تبليغاتX
.: سرگیجه :.
سه شنبه 22 بهمن1387
( پایان( پست( 

   دلم شور می زند. خیلی وقت است. قانون نامه ای روبه رویمان پهن کردند تا دلت بخواهد داستان ناز و نیاز دارد، تا چشم کار می کند صفحه شطرنج هاست و مهره های سفید و مهره های  سیاه  و دست به مهره بازی ها، تا دور دور چرتکه است و رابطه هائی که یکی من یکی توئی شده، مصیبت سلسله مراتب، استارت لاین هائی که تعارف به یکدیگر می کنند.

    گفتم عاشق و معشوق ندارد، همه نیاز است و نیاز و انسان چیزی جز این است مگر؟ من گدا، من همه نیاز! گفتم یک خط در میان ندارد حتی، هشدار! لای همه ی خط های خوانده و نخوانده ات ردپایم گیر است،  سرود خواستنم. گفتم خدایی که می شناسم و می شناسی از هر نفسی وسعش را می طلبد، خاکم حاصلخیز که نباشد دعا کن برای باران، می بارد دیر یا زود که دوستت دارد خدا، که مستجاب الدعوه ای! گفتم زره و شمشیر نمی خواهد. کشتن ندارد، ایز ایت استیل ورث فایتینگ پرسیدن و پرچم های سفید بالا بردن بعدش نیز هم. گفتم ترس و تسلیم نمی شناسد. نه نگاهی غیظ ترسیده، نه جوابی پر تسلیم. در عوض بیا نردبان هم باشیم.

گفتم مهم نیست من اول شروع کنم یا تو؟ گاهی دوست دارم شطرنج بازیمان سفید و سیاه نداشته باشد!

   این رداهای قضاوت زیادی تنگ یا زیادی گشادمان است. این چکش قاضی بر روی میز نشنیده ها و ندانسته کوبیدن ها که حکم متهم بی دفاع زبان بسته ی قصه ی ما قطعی است و تمام، این تمام گفتن ها و باورکردنشان که کسی  بگوید و دروغ نگفته باشد، این گوش ها را تباه کردن برای شنیدن حرف های دیگران که بوی مرگ می دهند، این ساده باور کردن ها ...

این:  ساده ( بگویم. غبار پلک هاست که مماس شیشه ی عینک ها می شود، مسدود می کند ریز ریز راه دیدمان را.

    خسته از محو دیدن ها، اما کیست که نداند نادیده ها سبب ایمان نیستند. ها کن و دستمال بکش تا بفهمی خوشبختی را داغ داغ چه طور می شود از تنور بیرون کشید؟

    و این غم انگیزترین قصه ی تاریخ است که پلک ها را با آب چشمه بشویی، حواست نباشد و در میانبری که میانبر نیست راه گم کنی.

 همین قدر ساده غبارهای ریز،  چشمان بزرگ را تباه می کنند.

    پشت آن مرز چند میلی متری، اما،  همیشه چیزهایی برای دیدن هست.  حقیقت هست آن جور که هست نه آن جور که باید و ما نخواسته که نه، خواسته ی خواسته  جزئی از آن جور که هست آن هستیم و نباشیم محل شک است در این پازل.

هستیم.

یک دل سیر،

پشت غبارها...

یک ها کم داریم فقط، ) ها ...

شور می زند. از این همه که گفتم، از رابطه هائی که لای زرورق پیچیده- ام. ( ای؟ (  ایم! ) ،  از این دفتر کهنه که نکردیم بخوانیمش و هر روز کهنه تر می شود، از انگشت های اشاره ای که نشانه ام گرفته ای و چکش های کوبیده شده  و دفاعیه های چال شده، از زشت "باشد که فسیل شود" گفتن هامان،  از این همه نیاز و نیاز و نیاز، دل ام.

 (

ازشادی های سر به هوا

مختصات آدم ها

ازازل تا ابد

هنوز هم خود خودشان

بی که خاطره ای

در یاد

بر باد

تیک

کنار نام هم

در دفتر قرارهای روزانه

 

تا تنهائی ها

از این جا که ایستاده ام

ایستاده ام؟

تاریک روشن غروب

چای، نیمه، تمام

صدای ساز دهنی

این همه

یعنی کجائی تو؟

 

روزها

آمده ام تا

سهمم را بگیرم

اگر درست یادم مانده باشد،

روزگاری سرزمینم بود

بلندترین فریاد در حنجره مانده اما

و بعد ندارد

 

وزوز

مدام در گوش

مگه نشنفتی لامصب

مدام روی کاغذ

ضربدر

مثبت

منها

مگه نشنفتی

طرح کلاغ و ماهی

کروموزوم

گوشه ی بالای صفحه

لای پاورقی

رد گم کنی

لامصب؟

سرم پائین و پائین تر

هیچ وقت یاد نگرفتم

و پائین تر

آرام

و پائین تر

گم

تا شد خاک

 

چیزی شدن

مثل من

که تو را می دانست

من

که

تو را می دانست

می دانست

تو را

و کم چیزی نبود

دانستنت

که من،

 

مثل راوی

که آن بالا ایستاده بود

قصه ها می گفت

از این جنگ

بیش از این

از سربازهای خسته اش

که نای جنگیدنشان

گام برداشتنشان

نبود

به چشم دیده بود

و هی می خندید

هی

و هی هی

دیده بود

و قسم می خورد

که جنگ نبود

 

و مثل تو

مدت ها طول کشید

تا راوی

تا من

عاقبت فهمید

عاقبت فهمیدم

 که تو مثل نداشت

همیشه

قافیه خراب می کرد

 

قهر کردیم

قهر قهر

با مثل گفتن

تا قیامت

بهانه بود

چیزی شدن

چیزی دانستن

تو را می گفت

تو را می گفتم

تا قیامت

 

مانده

بلندترین فریادم

 در حنجره

روی همین خاک آشنا

که روزگاری سرزمینم بود

از لای این پاورقی ها

لای این قافیه ها

که ابد تا ازل اش هم

اگر بود

 با من

آرام

این جا

همان  آدم ها

راوی

آن بالا

تاریک روشن غروب

که یک بهانه،

خوب از بر

که یک نگاه،

هیچ وقت یاد نگرفتم

فریاد

که

نمانیم

خاکستر می شویم

از این جنگ.  

 )

خیلی وقت است.

 ) نود )نداشت ): و که دروغ نگفته باشم