
میشل دومونتین
2 نمره
2 نمره
1 نمره
3 نمره
4 نمره
4 نمره
4 نمره
جمع کل:۲۰
کل چیزی که عیش غفلتی می سازه یکهو برات.
{ این حرف ها، این پاراگراف ها مال من نیست. صاحاب دارد. الان نیستن. رفتن بیرون. رفتن خرید، دُمبال نخود سیاه. رفتن میگن سلام می رسونن. رفتن دارن بزرگیتونو می رسونن. گیر کردن تو کلاه شعبده، بیرون نمی یان. گفتم که مشغول الذمّه نباشم یه وقت! }
حالا نه، یک روز اما جراتش را پیدا می کنم. یک روز که این سستی دیگر با من نباشد. بارش را ببندد و بدرقه اش کنم به خوشی، ناخوشی. یا من بارم را ببندم و از فرزند زمانه بودن فرار کنم. از هر تعلق که دستم را بی خودی توی حنا می گذارد و به من فرصت "نه" گفتن نمی دهد. از هر برچسب "نو"ی بی ربطی، هر کجا که باشد، هر که می خواهد با هر قصدی ساخته باشدش. سازگاری های این چند وقته را یک جا طناب پیچ، خفه شان کنم. کفاره بدهم. بی که نگاهم به ساعت باشد، صورت مساله را از نو، شده حتی، برای خودم تعریف کنم، با نقشه ی راه و چاه این بار. کفّه ی کیفیت آدم ها را چهار چشمی، دید بزنم که چقدر سنگین تر از کفّه ی کمیتشان شده. که چقدر همیشه همین بوده. که چقدر می دیدم و اصرار و انکارهای بی مورد. پنج ستاره هایم را دو دستی بچسبم بعد آن، قدر بدانم دیگر، به هر سختی شده، با هر جان کندنی. شده زیر خاک باشد یا روی سقف بالای سرم، دور دور باشد یا دورتر یا دورتر، بگردم و پیدایش کنم، تمرکزم را. حواس جمعی ام را. لاک خودم را. بگردم، پیدایش کنم و چشم بر ندارم دیگر ازش، مبادا گم شود. مبادا به نفع شرایط ببازمش دیگر.
حالا نه.
من که ندیدم، من که نشنیدم، من که نبوده ام. آن روزها که آرامِ جان بوده اند آدم ها برای هم. شده لحظه ای آرام اش را در ذهن مجسّم کن و بعد جانش را. بچین دوتاشان را کنار هم و چند بار از رو بخوان فقط ( دل خوش کنک بزرگتر از این نیست برای ما. هر از گاهی می نشینیم و برای سرگرمی خودمان هم که شده، قصّه های خوب می بافیم و خودمان هم باورمان می شودگاهی. ) ما نداریم! آرامِ جان نداریم. سنگِ صبور هم. نگاهِ ویران هم. هوار هوار تای دیگر هم که به چشمم آشناست و توی مخ دلم نمی رود که نمی رود. سعدی و حافظ و مولانا و قرن پشت قرن، ادیب و فیلسوف و منجّم و بازاری و بقّال و بزّاز و خیّاط و اهل ده بالا و پائین و شرقی و غربی و عرب و عجم از پی هم جمع کردم دور و برم و منی که تکرده ام تا به امروز دو سه بیت شعر و حرف حساب همین ها را هم - از زور همین زخم واژه ها - حفظ کنم ، بهشان تکیه کنم تا خوابم ببرد حتی، دستم نمی رود بگیرد صفحه ای را، بازش کند، شاهد مثال بیشتر بیاورم این جا. که آدم ها چه بوده اند برای هم، چه سروده اند برای هم، چه مانده اند برای هم، چه زیسته اند کنار هم، چه مرده اند کنار هم و ما چه هستیم و چه می سرائیم و چه می مانیم و چه زنده ایم و چه می میریم؟ من و تو و اوی ضمایر منفصل شعر وداستان امروز چه لقمه های تکلف که دور سر نمی پیچانیم تا همدیگر را از بودن هم باخبر کنیم. من که ندیدم، من که نشنیدم، من که نبوده ام. روزگاری که آدم ها به ساعت عاشقی داشته اند. به ساعت درماندگی. به ساعت دویدن. به ساعت له له زدن. مثل این فیلم آرشیوی ها که یکی دیر می کند و بقیه راست راستکی نگرانش می شوند، قلبشان تندتر می زند تا صد دقیقه بخندی و گریه کنی و آه بکشی و حرص بخوری، عاقبت کوچه به کوچه، دشت به دشت، کوه به کوه دنبال همدیگر که دویدند و با هزار مصیبت رد هم را که زدند و خوب عرق همدیگر را که درآوردند، جائی هم را پیدا کنند، دست نه حالا خسته شان را بگذارند توی دست هم و موسیقی متن ساده ی آخر فیلم بدرقه ات کند، با تلخی نگاهی که برمی گردد به این دنیا زود. حالا روزگار دیگری است. حرف های دیگری است. کار به این جاها که می کشد، کش دادن قضایا دیگر بی معنی است. کسی دویدنش نمی آید دیگر. شده pas kojaei و tu raham و ok رد و بدل کردنی، بشمار صد ثانیه ای می شود. پی غام + ک ها و پس غام + ک ها. ک ها سروری می کنند. سوال و جواب های دو کلمه ای، یکی کمتر و بیشتر. من که ندیدم، من که نشنیدم، من که نبوده ام. آیه الکرسی زیر لب خواندن ها، آب پشت سر هم پاشیدن ها، خش خش قلم چوبی روی کاغذها، محو مرز حرف ها و عمل ها، ادعاها و واقعیت ها. من که نَ...
{
{ مقایسه همیشه بد نیست، اگه بدونی چه چیز رو با چه چیز مقایسه می کنی و به چه قیمتی و ته تهش چی گیرت می یاد؟ آفته اگه جواب هیچ کدام رو نداشته باشی بدی و خودت را آروم کنی فقط با طرح کردنش. }
استثناها همیشه کار را خراب می کنند! حکم کلی دادن ها مال من نیست. صاحاب دارد. ذهن توجیه کننده دارد که هر چه دور و برش را می گردد، پیدا نمی کند. راه دور می رود. یک مشت "هست ها، نیست اما"، این روزها و آن روزها، این روزگار و آن روزگار، این آدم ها و آن آدم ها، این نبودن ها، آن بودن ها٬ شبیه به واقعیت ها، شبیه به رویاها ردیف می کند برای خودش. خوب می داند قضایا همیشه صورت دیگری هم دارند. که آرامِ جان همین نزدیکی هاست. به ساعتِ عاشقی مهر اعتبار دارد هنوز. که از حرف تا عمل فاصله ای نیست گاهی. که هر چه قدر کم باشد و نایاب، رنگ حقیقت دارد اما. خوب می بیند. خوب می شنود. پیدا نمی کند فقط. صاحاب حرف. استثناها همیشه کار را خراب می کنند!
}
قلبم توی مغزم گیر می افتد. و یا بالعکس. فرق چندانی هم نمی کند. بالاخره یکی توپ را می اندازد توی زمین دیگری. آخرش یا می شود منطقِ منطق یا احساسِ احساس. منطقِ احساس کشک است. احساسِ منطق کشک است. قاطی پلو کشک است. و این وسط کشک، کشک نیست فقط. من که هیچ کدام از همان قبلی ها نَه ام، غرق ام توی همین روزگار خودم. میان آدم هائی که کلی آدم می شناسند و نمی شناسند. کلی حداقلی و حداکثری برای خودشان تعریف کرده اند و زیرپا می گذارند. کلی کانتکت لیست رنگارنگ و شلوغ پلوغ دارند برای خودشان. کلی هزار تو که اصرار دارند خودشان را گم کنند در آن و دیگر هرگز پیدا نشوند. کلی دایره به شعاع های مختلف. هر گلی را به بویی می شناسند. هر رنگی را به صاحبش. بخواهی حرفت و عملت مفسده نداشته باشد، بگو من قضاوت بلد نیستم. توی همین روزگار خودم. لای همین رنگارنگ ها. شلوغ پلوغ ها. بگو فقط حق دارم تمرکز از دست رفته ام را طلبکار باشم از خودم، از روزگار خودم، از شما آدم ها که ناخواسته قاطی قضایاتان می شوم. غرق ام توی همین روزگار خودم و نمی فهمم گوشه دنج هایش را کجا کات پیست کرده اند و چه قیمتی ها را هم این وسط لای جنسی ردکرده اند رفته آن طرف. شادی های دیرپایش را چه قدر دور جا گذاشته اند که نای برگشتن و برداشتنش نیست. که دیگر هیچ جا، خلوت خودت نیست. که دیگر نمی شود مهلت بخواهی برای خودت. نمی شود روی شانه ی کسی بزنی و بگوئی: "هی، بیا گفتن." زُل ات(!) چند ثانیه ای بیشتر گیرنمی کند جائی تا درست و درمان یادت بماند. بگو قضاوت بلد نیستم. زخم و اخم روزها را توی یک هاون می کوبم و با باقی تلخ و شیرین ها یک جا می دهم برود پائین. خدا کریم است.
حالا نه.
حالا جراتش را ندارم. حالا آلوده شده ام. حالا خودم هم بازی ام. صدایم می زنند و جواب می دهم. هر کسی از سمتی دستم را می کشد و با خود همراهم می کند. دیالوگ می سازند برایم، می گویند از رو بخوان و می خوانم. حالا گرمم، درد را نمی فهمم. حالا جنس این بازارم. معامله می کنم. معامله می شوم. حالا در بطن ماجرایم. اعتراض معنی ندارد. می گذرم. می گذرندم! خوب و بد را یک جور الک می کنم و خم به ابرو نمی آورم. گوش هایم را تیز می کنم، چشمانم را جفت می کنم وحسابی بو می کشم تا کوچکترین جزئیاتی را از دست ندهم. حالا زودتر از دیر است. حالا طوفان نشده. آرامش هم نیست. حالا همه چیز رنگ تجربه است. به بهای سُر خوردن.
یک روز حالم را خوبِ خوبِ به هم می زند تا دیگر در شعاعش نتوان چرخید. آن وقت راهم را کج می کنم تا بگردم، پیدایش کنم و چشم بر ندارم دیگر ازش، مبادا گم شود.
دور نیست.
{ }
هنوز بعد این همه مدت دارد اول جمله.
هنوز شور غمی را می زند که می گویند غم آخر نیست.
کلمه ای میان حرف ها که زود به زود می میراند.
پشت در ایستاده، از سوز سرما دارد می لرزد.
همان قصه ی همیشگی.
فصل عوض می شود فقط.
احتیاط را کنار می گذارم این بار.
بلند می گویم:
نه ...
خیس رهایت می کنم.
های، دلتنگی.
قصه، نای تمام شدن می خواهد.
دیگر در نزن.
پر بزن برو روی همان بام که بودی.
که میزبان، مهمان نوازی بلد نیست دیگر.
آهای ...
دیگرهیچ کس روی این نیمکت خالی نمی نشیند.