
1
طول می کشه. هزینه داره. لحظه نیست، یه عمره. از وقتی شروع می کنی به ورق زدن این دوستی ها. شوخی نیست به ساعت بودن من، به ساعت بودن تو، ثانیه به ثانیه ی این رفاقت ها.
چیزی رو که سخت به دست میاد، آسون از دست نباید داد.
توی خیالم می زنم توی گوشش و میگم: "این حرف ما نیست، توچه می فهمی که چی دارم میگم؟" توی حرف هام حق با شماست، احتیاط می کنم که چیزی نگم که به کسی بربخوره. توی نوشته هام مصلحت میبینم و لاک می گیرم و خط می زنم و دوباره از سر نو...
برای کسی که محرم رازت نیست فیلم بازی کن، از آب و هوا بگو که چه گرم شده یا چه گرد وغبار رو اعصابی، که پارک ها چه محیط مناسبی برای ورزش صبحگاهی اند، که درس ها و استادها چه پدری ازت در می آورند؟ که آخرین آلبوم راکی که گوش دادی مزخرف بوده، که قهوه بی شکر، که رانی فقط هلو، که ستاره شبا تو آسمون، که گنجشک لالا، مهتاب لالا ...
همه ی اینا را گفتی و نگفتی خودمون چطوریم؟ چه خبریم؟ دیگه چه خبریم؟
میگی چی سخت به دست اومده؟ معلومه که چی ... این همه حرف که بعد این همه سال، حرف ماست. این حرف های بی چراغ قرمز و عبور ممنوع و بی احتیاط گفته شده. این نوشته های بی لاک بدخط. این محرم راز بودن ها. سنگ صبور بودن ها. این چه مرگم های همدیگر را فهمیدن. این از در ودیوار بی لکنت گفتن ها تا حرف اصلی خودش روی غلتک بیفته، این وسطش دو تا هم فحش بار هم کردن، چاشنی قضیه ها. این شبیه خودمون بودن ها.
2
تاریک روشن سحر از خونه می زنم بیرون. توی نفرت انگیزترین ساعات روز، دوست داشتنی ترین کارم رو مرور می کنم. هی راه میرم، هی راه میرم، هی راه. پل هوایی هم تا دلت بخواد هست که بچرخونم مسیرو. آهنگه هم عین بز داره می ناله تو گوشم. بعد هیچی دیگه، به این چندوقته فکّ می کنم که هستی و نیستی، بودی و نبودی داره.
( یکی دیگه می گفت اونایی که زیاد تو نوشته شون "تو" می نویسن، یعنی کار نیمه تموم دارن تو زندگیشون.)
روزه. خوابم میاد. دارم برمی گردم. لطفاً مبادا که نباشی روزی.
3
یکی گفت:
اومدم، ایناهاش اینم دستم.
هیچ وقت برای اثبات ها حوصله نداشتم، به کسر ص! بالاخره اونی که باید بفهمه، می فهمه. اون یکی هم که باید بفهمه، می فهمه. اونی هم که در نهایت باید بفهمه، می فهمه دیگه. یکی می کشدم یه گوشه میگه هی پسر، تو دلقک خوبی میشی. یکیم خرما تعارفم می کنه، مرده ش رو نشونم میده تو بهشت زهرا و میگه بیا گریه کن شو واسه ما. ما دلقک میشیم، گریه کنم میشیم. پشتک وارو هم بخوان می زنیم واسشون. والّا. مشکل توی سیگنال دریافتیاست. ...
حالا ما دلقکت بشیم یا روضه خونت، فرقی نمی کنه. همین که اثبات نمی خواد، هوراااااااااااااا !
4
گرمابه و گلستان گفتنم ...
5
همه ی مشکل بنی بشر اینه که همیشه "به این جای قضیه" فکر نکرده بوده. حالا این که این جای قضیه، کجای قضیه س زیاد مهم نیست. قضیه ها سوراخ سمبه زیاد دارن همیشه. مهم اینه که آدم گناهش رو گردن اعضا و جوارح قضیه ها نندازه.
اصل صفرم معتقده که هر خری مسوول رفتار و گفتار خودشه.
این کمترین اعتراف صادقانه به اشتباهات این چند وقته ام بود.
6
مزخرف ترین کشف روانشناسی؟(ده امتیاز) آستانه ی صبر. مزخرف ترین ادّعا؟(بیست امتیاز) صبورم. مزخرف ترین نتیجه گیری؟(هر چی کرمته) حالشان خوب است،تو باور نکن امّا.
7
همین سادگی ها خوش است. برف اگر بود، گلوله برفی می ساختم و ناشیانه پرت می کردم سمتت. تو هم که جا خالی دادن بلد نیستی. مرد روزهای سختی. همیشه هستی وقتی که باید باشی. گلوله پخش می شد توی صورتت. سرم را از شرم می انداختم پائین. تو می خندیدی امّا، سفیدیش را کنار می زدی از صورتت و می گفتی:
دردم نگرفت رفیق. باور کن.
پ.ن: بخند. ببخش.
پ.ن2: من آرشیوهام رو دوست دارم.
جمعه ظهرها که لبوفروش با چرخ پرسروصدایش توی کوچه ها می آمد و لبو لبوی داغ را با آهنگ خاصّ خودش می خواند، قند توی دلمان آب می شد. بدو بدو، اسکناس به دست، دو پلّه یکی می کردیم و می پریدیم توی کوچه، ردّ صدا را می گرفتیم و چندمتری دورتر از جلوی خانه پیداش می کردیم. پیرمردی بود باصفا که هرگز اسمش را ندانستیم. از این کلاه های سبز سیّدی به سر داشت همیشه و عینکی ته استکانی که هر کس جز خودش به چشم می گذاشت، شک نداشتم که کور می شد! مقیّد به کسب حلال بود و گِرَمی کم نمی گذاشت توی حساب و کتابش. کمی هم که سمتی از ترازویش لنگ می زد، به نفع مشتری با ملاقه ی عجیبش از آب لبو می ریخت توی ظرف تا تعادل را برقرار کند. پیری، سرعت کارش را هم گرفته بود و در بهترین حالت 5، 6 دقیقه ای طول می کشید تا یک ظرف را پر کند، اسکناس را تحویل بگیرد، الحمداللهی بگوید و چرخش را هل بدهد توی کوچه و باز لبو لبوی داغ بخواند. ما هم با خنده ای به عرض چهره طلای سرخمان را توی ظرفش فوت کنیم و به خانه برگردیم.
نه که آن پیرمرد تنها لبوفروش دنیا بود و نه که چرخ کهنه اش تنها چرخ لبوفروشی دنیا و نه که آن لبوهای به غایت سرخ، خوشمزه ترین لبوهای دنیا. جمعه ظهر با آن آهنگ خاصّ لبویی پیچیده توی کوچه هاش، با آن ذوق کودکانه و شادی بی حدّ و حصر لحظه هاش، با آن دویدن ها و نفس نفس زدن ها و معطّل ماندن ها پشت چرخ و لبو فوت کردن های مسیر رفت و برگشتش، یک دنیا شادی داشت. یک کشف لحظه ی فراموش نشدنی. اوج و فرودی که دلگرم می کردت به آینده. آرزوهایی که بخار می شد پشت شیشه ی اجاق و داغ داغ می رسید دستت. جهان با همه ی خوبی های داشته و بدی های نداشته اش کوچک می شد و جا خشک می کرد گوشه ای از قلبت.
دلم برای سادگی یک شادی که کش بیاید تنگ شده. نه از این شادی های ریزریز همیشه که درشت درشت می بینیمشان.
تا دور نشده، تا دیر نشده، لبو لبوی داغ، بپّر بریم...
نقشه را یک بار دیگر مرور می کنیم:
ما گوش به ریل می چسبانیم. شما با قطارتان از دور می آیید.
گوشه ی آخرین صفحه ی دفترم می نویسم تو آخرین دوستم هستی.
آدم ها اتفاق می افتند. آدم ها دیر یا زود اتفاق می افتند. کم یا زیاد. دور یا نزدیک. بی صدا یا باصدا. آدم ها چشمشان قفل به دهان راوی نیست تا کسب تکلیف کنند و بفهمند کی باید اتفاق بیفتند یا کجا یا چرا یا چگونه؟ به تعداد آدم ها راه هست برای اتفاق افتادن! آدم ها روزی جائی نفس نفس زنان از دویدن می ایستند، پشت سرشان را نگاه می کنند، روبرو را، چشم هاشان را می بندند ثانیه ای و اتفاق می افتند. به همین سادگی. هرکسی برای خودش. راوی گزارش می دهد به دانای کل. دانای کل می خندد. راوی می خندد. آدم ها هم.
دو سه خطی می شود توی کتاب های تاریخ فردا. آقا معلم، خانم معلم نقاشی می کشد گربه ی پیر را، چوبش را به تخته می کوبد و می گوید: یتیم بود هنوز بچه ها، یتیم. بچه ها یتیم را نمی فهمند. بی حوصله سر تکان می دهند و حفظش می کنند.
این مائی که این روزها دلگرم می کنی خودت را به بودنش، مگر همانی نیست که تا زلزله ای شهری را ویران کرد تا چند روز برای زیر آوار دفن شده های بی گناه و با گناهش اشک می ریزد و چنگ به صورت می کشد و حلوا پخش می کند و وسط شیون و زاریش سراسیمه به فکر خود می افتد که مبادا گسل زیر پای خودش هم روزی دهان باز کند و ببلعدش ؟ و بعد فراموشش می شود؟ مگر همانی نیست که از تازه از دست رفته هایش بت می سازد و دولا راست می شود کنارشان و به به و چه چه راه می اندازد در وصف خوبیشان و بعد تا خاک مرحوم سرد نشده آخرین آلبومش می فروشد و آخرین فیلمش گیشه را می ترکاند و آخرین دکلمه اش اشک توی چشم همه می آورد و جملات قصارش قاب می شود، می خورد توی در و پیکر خانه ها و مغازه ها ؟ و بعد فراموشش می شود؟ مگر همانی نیست که رگ غیرت توی گردنش می جوشد وقتی زن بی دفاع و بچه ی شیرخواره و پیرمرد نا ندارعراق و افغانستان و فلسطین را می بیند که زیر توپ و تانک دشمن له می شوند و شب و روز موشک روی سرشان می بارد و دار وندارشان را به ثانیه ای می بازند یا کاریکاتوری که مقدساتش را به بی شرمانه ترین وضع ممکن به باد سخره می گیرد تا آب دستش هست بگذارد زمین و بریزد توی کوچه و خیابان که فریاد وااسلامنا سر دهد، که برادر و خواهرم تنها نیستی بگوید، که شعار دهد مرگ بر که و چه که نمی گذارد یک آب خوش از گلوی ضعیف و مظلوم عالم پائین رود؟ و بعد فراموشش می شود؟
مگر مای این روزها، مگر این مشت های اعتراض که هر روز کم و کم تر می شوند در استیفای حق ضایع شده شان، مگر این صداهای الله اکبر که هر شب ضعیف و ضعیف تر می شوند روی بام ها، مگر این با ترس توی خیابان کنار سربازهای سیاه پوش راه رفتن ها، مگر این کلیپ های چند ده ثانیه ای دیلیت شده از روی گوشی ها که خون کف خیابان ها و فریادهای قبل از مرگ دارد، مگر این خنده های تصنعی روی چهره هائی که کبود شده اند از غم این چند روز، مگر این هوه کشیدن ها و سرتکان دادن ها که نشد، که نتواستیم، که نگذاشتند، مگر همه ی این ها از "ما"ئی جز آن "ما" که پتکش را توی سر من و بقیه می کوبی هم بر می آید؟ مگر فراموشی جزئی از بازی ما نبوده همیشه؟