تبليغاتX
.: سرگیجه :.
پارانویا
پنجشنبه 23 مهر1388
همیشه فکر می‌کنیم چطور شروع کردیم، بعد دوباره شروع می‌کنیم.  

آس
شنبه 11 مهر1388
   مگر قرار است آدم راز تمام نگاه ها را بفهمد؟ مگر نمی شود جایی که می رسی به چه و که و چون و امّا و اگر و باید و شایدها یا که به سخت ترین کلمه ها که زبان درست نمی چرخد به گفتنشان، یکی باشد که بگوید"هیس، فقط نگاهم کن، هزار هزار کلمه های سختت را بگذار توی جیبت و یک دو کلمه ای آسان، نگاااااااااااااااااااااااااااهم کن"؟ مگر می شود بعدش تو نگاه کنی و سادگی ببینی و حقیقت و نگویی که "هی، دنیا معجزه دارد هنوز"؟


پ.ن: اورکا ... اورکا.


از ما
یکشنبه 5 مهر1388

نگاهم را توی آینه می­ چرخانم روی خودم تا بپرسم خب توی این روزها و این لحظه­ ها، توی در جا زدن هستی؟ توی نرسیدن؟ توی نشدن؟ توی آرزوهای دور؟ توی طعم­ های تلخ؟ توی کلیدهای گم؟  توی بسیارهای در راه؟ توی کم­ های توی جیب؟ توی نگفتن­ ها؟ توی ندیدن­ ها؟

بعد مکث می­ کنم.

بعد فکر می­ کنم همه­ ی دست و پایی که دارم توی زندگی می­ زنم- اگر اسمش این باشد- فقط برای خوشبخت­ بودن­ تر است یا خوشبخت­ تربودن. یعنی توی گاهی­ های خسته از همه چیزم یاد گرفته­ ام به خودم فرصت فکر کردن بدهم. شده با یک چشم بستن باشد تا یادم بیاید که کدام لحظه­ ها مال من بوده­ اند و کدام آدم­ ها، توی کجای جغرافیای زندگی، آدم فهمیدنم و این که لحظه با آدمش، چقدر خوشبختی بی­ نهایت بوده­ است برایم. یا شده با یک نگاه به دور و برم تا ببینم که رفیق روزهای خوب و رفیق خوب روزها داشته­ ام کلّی، چشم نگران و نگاه منتظر، گوش برای شنیدن، قلب برای تپیدن، پا برای هم­ قدم شدن. همه آن چیزی که دلگرم به بودنت می­ کند و یک به پیش بزرگ تحویلت می­ دهد.

می­ دانید؟ گاهی زیادی ناشکریم. مایی که خوشبخت­ اتّفاق­ هایی که افتاده، مایی که خوشبخت راه­ های پیموده شده، مایی که خوشبخت روزهای گذشته، مایی که خوشبخت خاطرات خوب...مایی که خوشبخت خوشبختی­ های پیش­ رو، تو بگو دور، تو بگو دیر.

همه چیز به طرز ناشیانه­ ای بچه­ گانه است. غرزدن­ها و گلایه­ ها بیشتر. خداجان تو نبین و نگیر بر ما، این های و هوی­ ها را.