تبليغاتX
.: سرگیجه :.
سه شنبه 31 شهریور1388

از این لامپ­های سقفی پرنور پرمصرف چشم بترکون.

از این چشم­های خیلی طولانی خیره بشوی خسته نشو.

Of profound experiences
شنبه 28 شهریور1388

یک جایی بود توی زوربای یونانی، شخصیت داستان تعریف می کرد که روزی داشته توی جنگلی قدم می زده. ناگهان می بیند که روی یکی از شاخه های یک درخت پروانه ای تلاش می کند تا از پیله ی کرم ابریشمش بزند بیرون و زندگیش را شروع کند. پروانه هر چه قدر تلاش می کند، کمتر نتیجه می گیرد یعنی پیشرفت از پیله بیرون زدنش کم است. خلاصه که یارو جلو می رود، به پیله نزدیک می شود و به بالهای پروانه با نفس گرم خودش می دمد تا کمکی کرده باشد. بعد می بیند که پروانه کم کم از پیله می زند بیرون و توی دست های مرد بال هایش جمع و جمع تر می شود. مرد باز هم توی بال های پروانه می دمد. پروانه بیشتر بال هایش جمع می شود. آخر  سر که بال هایش چروک شد، پروانه همان جا توی دست های مرد جان می دهد.

مرد می گوید آن لحظه بزرگترین تراژدی عمرم توی کف دست هایم اتفاق افتاد. بزرگترین غم زندگیم گوشه ی قلبم نشست. بزرگترین عذاب وجدان آن لحظه بود که سراغم آمد. مرد می گوید بعد از آن لحظه تصمیم می گیرد که به قوانین طبیعت احترام بگذارد. می گوید اگر اجازه داده بود پروانه با نور آفتاب از پیله اش بزند بیرون، حالا جهان یک پروانه بیشتر داشت و یک قاتل کمتر. یک زیبایی بیشتر و یک زشت کاری کمتر. جهان، جهانی می شد که با قوانین محکم خودش پیش می رفت، نه با قانون تراشی های مقاومت کارانه ی مرد. تو بگو یک پروانه مرده باشد، گاهی آن قدر زیاد است که نگو.

اصل داستان همیشه توی ذهنم هست. با تمام جزئیات و شاخ و برگ ها و تفسیرهایی که خودم بهش اضافه کردم و می کنم و به مرور زمان احتمالاً کامل تر هم خواهد شد. اصل داستان مانیفست بودن من است. قانون زندگی من. مرامنامه اجتماعی من. محک شخصیت سنجی خودم برای خودم.

قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت.قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت. قانون طبیعت.همه اش را نوشتم. بی کنترل سی. بی کنترل وی. نوشتم تا یادم بماند همچنان.

نوشتم تا یادم بماند که اصل بر گفتن است. اصل بر صداقت است. اصل بر خود بودن در حضور دیگری است. و  من اگر با این عقل ناقص و حواس پرتم  از کار دنیا همین یک چیز را فهمیده باشم، تمام عمر کفایت می کند برایم.

تا یادم بماند که اگر روزی حرفی توی دلم بود که می خواست از پیله اش بزند بیرون، آن بیرون آفتابی هست که کمکش کند حرف، بال هایش را باز کند و آرام جان بگیرد، پروانه شود و پرواز کند. تا یادم بماند که پروانه شدن را نگاه کنم. پیله ی حرف ها را توی دستم نگیرم و فوتش نکنم تا به خیال خودم کمکی کرده باشم. تا یادم بماند که فوت کردن هایم پروانه را می کشد، برای همیشه. تا یادم بماند که کف دلم، توی کف دستم نباید بمیرد .

تا یادم بماند که جهان بی پروانه، چقدر زشت است. جهانی که در آن حرف های توی دلت را نبینی که آن بیرون دارند برای خودشان پرواز می کنند.

این بار مخاطب تویی. تویی که پروانه حسّم، عاقبت حوالی چشم هایت پرواز کرد و دیدی. دیدی؟

 

پ.ن:  ردپاها. یکی این جا، یکی آن جا. حق دارم شک کنم. نفهمم و ته جمله هایم دو نقطه هاج و واجی بگذارم. ها؟

جمعه 20 شهریور1388
يَا رَاحِمَ الْعَبَرَات
سه شنبه 17 شهریور1388

   داری با دوستت قدم می زنی، یک بعد از ظهر که باد پاییز محکم می کوبد توی صورت. داری با دوستت آلاسکا لیس می زنی، یک ظهر جهنّمی تابستان. داری سورتمه اش را هل می دهی، سر بخورد روی برف ها، چلّه ی زمستان. بهار هم که شاد، نوشتن ندارد خب!

   بعد دوستت دارد به این فکر می کند که اگر مثلاً فصل ها پنج تا بود، شاید سوار تاب می شدید و همدیگر را هل می دادید یا اگر که شش تا، توی یک کافه با هم عصرانه، چای می خوردید یا که هفت تا و شطرنج بازی می کردید و هشت تا و سیب زمینی توی خاکستر آتش سرخ می کردید و نه تا و ...

   بعد تو داری به این فکر می کنی که دوستی همه اش، قدم زدن و آلاسکا لیس زدن و برف بازی کردن و تاب هم را هل دادن و چای عصرانه خوردن و شطرنج بازی کردن و سیب زمینی توی خاکستر آتش سرخ کردن و کلّی چیزهای خوب شبیه این ها نیست که. یعنی هست ها، همه اش نیست امّا. به این فکر می کنی که دوستی گاهی حرف است، کلمه است، نگاه است، حضور است. تاپ تاپ یک قلب است که صدایش را نباید مخفی کرد. بی بهانه است. صادقانه است. مهم هم نیست که چه فصلی باشد دیگر.

راستی، دو نقطه دی.
پنجشنبه 12 شهریور1388

سلام، دو نقطه دی. دوباره من، دو نقطه دی. حالم خوب نیست، دو نقطه دی. غم ناجوری، دو نقطه دی. ریزریز، دو نقطه دی. نشسته گوشه ی دلم، دو نقطه دی. تازگی ها، دو نقطه دی. شاید هم ازقبل تر، دو نقطه دی.  چقدر دیر است، دو نقطه دی. دوباره من، دو نقطه دی. راه، دو نقطه دی. نا تمام، دو نقطه دی. نگاه که می کنم، دو نقطه دی. چقدر خسته، دو نقطه دی. نگاه نمی کنم، دو نقطه دی. آآآآآآآآآآخ، دو نقطه دی. راه می روم، دو نقطه دی. که گفتن ندارد، دو نقطه دی.     

راستی، دو نقطه دی...


پ.ن: ترسناک تر سراغ داری، رو کن.

مادربزرگ یک صبح رفت، برای همیشه.

و من فراموشم شد. که بگم لالایی آخرت رو نگفته رفتی. پند آخرت رو نداده. سفره ی رنگین آخرت رو نچیده. آیة الکرسی آخرت رو نخونده. عیدی آخر لای قرآنت رو نپیچیده. نعنای آخر باغچه ات رو ندیده...

فراموشم شد که صدای عقربه ها، آن قدرگم است گاهی که نمی ترساند. که بعضی از دست دادن ها، همیشگی است. که بعضی جادّه ها را یک طرفه ساخته اند که داغ برگشت ناپذیریش به جانت بماند. که  بعضی حسرت نگفتن ها و نبودن ها و ندیدن ها و نداشتن ها را تا عمر داری، باید روی دوشت این ور و آن ور بکشی.  

سنگ از زیر پاهات که سرید، می لغزی و پرت میشی پائین درّه. نه مثل این فیلم ها که دستت رو گیر بدی به صخره و یکی اون بالا، خسته تر از خودت، بگیردش و بکشدت بالا. سنگ از زیر پاهات که سرید، تمام است. صفر و یک محض. غیرقابل جبران.

همین ها دلیل است. فلسفه است. نتیجه است. سه نقطه است که بی حوصله، به امان خدا رهایشان می کنی، تا بعد.

نه اصلاً یک چیزی از جنس همان چیزهایی که می گویند از تو صدایت می زند و تند تند الهام می کند.

که بگویی. که باشی. که نترسی. که دوست بداری. که صدایت را به گوش دیگران برسانی. که یک گوش خوب متقابل باشی برایشان.  که یکبار برای همیشه، اگر شد، دست دیروز را بگیری و بگذاری توی دست فرداها و اگر که نه، دلت قرص شود از این که تلاش خودت را کرده ای و دین خودت را ادا کرده ای. که خیالت راحت شود از این که بعدها خاطره شود، نه آرزوی روزهای دور که خستگی اش توی اعماق جسم و روحت بماند. تیک بزنی بودنت را، گفتنت را، یک تیک مطمئن.

همیشه درون زودتر از بیرون خبردار می شود.

یکهو سراغت می آید و اگر بی خیالی طی کنی، اگر به فعلاً گفتن هایت زنده باشی، اگر خودت را در موقعیتش قرار ندهی، اگر نخواهی که تصمیم بگیری، معلوم نیست چه خواهد شد؟ که پای علامت سوال های فرداهایت چه خواهی نوشت؟  

حالا تو بگو داستان آدم های در گوشی خاطره تعریف کن را، آدم های قایمکی عاشق را، آدم های فنجان قهوه های تکی، آدم های خون دل خورده،آدم های مبادا چنین و چنان، آدم هایی که دانسته و ندانسته گند می زنند به سرنوشتشان و فردایش کاسه ی چه کنم چه کنم دست می گیرند.

روی شیروانی داغ ایستاده ام. همه ایستاده ایم، با دردها و درمان ها، خوشی ها و ناخوشی هامان. ایستاده تا نمیریم.

مشق امروز این است:

من نمی گذرم. من هوه نمی کشم. من خون دل نمی خورم. من قایمکی ندارم. پشت پرده و جلوی پرده.  حرف های در گوشی. خاله زنکی. مفت.

از معجزه های ریز و درشت هم نمی گویم.

 شادی های دیگران را هم به نفع خودم مصادره نمی کنم.

به این هم فکر نمی کنم دیگر که کی حواسش هست و کی نیست؟ کی آخ می گوید و کی نمی گوید؟ کی نگاهش را چقدر دور دوخته و کی جلوی پایش را بیشتر نمی بیند؟

ضربدر بزرگ پشت دستم هم نمی کشم.

فراموشم هم نمی شود دیگر.

.

.

.

یک روز فنجان ها را پر می کنم، نوبتم را بازی می کنم و تمام.

باقی با دیگران ماجرا.

ژانرشناسی
دوشنبه 2 شهریور1388
اینایی که به خاطر وقایع بعد از انتخابات، روزه گرفتن رو تحریم کردن.

یه وقتی
یکشنبه 1 شهریور1388

بیا بشینیم مثّ دو تا مرد با هم گریه کنیم. خب؟