاد به دست می‌آورد، وقتی كه در پی به دست آوردن چيز ديگریست.

 فدريكو فلينی