تبليغاتX
.: سرگیجه :.

   حالا من هی می‌گویم که یک وری نگاه کردن بد است. بیا متر برداریم، حماقت آدم‌ها را بسنجیم. شیشه عینکشان را تمیز کنیم تا بهتر ببینند.

    آخر همه آن چیزی که می‌گذرد، آن قدر سریع و وحشیانه هست که خیلی‌ها را جا بگذارد و خیلی‌ چیزها را بردارد ببرد با خودش.

   پلی‌لیست می‌سازم برای خودم، تویش پر از این آهنگ‌هایی که چروک ‌افتاده روی صورت پیر عشق آدم‌ها، پر از خواستن‌های بزرگی که خاک خورده توی دل‌ها، پر از "تو"هایی که تمام دار و ندار یکی بوده‌اند و حبس شده‌اند حالا لای کاغذها، پر از صداها و نگاه‌هایی که سهل‌انگارانه گم شده‌اند توی هوا، پر از چمدان‌هایی که رفته‌اند سفر، پر از یاد آدم‌هایی که یک روز گذاشته‌اند و رفته‌اند بی خبر.

     آخر ساعت نگاه کردن که نشد کار تکراری!

   بعد یک لحظه همه جا ساکت می‌شود، از این ساکت شدن‌ها که بعدش چاره‌ای نمی‌ماند برایت جز روراست بودن با خودت. من می‌مانم و یک دنیا ترس از این که نکند خودخواهانه همه چیز و همه کس را برای خودم خواسته باشم؟ نکند خواسته باشم به قیمت بالا کشیدن خودم کسی را به زیر بکشم؟ نکند خنده‌ای را از لب کسی پایین کشیده باشم؟ نکند کوتاه مانده باشم و چهارپایه زیر پایم گذاشته باشم تا بلندتر به نظر بیایم؟ نکند نداشته باشم کف دست‌هایم، ته خورجینم، تحفه‌ای که شایسته پیشکش کردن به دیگری باشد؟

   آخر من هیچ وقت بلد نشدم به نفع خودم مصادره کنم، شادی‌هایش را. بلد نشدم خوبی‌هایی را که نداشتم، توی وجودش ببینم و بگویم آهای آدم خوشبخت، حالم از این همه خوشبختیت به هم می‌خورد. خوشبخت یعنی تویی که این همه لحظه‌های خوب برای خودت ساخته‌ای. خوشبخت یعنی تویی که داری به این همه تلخی می‌خندی، خوشبخت یعنی تویی که ترکش حرف‌های مردم صاف نمی‌خورد وسط پیشانیت، توی مخت. سرت را بالا ‌می‌گیری همیشه و مطمئن گام بر‌می‌داری ... همین طور محکم، همین طور قوی، جوری که هیچ کس جرات نکند چپ چپ به بودنت زل بزند. 

   آخر من هیچ وقت آدم خودخواهی نبوده‌ام. مغرور بوده‌ام یا چیز نفهم یا حواس‌پرت یا یکدنده و لجباز، خودخواه اما نه. وقتی توی گوشه‌های مخفی دور و نزدیک، یواشکی شادی‌های دیگران را دید می‌زدم و بعد زیاد زیاد به وجد می‌آمدم از احوال خوبشان. وقتی یک دنیا چیزهای خوب برای دیگران زندگیم ‌خواستم، وقتی اشک شوق بود برای اوج گرفتن‌ها و پروازهای کسانم، وقتی دلهره‌های یکهویی برای غم‌های نشسته گوشه دل کسانی که دوستشان داشتم...

   کاش بخندد. کاش همین حالا ستاره‌اش توی آسمان بدرخشد. کاش قاصدک شاد همین حالا بیفتد روی پلک‌های خیسش. باید که ببینی تا دلت قرص شود که دردی نیست، که دنیایش آرام است، بعد لبخند رضایتی بزنی و بی‌صدا بگذری.

   آخر من هیچ وقت ... از این سکوت‌ها ... همین حالا ... همین طور قوی ... آرام ِ آرام... تا دلم قرص.

   گذشته نام قشنگی است. گذشته کلافه است. گذشته همیشه خسته است. نه لزوماً از این خسته‌های بد، گاهی هم خسته خوب. خسته‌ای که یادت می‌آورد چه قدر زیاد خواسته‌ای که خوب باشی برای دیگران، که چه قدر زحمت کشیده‌ای برای عشقت تا قد بکشد، که گاهی شده فریاد بلند خواستنت را هم قورت داده‌ باشی، فدای سر تمام اتفاق‌های خوب دنیا.

   خسته‌ای که توی یک شعر جا نمی‌شود.


پ.ن: دیگه تکرار بس‌ ِ بس ِ بس ِ بس ِ بسه. نقطه.

و اکثرمون لا یعقلون
پنجشنبه 7 آبان1388

   مثل همیشه است که گذشتن‌ها و رفتن­‌ها ادامه داره. کسی هم عین خیالش نیست که خب بالاخره یه روزی می­‌رسه که پلک ناجوره رو باید بزنی و بعدش ببینی نیست، نمی‌خنده، راه نمی‌ره، نفس تند و تندش توی صورتت نمی‌خوره، دست گرمش توی دستت نیست.

   مثل همیشه است که یکی می‌پرسه راستی فردا چی می‌شه و همه جواب‌ها امروز داره و خوشبینانه، دیروز که انگار آینه گذاشته باشی جلوی ساعت دیواری اتاقت و خودت رو گول بزنی با تصویر اون تو.

   مثل همیشه است که چشم‌ها زوم می‌کنه رو صورت آدم‌ها و رفتارهاشون و فکر میره پیش بهانه خنده و گریه‌های دم دستی هر روز. شهر، خیابونا، ترافیک، کوچه پس کوچه‌ها، ساختمون‌ها، دیوارها، پیاده‌رو‌ها، خونه، سر کار، دانشگاه و آخرش اون قدر خسته که پیش خودت فکر کنی لابد همین بود، خواب.

   بعدش تمام آدم‌ها و خاطراتشون گیر می‌کنند توی آبمیوه‌فروشی فلان خیابون و ردیف‌های صندلی فلان سینما و بگوبخندهای بلند فلان گردش‌ها و درددل‌های فلان روزها و و پیاده‌روهای طولانی فلان شب‌ها و نو شدن‌های فلان فروردین‌ها و آدم‌برفی ساختن‌های فلان اسفندها و ادا و اطوارهای فلان فیلم‌ها و سیب گفتن‌های فلان عکس‌های توی آلبوم.

نگاه می‌کنی و ساکت می‌مانی. نگاه می‌کنی و می‌ترسی. بس که نمی دانی کجای کار بود که دیر کردی؟

   یک جمله بلند باید بنویسم، خیلی بلند. باید تمام شادی‌های تکه تکه شده روزها را جمع کنم یک جا و آشتی‌شان دهم با هم.

   خستگی‌ها بزرگند، زیادند، کش می‌آیند. از هر کسی بپرسی یادش نمی‌آید کی بود؟ کجا بود؟ چرا بود؟ بی‌تفاوت جواب می‌دهد هیچچی، هیچ‌کجا، هیچ‌کس. فقط بود. هیچ ­کجا رفتن ترسناک است یا که هیچ­ کسی شنیدن یا که هیچ ­چیزی گفتن. پشت همین هیچ‌ها، همین سه حرفی‌های ساده همیشه شک کن به دردی که نمی‌بینی یا حرفی که قرار نیست بشنوی، بس که تلخ است.

   همه ما شبیه همیم. توی بیداری، خواب می‌بینیم و توی خواب هم که هیچ. به آدم‌های توی عکس‌های آلبوم نگاه می‌کنیم که چه خوب همیشه لبخند می‌زنند. به صداهای همیشه توی گوشمان که می‌گویند آهای، این طور. به حرف‌ها و نگاه‌های معجزه‌واری که پخش می‌شوند روبرومان توی هوا و گم می‌شوند. انگار که یکی دستت را وقت آب‌بازی کنار فوّاره بگیرد و بگوید بس است برای امروز و تو ندانی دوباره کی خیس لذّت­های کودکانه‌ات خواهی شد؟ قطع می‌شوند یا قطع می‌کنی. فرقی نمی‌کند. آلبوم عکست را می‌بندی، آهنگ‌ها را فراموش می‌کنی، دست تکان می‌دهی و خداحافظی می‌کنی، می‌روی می‌چسبی به همان تعلّقات سابق.

   دلبستگی‌ها بزرگند، زیادند، کش ‌می‌آیند. از هر کسی بپرسی حواله‌ات می‌دهد به آخرین باری که خیس شد، به کی و کجا و چرایش. از این حواله دادن‌ها که چشم‌ها وقت تعریف کردنش معلوم نیست کجا را نگاه می‌کنند و ته تهش هم لبخند یک وری روی لب و "آره" معنادار دارد، یعنی سابق بر این و گاهی که الان و این روز­ها نه.

   یک جا نیست. تکه تکه، قیچی شده.  یک جمله بلند می‌خواهد فقط که هر جا خواست تمام شود، "که" بگذاری، "تا" بگذاری، "با" بگذاری، "به"، "و"، "این"، "آن"، دو نقطه، ویرگول، هر چی که بعدش شبیه ادامه‌ها باشد. یک جمله بلند که نگذاری تهش "به سر رسید" باشد.

 یک جمله بلند که خیس تمام نشدنش باشی.


پ.ن: یک چیزهایی هم دارم می‌نویسم، بدخط.