تبليغاتX
.: سرگیجه :.
یادتان به خیر
جمعه 23 اسفند1387
    شاید حرف ها، همان حرف های قدیمی باشند، کرختی این واژه ها و بی جان بودنشان، ضعفی که داشته اند و نمی دانستیم که قرار است فهمیده باشیم و نفهمیده ایم،  هنوز هم که هنوز است  همان کرختی همیشگی باشد. شاید امروز و فردا کرده ایم فقط تا پیرمان کنند این تقویم ها و پوست انداختن ها و چشم دوخته ایم خودخواهانه به عقربه ها که سریع تر جابجا شوند. شاید بلد نبوده ایم روی دوشمان اژدهای دغدغه ای را بکشیم که قدیم ترها نداشته ایم و حالا کابوس شب و روزمان شده.، ناشیانه سیر کرده ایمش فقط. آن قدر یاد گرفته ایم که نگو و نپرس.

   مثل بیداری های هر شب، تنهائی های خودخودخودانه، بی که خبرت کند دردت می گیرد، دور می شود، دیر می شود، دار می شود. مثل وقتی که تاکسی های شب دیر می رسند و همه ی چراغ ها تا خانه قرمز می شوند و شیشه پائین نیست تا بهانه جور نشود و هی تکیه دادنت می آید به شیشه و هی  سوز صدای کدام ننه من غریبی که پیچیده داخل تاکسی و هی زیرپل روی پل  که بالا و پائین شود دلت هربار و چپ و راستش هم مدام رنگ های تند مغازه ها و آدم های آن بیرون و خنده هائی که غریب به نظر می رسند. مثل راه رفتنی که بلد بودیم روزی، روی همین پیاده روها، لابلای همین شلوغی ها که دوستشان داشتیم، خندیدن بلد بودیم که دردی نبود و اگر بود نمی دیدیم و اگر می دیدیم ... چه فرقی می کرد اصلا؟ خستگی بلد بودیم که خوابمان کند و فقط خواب باشد و خستگی نباشد بعدش. خوب خوب بلد بودیم.  راه رفتن ها دیگر یادمان رفته، پیاده روها آشنا نیستند دیگر، شلوغی ها می کشند، خندیدن ها فراموش شده وخستگی ها خوابمان نمی کنند دیگر، روزها گذشته.

   و من زورم می آید که باورم شود خاکسترهای پخش شده روی زمین مال من است. زورم می آید بولد کنم نوشته را، آندرلاین بگیرم زیرش را و بنویسم که گم و گورم، از این همه، بیا به تماشا. زورم می آید که کنترل آ بخواهی بگیری برای خواندن چیزی که بی رنگ نوشته ام تا به چشم نیاید. زورم  می آید که پاراگراف را عوض کنم تا حساب کار از دستمان خارج شود. زورم می آید برای "تو که تلخ نبودی پسر" دیگران  جواب پیدا کنم. زورم می آید خنده ی زورکی تحویل دهم. زورم می آید دور آرام یک بار دیگر مرورش کنم. زورم می آید  زل بزنم به ساعت دیواری. زورم می آید خستگی از تنم بیرون کنم. زورم می آید بخوابم. زورم می آید با این واژه های کرخت و این شعبده بازی هائی که خوب این چند وقته یادگرفته ایم، صدای دور بلا را به گوشت برسانم، زورم می آید.

حرف ها، همان حرف های قدیمی است، دلتنگی ها رنگ گرفته اند فقط.


+

 

    سر و تهش همیشه گم است میان دلواپسی ها. مهم نیست آن شیب تند لعنتی را برای چه کسی ساخته اند که قدم از قدم برنداشته روی شیب تب می کنم و عرق، سردم می شود و می لرزم و تب و لرز و سرما و گرمایش چندان توفیری ندارد وقتی آن شیب تند لعنتی را باید بالا بروی و وانمود کنی که همراهی و خم به ابرویت نیاوری که آدم این شیب نیستی و دست تکان بدهی به آدم های پای شیب که رفتم به راه خودم و خنده ی زورکی بسازی روی چهره ات، آغوش  باز کنی رو به آدم های آن بالا که باشید، آمدم.

   اسمش را گذاشته اند سربالائی که سنگینی کند روی دوشم، تعهد این که باید بالا بروم وناتمام را این طورهول هولکی تمام کنم، برسم به ارتفاعی که نساخته اند تا امروزببینمش که منظره در کل چشمم نمی گنجد هنوز، به آدم های آن بالا که شیب خودشان را بالا رفته اند و نرفته اندش زیاد به من مربوط نیست و غریبه باشم میانشان که من آدم این شیب نبوده ام و نیستم و شیب من آن قدری ملایم است که صاف دیده می شود، کم ارتفاع می گیرد، نمی رسد زود زود آن بالاها تا سوار ابر، تا آغوش خدا و چیزکی اگر شنیده باشند، مهمان شیب نمی شوند و اگر که نه، زود خسته شان می کند ملایم بودنش که آدم این جور شیب ها نبوده اند و نیستند، می دانم.

    که مدام از ترس درجازدن وعقب ماندن از سیل جمعیت، مثل غواصی که مخزن اکسیژن نداشته باشد و با نفس صد ثانیه ایش به جنگ دریا برود و بزند به اعماق تاریکی تا کشف کند دنیای آن زیر را، چندثانیه ای نفس دارم تا برسم آن بالا و می دوم و دارم خفه می شوم و می دوم و هنوز کو تا آن بالاها و می دوم و گند بزنند به این شیب تند لعنتی که نفسم را می گیرد و نمی رساندم و نمی بینم، سرم گیج می رود، پرت می شوم پائین وتازه اگر زنده بمانم درجازدن این جور چیزیست که باز از سر نو!

   که نه سورتمه داریم که روی برف تن خسته ی هم را جابجا کنیم و نه سوار بر اسب رویاهامان و نه بر بال فرشتگان و نه و نه و نه. که این وسط همیشه ی خدا یکی خسته است و آدم این شیب نیست و مدام آن بالا را نگاه می کند تا ببیند چقدر مانده  و دیگری هلش می دهد، زور می زند تا بالا بکشدش از شیبی که قرار است مال خودش باشد، سرمای تنی را بر دوش حس می کند و  می گوید که سرما نیست و تا قله چیزی نمانده، سیلی می زند تا سرما نکشدُ تا نخوابد اولی!

   نمی بینند که زنجیر دارد پاره می شود، نمی خواهند قبول کنند که قدرت زنجیر را حلقه های سفت تر تعیین نمی کنند. عجله دارند تا زودتر برسند و هیچ شیب ملایمی را تاب نمی آورند، هیچ جاده ی طولانی، هیچ راه رفتن طولانی مدتی را.

شیب تند لعنتی شان،  خسته ام می کند.

اسمش را گذاشته اند سربالائی.

مچاله، این طوری
سه شنبه 6 اسفند1387

روزی، جائی، کسی، حرفی، قلنبه ایستاده بود سردلش.

زخمی، دردی، یادی، وجودی را ذره ذره می پوساند.

می گفت درد نیست، آب نمی خواست، دوحرفی، مایع حیاتش نبود.

هیچ حواسش نبود، یادش چیزی را فراموش بود.

اصرار داشت بگوید مورچه بسم هوی طومار دلش را هم جویده و هیچ نمانده از این، از این، ازاین...

راوی با سیاست خارق العاده ای حذف می کند همیشه مابقی را  تا ندانیم ازاین چه و تا کور، سوی امیدی.

مورچه نبود.

حقیقت بود.

طومار.

درد.

 

دو فلش به دو قسم دروغ که همیشه دوقسم، نه بیش و نه کم، به وقت اضطرار.

اول قسمش هیچ راوی را نای گفتن نبود.

تا نگویند کیسه خالی بود وگرنه به زحمتش نمی ارزید، هرگز.

دوم قسمش اما داستان ها دارد و دارد، داشت نبود.

دروغ های خودساخته که نوک تیز پیکانش هدف سمت سینه ی دروغنده.

از همان ها که مبدا و مقصدش یکی.

"که صبورم" ها.

"که می گذرد" ها.

داستان ها.

هستی؟

 

همیشه همین جاها سپربلایم می کند.

پاک کن به دست نشانم می دهد جائی گوشه ی تصویر، شاد از این که گم.

نفس نفس زنان، "با" های او را "بی" می کنم، تندتند.

لاف می زنم که می شود.

از همان لاف های بغض بترکان که بعد دنبال پاک کنت بگردی در تاریکی که "بی" به "با".

ن.

می شود.

می بیندم همیشه.

مثال خوبی هستم.

 

جانش برای مان بگوید.

که یک یک آدم های این سناریو را از آن دوردورها تا همین نزدیکی ها پیدا می کند.

می چیندشان کنار هم.

آدم ها همیشه بهانه بودند.

یک اُم:

چاردیواری ها،  مرتیکه ها، زنیکه ها، هوچی گرها، از آن نگاه ها، آن بغض ها، آن بالاها، این پائین ها.

گاهی وقت ها می کشد، روزگار بی قهرمان.

دو اُم:

نگفته ها، نشنیده ها، ندیده ها، کلاغ ها، قاصدک ها، چه خبر چه اثرها، من بمیرم تو بمیری ها.

گند می زنم، نقش های اول برای من نیست، بد بازی می کنم.

سه اُم:

پائیزها، پائیزها، بازی ها، نبردن ها، باخت ها، لجاجت ها، خط کش ها، بدون مرزها،  باشد که ها، نباشد که ها.

طنزهای موقعیت، ساده هائی که بی مورد پیچیده می شوند.

 

کافی است خسته شود از این همه اشاره ها.

که از آن دیروزهای بی هم ها تا به این امروزهای با هم ها پر این همه ها و چه فایده از این همه ها؟ هاها.

سک سک ندارد قایم باشک بازیش که.

 

به این جاها که رسید خوش خوشانم می شود.

دم گوش راوی می خوانم که دست مریزاد، مرد، از این همه رسوائی که به گوش عالمیان رساندی.

پنج انگشت، پنج انگشت.

{مکث}

فرض محال که محال نیست.

ملوانا، من بعد جوری بچرخان سکان داستانت را که انگار سناریو چیز دیگری بوده.

من و آدم ها و سه نقطه هایمان مال این داستان نبوده ایم، نه انگار!

پوزخند عجیبی دارد این جور مواقع.

که محالَ بازیگر، بازیت را بوکون.

 

سردرگم

از

شروعی نابلد.

سوزنش،

گیر.

فردا،

کابوس راوی.


 پ.ن:  ته قضیه یک space  کم است همیشه.