
بعضی ها:
.Come Over here. The grass is greener
آرزوهائی که آرزو هستند و نیستند. دور و نزدیک. کوتاه، بلند. اِسمال، مدیوم، لارج. نه از این ها که ازجائی به بعد راستی راستی باورت می شود که در قوّاره ی خیال می گنجند فقط. نه از این ها که بی حوصله روی کاغذ سفید نقاشی شان می کنی برای خودت، قایمش می کنی بعدتر جائی. نه از این ها که باید چشم هایت را ببندی، تالاپ تولوپ صدای قلبت را بشنفی و تصویر واقعیتش را بیندازی داخل حباب بالای سرت. نه از این ها که مائی که بیهوده می دویم نقطه سر خط دارند که محکومند به نابودی قبل از واقع شدن، به بن بست شروع راه خوردن.
هستند.
ساده ترش.
خودمانی ترش.
بی شیله پیله ترش.
بی که غول چراغ جادو بخواهند.
از آن ها که ناخنک نمی زنی حتی به گوشه ای از آن، بی دلیل گیر می اندازیش آن تو و زنده به افسوس نبودنش، کش می دهی مثلا خواستن ها را تا کی، تا کجا. که سخت است قامت بستن به خواستنش. "هست همین که هست" منطقش شده و بین خودمان و خودمان حایل است همیشه.
نیستند.
بس که نازک است، سوزنش که بزنی، می ترکد، بوووووم که صدا کرد می بینی آرزو که هیچ، رویا هم نبوده. راز نبوده. توهم و سراب و گمانه زنی و خیال پردازی عاشقانه و چه و چه شبیه به این ها حتی. آدم توی دل آرزوکردن ها هم که بوده باشی، درونت زودتر از بیرون همیشه خبردار هم که شده باشد، دور هزارهزار خواستنی هم که روزگاری حصار کشیده باشی مبادا دست دلت رو شود، همه و همه نسیه هائی است فدای نقدی که تصویرش مجسم شده حالا روبرویت. شبیه واقعیت است. نیشگونت که بگیرد، آخ می گویی. لمسش که کنی زنده است. جان دارد. حرف می زند. پا به پایت راه می رود. بچشیش خوشمزه است. داغیش زبانت را می سوزاند. خوب که نگاهش کنی، نزدیک است. قاب بندی دقیق دارد. درست شبیه واقعیت. نه کمتر، نه بیشتر. نه دورتر، نه نزدیکتر. بی کم و کاست، خود خودش.
ساده ترش.
خودمانی ترش.
بی شیله پیله ترش.
کافی است سوزن بخورد فقط.
همیشه دیرتر از همیشه است.
هر چیز حدی دارد، حتی تصمیم آدم به کلنجار رفتن با واقعیات.
وقتی آدم به آن حد رسید، دیگرکاری نمی شود کرد.
واقعیات باید بروند یکی دیگر را پیدا کنند. ٭
قدم های من زیاد می شوند اگر بشمارمشان و بر شماست که اعتماد نکنید در موقعیت های این چنینی که یکی قدم زنان شک برش می دارد، به سرش می زند که قدم هایش زیاد شده، باید بشماردشان و حتم بدانید که خل مشنگی دیوانه ای چیزی شده و سهمش از کل ماجرای قدم زدن هیچ نبوده. اصلا فکر کردن بهش هم حالتان را بد کند لطفا. قدم برداشته، شمرده، برداشته، شمرده، شمرده، برداشته، برداشته، برداشته، شمرده، شمرده. نه فهمیده قدم زدن چیست، نه چرتکه بازیش به جائی رسیده. حکایت یک دست و دو هندوانه است دیگر. یا باید قدم زد یا باید شمرد، دوتایی با هم نمی شود که. عین این است که بگویی پر زد و رفت، چه کاری است خب؟ یا پر بزند یا برود دیگر. یا عاشق شود یا بمیرد دیگر. یا بمیرد یا زنده شود دیگر، چه می دانم از این شوخی ها خلاصه، دنیا خنده دار شده. بنابراین یا قدم ها، قدم حسابی نبوده اند یا قدم ها، قدم حسابی نبوده اند که یک جای کار بلکم بیشتر لنگیده و درست و درمانش آن است که حتما تنهای فقط راه بروی بی بهانه و پنج انگشت پنج انگشت هایت را هم بگذاری برای قبل و بعد ماجراجویی ها. بازی دوران ماست وگرنه قدم زدن این همه تبصره، این همه مصیبت نداشته که هیچ وقت.
٭رومن گاری