تبليغاتX
.: سرگیجه :.
یکشنبه 31 خرداد1388

تو سرباز وطنم بودی. تو و من زیر سه رنگ پرچمی دست به سینه سرود ملی خوانده بودیم با هم.

و امروز، مردی که تو باشی، مردانگیش را، غیرتش را به حراج گذاشت و تصویرهائی برایم ساخت که تا عمر دارم فراموشم نخواهد شد.

چکمه هایت را توی صورتش کوبیدی و خون نشانم دادی. باتومت را توی کمرش فرو کردی و زخم نشانم دادی. قلبش را نشانه گرفتی و مرگ نشانم دادی.

تف به مردانگیت. تف به غیرتت.

توی کثافت را هیچ وقت نخواهم بخشید، سرباز وطن.

   کنار پل حافظ شمع روشن کرده اند و روبان های سبز و سیاه به شاخه های درخت های اطراف بسته اند.  چند قدم این ورتر و آن ورترش بیشتر فضای لودگی  و مسخره بازی است( گر چه از جنس شادی نیست. ). اکیپ های دسته جمعی از دختر پسرها، شعارهای بداهه گونه ی این روزها و امثالهم. اما هر کس به این قسمت شمع ها که می رسد به احترام جمع هم که شده لبخندش را محو می کند، چندثانیه ای می ایستد، شمعی روشن می کند، پای جوی می گذارد و بعد آرام راهش را می کشد و می رود. آن ها که بیشتر می خواهند همدردی کنند کامنتی هم پای شمع روشن کردنشان می دهند تا تایید جمع را بگیرند یا آه و افسوس  ناظران را بشنوند وبعد بروند.

   نوشتن از این غم های بزرگ، غم هائی که دغدغه ی جمع می شوند یا به شکل حس های تلخ دسته جمعی در می آیند، سخت است. مسوولیت دارد. غم برای خودت که باشد تکلیفت را باهاش می دانی. یا توی میدان جنگی و عاقبت پشتش را به خاک می مالی یا حریفش نمی شوی و پشتت را به خاک می مالد. یا دفنش می کنی درون خودت تا جائی روزی  اگر شد برگردی و سراغش را بگیری یا به دوش می کشیش، مدام این ور و آن ور می بریش با خودت هر جا. یا می گوئی به جهنم که نشد، که نبود و پرتش می کنی توی دره ی بی تفاوتی ها یا آن قدری می سوزی و می سازی کنارش تا عاقبت درمانش را پیدا کنی. همچو چیزی است کلنجار رفتن با مصیبت ها در دنیای خصوصی هر کسی با خودش. اما غم که بزرگ شد و پای شرکائی که به میان آمد، قضیه فرق می کند. صورت مساله دیگر به شکل قدیمش نیست.  دیگر باید حواست باشد قدم توی کدام راه می گذاری یا نمی گذاری، چه عکس العمل هائی در موقعیت از خودت نشان می دهی یا نمی دهی، چه ملاحظه کاری ها و سازش ها و بی تفاوتی هائی را لحاظ می کنی یا نمی کنی.  باید بفهمی هم قطارانت کدام سمت "یا"ها را ترجیح می دهند و قطب نماها کدام سمت را نشانت می دهند. باید درک کنی که دیگر توی قلیل نیستی، مای کثیر است که فرمان می راند. و همین هاست که  بودن توی این جور موقعیت ها و نوشتن از آن ها را سخت و سخت تر می کند.

شمعی روشن می کنم و می گذرم.

یکشنبه 24 خرداد1388
خدایا توبه می کنم از این که به "آرمان تعریف کردن و نارنجک به خود بستن و زیرتانک پریدن" تا به امروز ایمان نداشته ام.

این روزها
سه شنبه 19 خرداد1388

   تنم می خارد برای نوشتن از حال وهوای این روزها. نه از جانبداری ها و حمایت ها و  نه از دشمنی ها و بغض ها. نه از حلقه های اتحادی که شکل می گیرد و نمی گیرد و نه از بیانیه ها و تبلیغ ها و ضدتبلیغ ها.  تنم می خارد که کمی از حال و روز خودمان بگویم که درگیر چه قضایایی شده ایم و خود هم نمی دانیم؟

    دارم به تمام صفت هائی  فکر می کنم که کسانی که در راس هرم نشسته اند، برامان ساخته اند. به "عزیز" و "همیشه در صحنه" و "بزرگوار"هائی که عادتمان شده کنار "ملت" ببینیمشان. به این سلسله مراتبی های رئیس و مرئوسی تعریف شده، به ولی نعمتان جامعه، به خواست ملت که خواست من و تو و دیگران باشد. به این که توی این ساختار مسخره که همه از بالا تا پایین، از فقیر تا غنیش برای هم دندان تیز می کنند و روز و شب خط و نشان برای هم می کشند، ملت یعنی چه؟ صحنه کجاست؟ خواست کیلوئی چند؟

     این روزها جنگ می بینم، تلاش برای زنده ماندن و بیشتر نفس کشیدن می بینم. من آدم ها را می بینم که طعمه ی یکدیگر می شوند. "نصر من الله و فتح قریب" برای همدیگر می خوانند. هر کسی خود را برنده ی یک بازی می داند و بازنده ی بازی های دیگر. نمی فهمم چه قیامتی به پا شده که همه هراسان می خواهند خودشان را نجات دهند فقط. نمی فهمم.

   نمی فهمم چه بر سر شرف و انسانیتمان آمده که هر کسی ساز خودش را دارد می زند؟ هر کسی پرچم خودش را و رنگ خودش را بالا می برد؟ من دانشجو که سالی n  میلیون خرج تحصیل و خوابگاه و بریز و بپاش و خورد و خوراکم عملا هزینه ی صفر برایم دارد، با شکم سیر الان پای اینترنت مفت پرسرعت نشسته ام و بیست تا tab  دانلود باز کرده ام و هم زمان این خزعبلات را هم این جا تایپ می کنم، چه می خواهم و پیرمردی که هشت دهه از عمرش می گذرد و یک جای سالم و بی زخم هم در بدنش ندارد و پشتش از رنج زحمت هائی که توی زندگیش کشیده، خم شده، چه می خواهد؟ من پایتخت نشین، توی حباب بالای سرم می خواهم گشت ارشاد سر ونک و آریاشهر نباشد و یوتیوب و فیس بوکم فیلتر نشود تا فان روزم که خلاصه شده توی دو سه تا کوئیز ابلهانه و دو سه تا ویدئوی سوتی های این و آن، مختل نشود و ستاره پای کارنامه ی توی دانشگاهم نرود و فردای روز مهر سبز پای ویزای آمریکا و کانادایم بخورد و کوره دهات نشین بیچاره، کیلومترها دورتر،  ننگ گدای دولت بودن را( که از فحش ناموس هم برایش بدتر است ) به جان می خرد تا یک وعده غذای روزش بشود دو تا که شرمنده ی زن و دوازده سیزده تا بچه ی قد و نیم قدش نشود، شب ها چشمش از اشک پر نشود وقتی دست نوازش بر سر بچه هایش می کشد و می گوید: بخواب دخترکم، بخواب پسرکم، نیست، بخواب، نیست. کل دار وندارش از زندگی که سیب زمینی و پیاز توی انبارهایش باشد خریدار داشته باشد تا نگندد و ورشکست نشود، که بچه اش از آنفلوآنزا و وبا و حصبه توی قرن موشک و ماهواره نمیرد. من  چشمم به دهان نامزد محبوبم باشد که از حقوق شهروندی از دست رفته ام، از منشور حقوق بشری کورشی، از  تعامل سازنده با چندهزار نفر جهود و زرتشتی ومسیحی این خاک بگوید و از آزادی بیان و دمکراسی و هوای تازه دم بزند تا کلاه از سر بردارم و تعظیمش کنم، سوت باران و کف بارانش کنم و آن دیگری همین که بشنود امسال دولت نامزد محبوبش نخواهد گذاشت که خود و خانواده اش از قحطی بمیرند، نفس راحتی  بکشد و رایش را با اطمینان توی صندوق  بریزد.

می دانید از چه می گویم؟

   از این شکاف های لعنتی. از این فاصله های عجیب و غریب ما ایرانی ها. از این جبهه بندی های مشخص که مرزهاش را پررنگ کرده اند بین خودشان. از هر آن چه که اسمش می دانم که تضارب آرا و تفاوت سلیقه ها نیست. جنگ داس و تفنگ است. جنگ شکم سیری و نداریست. جنگ مکنت و نکبت است.

   چه بر سر این ملت آمده که رئیسش عین نقل و نبات نشر اکاذیب می کند، دیگران دوره می افتند و فریاد می کنند که ببینید دروغ دارد می گوید در روز روشن، ببینید مسلمانان، گند زده به اخلاق و مسلمان دروغ را می بیند و می شنود و با این حال آن را به آن چه خود بزدلی ها و شعارها می نامد، ترجیح می دهد؟ چه ترسی است که در جان پائین دست جامعه ریشه دوانده که مبادا گذشته های تاریک برایش تکرار شود و دودستی چسبیده به خواب خوش این روزهایش؟ چه جنگی است که با سلاح دستبندهای سبز و فریاد یاردبستانی و همراه شو عزیز هم سنگر برای خود می جوئیم؟  چه بر سرمان آمده که تک تکمان ارث پدرمان را از دیگران طلبکار شده ایم؟

جنگ است. تلاش برای زنده ماندن. نفس کشیدن. برنده. بازنده. قیامت. رستگاری.

   و حال و روز ما خوش تر از این نیست که می بینی. اما توئی که از روی حب و بغض جمعه به یکی رای می دهی و مستحق بر کرسی قدرت نشستنش می شناسی، کمی بالاتر از کت مندرس و قیافه ی ژولیده پولیده آقای رئیس و رویای موی سیخ سیخونکی داشتن و مانتوی کوتاه چسب پوشیدن را ببین، کمی بالاتر از انتقام و چاقو توی شکم دشمن فرو کردن ها را ببین. نفس عمیق بکش و تا ده، تا صد، تا هر چند که شده بشمار که خون از جلوی چشمانت کنار برود، بعد از لاک خودت و همفکرانت در هر جبهه ای که هستی بزن بیرون و جای دیگران هم نفس بکش. خودت را جای بالا تا پائین جامعه،از دلال و حمال و گدایش تا تاجر و وزیر و وکیلش بگذار و قضاوت کن. و فردای انتخابات که اسم نامزد محبوبت از توی صندوق آمد بیرون، مشتت را توی هوا نچرخان و دندان هایت را به نشانه ی دشمنی محکم به هم فشار نده. ببین که روز خنده ی تو، روز گریه ی دیگری است.  پس حق خودت را طلبکار باش و حق دیگران بازنده ی ماجرا را، دیگرانی که هر چه نباشند در صفت هموطن با تو مشترکند.


پ.ن1: این پست کاملا در فضای جوگیری انتخاباتی نوشته شده!  بنابراین هیچ گونه ارزش آرشیوی، غیر آرشیوی و غیره ندارد.

پ.ن2: مدیون خودت باشی اگر برداشت جانبدارانه بکنی.


یکشنبه 17 خرداد1388

جادّه بود و ما. خنده بود و ما. گریه بود و ما.

 

یخ کرده بود. دیدم که قدم هامان مدام کندتر می شوند. دیدم که صدایم دیگر به گوشش نمی رسد.

 

عاقبت ایستاد. ایستادم. آرام دستش را از توی دستانم کشید بیرون، زُل زد توی چشم هام  و بی که چیزی بگوید، مُرد.

 

جادّه بود و من. خنده بود و من. گریه بود و من.


... : ویژه.


   یک چیزهائی را به کل از ذهنم پاک کرده ام. جامع و مانع بودن حرف ها را مثلا. همیشه این طور است که از جائی شروع می کنی، می روی به سمت این که همه چیز را بگوئی، همه ی آن چه که هستی را نشان خودت و دیگران بدهی و این وسط نمی فهمی که خار و خاشاک قاطی حرف هایت شده، موجودات دیگری قاطی "من" ات شده اند. حالا بیا و لیبل بگذار روی شلم شوربائی که ساخته ای، نمی شود. باید به این فکر کنی که من بعد حواست بیشتر به "همه"ها و "دیگر"های حرف هایت باشد تا به اشتباه نیفتی و نیفتند.    

   کلاف سر در گم است این خرداد. وقتی از راه می رسد، مدام دستم را باید سایبان پیشانی ام کنم، چشم بدوزم به دورترین افق در دیدرس و خیال کنم چه راه طولانی آمده ام. خیال کنم که هر کس راه خودش را دارد و وقتی برای در میانه های راه دیدن خود و این جا، میانه های راه من است مثلا. که راه اگر میانه نداشته باشد، آدم می میرد. باید حسابم را با خودم صاف کنم که تا به امروز چه هاگفته ام و چه ها نگفته ام؟ که کدام هاش درست فهمیده شده اند؟ کدام هاش علامت سوالی بزرگ بوده؟ کدام  بایدی توی ذهنم بوده که روی کاغذ که آمده یا توی دهانم که چرخیده شده شاید، شده انگار، شده ای کاش؟  کدام "مبادا فلان شود یا نشود"ی ترمز راهم شده؟ که تا به امروز چه ها گفته اند و چه ها نگفته اند؟  توی ذهنم بیاورم که چه کسری از من الانم را مدیون چه کسانی هستم؟ که کجاها، چگونه بودنم را یادم داده اند؟ که چه خوب است این "کسی" ها را داشتن برای کج نرفتن، هرچند که نتوانی سپاسگزارشان باشی، که همیشه یک بدهکار بزرگ باشی برای خوبی های بی دریغشان.

    این چند وقته هرجا خواسته ام به طور ارادی چیزی غیر از خودم باشم، یک گند اساسی به همه چیز خورده و با این حال می بینم که تیک کنار آن طور دیگرم می خورد. همین هاست که باعث می شود گاهی آدم خل بازی اش بگیرد وخودش را جای این و آن بگذارد. فرم لبخند زدنش را عوض کند، فرم اخم کردنش،  نگاه کردنش، راه رفتنش، احوال پرسی و چاق سلامتی کردنش، سلام و خداحافظی تحویل دادنش، یاد کردنش، از این و از آن خواستنش، شکل عاشق شدنش را حتی. گاهی این طور بهتر است. بهترکه نیست، باورپذیرتر است. خط معیاری است که همه می شناسندش. زبانی که همه دوست دارند به آن صحبت کنند. امضای پای کار است که همه یک جور می زنند. همه بازیش می کنند و خم به ابروشان هم نمی آورند که دروغ است، خود مرگ است اصلا. خرداد که می شود، همه ی این ها وول می خورند توی ذهنم. یکهو یادم می آید که این امضاها مال من نیست. این زبان من نیست، خط من نیست. دروغ من نیست.

   ولی آن قدرها دور نشدم هنوزکه خاک وعرق نشسته روی تن ام، تاول دست ها و پاهایم، چین های ریز و درشت روی گونه هایم را نشانت دهم تا باور کنی. که همه ی این راه رفتن ها فهمیده باشم که به هیچ نمی ارزیده. تو بگو یک قدم دور شدی از شروع وهزارهزار تا قدم مانده.  همان یکی هم یادت می دهد بالا وپائین پریدن های بی مورد را دیگر فراموش کنی و آن طور که شبیه واقعیت است، خودخودت باشی. آن طور که شبیه واقعیت است امضا بزنی و بنویسی و بگویی.  بخندی و اخم کنی و نگاه کنی و راه بروی. یاد کنی و عاشق شوی. بشنوی و کج نروی.  بین گذشته ها و مانده ها، رفته ها و نرفته ها. طوری که آدم به میانه های راه رسیده یاد می گیرد که باشد.


 پ.ن: تجربه چيزیست كه آدمیزاد به دست می‌آورد، وقتی كه در پی به دست آوردن چيز ديگریست.

 فدريكو فلينی