
به مارها می چسبید و بالا می رفت.
نردبان ها نیشش می زدند، می افتاد پائین.
خوش داشت خیال کنند که قواعد بازی را نمی داند.
مادر: نه وایستین ... قبرش چی٬ کجاست؟
پیک: ( فروتن. ) قبر نداره٬ خانم.
مادر: منظورم اینه که ... جسدش ... کجا خاکش کردن؟
پیک: (بسیار فروتن. ) جسدی در کار نیست٬ خانم.
مادر: نمی فهمم ... اون مرده و هیچی ازش باقی نمونده؟
پیک: دقیقاً.
مادر: غیرممکنه٬ اون هیچ وقت همچین کاری نمی کرد.
پیک: راستش یه کم خنده داره ... منم نمی دونم چی در این مورد فکر کنم ... پسرتون مثل جریان هوا بی رنگ بود. می شه گفت بخار شد و توی فضا گم شد ... زیر فشار درد انقدر کز کرد که دیگه تنها یه نقطه شد٬ یه نقطه ای که ناپدید شد ... و من بهتون اطمینان می دم که از این لحاظ نشون داد سرباز نمونه ایه ... هیچ وقت فکر کردین چه قدر دنیای ما دنیای پاکیزه ای می شد اگه هیچ سربازی جسدش رو پشت سرش نمی ذاشت؟
اسب های پشت پنجره - ماتئی ویسنی یک
احساس می کنم دنیا دارد به سمتی کشیده می شود که همه به طرز عجیبی در آن مشغول دست و پا زدنند تا زودتر به جهان بینی خاص خودشان برسند، تا مجهولات ذهنیشان را mp3 روی کاغذها و وایت برد ها و کیبوردها حل کنند، تا با nX سرعت٬ فیلم ها را جلو ببرند و بفهمند ته ماجرا چه می شود بالاخره؟ تا کنار حوضی یا روبروی فواره ای، لابه لای پاساژگردی های روزانه ای ، پشت میز کافه ای چیزی بنشینند و قدم بزنند و بنوشند و خدا را در چند دقیقه برای همدیگر ثابت یا انکار کنند و برای مرگ تفسیری پیدا کنند یا نکنند و زندگی را پوچ فرض بگیرند یا نگیرند و هزار مدل تعریف حق و باطل و خیر و شر برای همدیگر ردیف کنند. از این همه کلی گوئی ها خسته شوند یا نشوند و بعد از نردبان خودشان بالا روند و پنهان شوند دوباره توی خانه درختی ها تا بعد.
در این بازی همه دوست دارند هر چه سریع تر قهرمان قصه های یکدیگر شوند. مهم نیست قهرمان بودن یعنی چه یا اصلا چه بهایی لازم است در این راه پرداخته شود؟
"لازم نیست که وجودم یک زخم کوچک هم در این راه برداشته باشد، کسی روی شیشه های شکسته شلاقم زده باشد و من هزار دور رقصیده باشم، دهانم را پر سنگ کرده باشند و حرف زده باشم، جنازه بر دوش سرم را بالا گرفته باشم و به آینده دل بسته باشم. لازم نیست بلد باشم آفتاب را دوست داشته باشم و از تاریکی ها نترسیده باشم . لازم نیست خودم را خوب بلد شده باشم و بعد هم آدم ها را. اصلا مهم نیست من کجای کائنات قرار گرفته باشم. خودتان را کمی به سادگی بزنید لطفا که من بی این ها هم قهرمانم آقا، پس سلامتان کو ؟"
تمام صفحات خالی ای که پرشان نکردیم٬ تمام حاشیه هائی که بر گوشه ی زندگی های یکدیگر نوشتیم.تمام راه های طولانی که خسته بودیم برای قدم گذاشتن در آن ها٬ تمام میانبرهائی که شاد شدیم از کشف کردنشان.
به دست هائی که وقتی کج رفتیم نیشگونمان گرفتند و سیلی هاشان را پس زدیم مبادا که بیدار شویم.به همه ی صفحاتی که نخواندیمشان و تک تک واژه های لای کتاب ها که هیچ گاه سراغشان را نگرفتیم.به پیرمردهای توی پارک ها که بی تفاوت از کنارشان گذشتیم و نکردیم شک کنیم چه ها می دانند که نمی دانیم؟ به " فسیروا فی الارض" هائی که خواندیم و بعد پشت همان فواره ها و توی همان خانه درختی هامان ماندیم و سیر نکردیم و ندیدیم و نشنیدیم تا جهل، انگل وجودمان شد.
خیلی بیشتر از این ها به خودمان بدهکاریم رفقا، خیلی ...
فررررررررردا بگو.
یه هفته بعد بگو.
یه ماه بعد بگو.
دوس داشتی اصلاً نگو.
ولی خب بعداً بگو.
خانم گری گاهی دلتنگ می شود.
آقای وایت در این جور مواقع برای ابراز هم دردی هم که شده، آه بلندی می کشد و می گوید: "خوب میشه عزیزم، برای همه مون پیش میاد. قهوه ت یخ نکنه؟"
خانم گری خوب نمی داند که خوب میشه یعنی چه؟ به خودش می گوید: دل، چاه فاضلاب نیست که وقتی گرفت، شال و کلاه کنی بپری دم در خونه با یکی از اون برچسب های رنگی که روی در چسبوندن تماس بگیری تا بیان و بازش کنن، بعد هم بشکن بزنی که خوب شد حالا.
آقای وایت هیچ وقت این جور چیزها را نمی فهمد.
قهوه ی خانم گری قهوه نیست دیگر.
آقای وایت کنار شومینه به خواب عمیقی فرو می رود. آقای وایت گاهی زیادی شاد است.
Yuri: I also have some dim-dims. You use this word, dim-dims? The bullets that make the head explode
.Harry: Dum-dums. Yeah
?Yuri: Would you like some of these dim-dims
.Harry: I know I shouldn't...but I will
توی این سکانس قرار است هر دروغ زیبایی را که می بینم باور کنم، قرار است وانمود کنم که هیچ پچ پچی را نشنیده ام و از کنار یواشکی ها در حالی که مثلا نفهمیدمشان گذشته ام، بعد بی آن که من با آدم های داستانت یا آن ها با من کاری به کار هم داشته باشیم، سوت زنان از همان گوشه های تصویر سریع رد شوم و گورم را گم کنم و هر کس هم که پرسید اگر بن بست بود چطور، سریع هیس بگویم یا اصلا شاید هدایتش کنم به جانب کودکانه ترین تصویری که یادم مانده: همانی که ته بن بست ها دنبال دو دست می گشت تا قلاب بگیرد برایش و دیواری را بالا برود که آن سویش هیچ راهی به دنیای خارج بن بست وجود ندارد.
کل این مسیر کوتاه، دوردست می شود برایم اما. راه می روم و مردمک چشم هایم می لرزد وقتی عشقی قطره قطره بخشیده می شود. راه می روم و همان چیز سمج از ناکجاآباد درون مدام می کوبد تا بریزد بیرون. راه می روم و آرام آرام از کادر دوربینت خارج می شوم. پیش از موعد تاریکی، کل بدنم سیاه و کبود می شود و زیر بار جنازه ای که بر دوشم گذاشته ای له می شوم، له...
هیچ کارگردانی حضور یک سیاهی لشکر را جدی نمی گیرد. هیچ مخاطب هشیار یا غیر هشیاری با سیاهی لشکری احساس همدردی نمی کند، برایش هورا نمی کشد، برایش گریه نمی کند، اصلا به خودش زحمت نمی دهد تا بگوید که نقشش را خوب بازی کرده است یا نه؟ خوب می دانم!
آماده می شوم برای سکانس بعدی ...
- قرار ملاقات اون گوشه ...
عصرها جاذبه ی عجیبی دارند برای در حرکت بودن، به این که هدفون بگذاری تو گوش هات و وسط یه پیاده روی شلوغ تو شیب ملایم یه سرازیری، سکوت سرد کاوه یغمائی رو برای صد و شصت و هشتمین بار در طول هفته اخیر گوش بدی، بعد همون جور که به خیال خودت مثلا داری تصدیق می کنی که راست میگه ها چرا رنگ ما پریده و تازه این همه عینک و این همه ندیدن ها و اینا، بی هوا داری از یه چهارراه رد میشی و ماشینه بوق بارونت می کنه که های دیوونه فرق مرده و زنده ی تو یه نیش ترمز من بوده فقط! حالا زنده رد میشی مثلا و می رسی به یکی از این پروژه بهسازی های پیاده روها، کفش کتونی هاتو نگاهی میندازی و به خودت میگی پیاده رو که نداره، چند دقیقه ای رو جدول ها را میرم و بعد یکهو عیشت خراب میشه که جدولی در کار نیس! حالا کمی دیگه که راه رفتی پشت یه دکه ی روزنامه فروشی وامیستی و هر چی زور می زنی مشق آفتاب پیدا نمی کنی، صاحب دکه همچین با قیافه ی حق به جانب میاد بیرون، از زیر مجله های رزمی و پرورش اندام، مجله رو پیدا می کنه، به هزار زحمت میکشدش بیرون و تحویلت میده و شاکی هم میشه تازه که خوب نمی گردی خب پسرجان! یه کم دیگه که میری، می بینی یکی بساط دی وی دی هاشو پهن کرده رو زمین و Body of lies رو گذاشته پیش آرشیوی های گدار و کوبریک و آنتونیونی و برگمان داره می فروشه و هر کی هم که رد میشه نگاش رو همون تک فیلمست که تازه قیمتش هم بالاتره ...
خلاصه همه ی این ها رو با کلی حاشیه ی دیگه که رد کردی می رسی به تئاتر شهر، بلیط که می خوای بخری، بلیط فروش مثل همیشه با تعجب می پرسه که یکی فقط و تو دوباره شک برت می داره که نکنه یک همون صفر باارزشه از نظر این آقا ... تو سالن انتظارش یه زوج جوون از اینایی که انگلیش پرکتیس می کنن با هم، میشینن پیشت و تو دو دقیقه یکی 54 تا کول تحویل اون یکی می ده و اون یکی هم 89 بار ایت دیپندز بالا میاره، وقت نمایش میشه و یه دو ساعتی باز میری تو خلسه و تموم که میشه هی فکر می کنی چه طور میشه حفظش کرد این حالت رو تا مسیر برگشت رو که میای یکهو به سرت می زنه یه دوره کامل نمایشنامه های امانوئل اشمیت بگیری و دوساعته بشه بیست ساعت مثلا٬ مخدر شه موقتا تزریق بشه تو روحت!
سربالائیه و برای صد و شصت و نهمین بار داره می خونه و از کول گفتن خودت به این همه صدا خنده ات میگیره و مجله تو دستت چروک شده و دکه ی روزنامه فروشی بسته است و دی وی دی فروش دوتومنی هاش رو داره می شمره و کتونی ها زل می زنن به پیاده رویی که همچنان جدول نداره و پلیس اردری در کار نیست دیگه و حواست همچنان پرت نمی دونی کجاست و با این تفاوت که ماشین ها دیگه بوق نمی زنن و نیش ترمز نمی گیرن و راننده ای دیگه فحش نمیده و پیاده رو دیگه شلوغ نیست و عصر هم که دیگه نیست و سربالائیه تموم میشه و کاش تموم نمی شد اصلا٬ ایست ...
شب شده. بعد از این همه حرکت، چشم هات رو که ببندی قراره دوباره دنیا آروم شه، صدای کاغذهاست ولی فقط که ورق می خورن، حالا کو تا بسته شدن٬ می دونی؟
پرده ی نهایی: آسانسور من اگه رفت پایین، قول میدم یادم بیاد، قول میدم ته حافظه م فعال بشه، تو بگو در یک نگاه، از همون رعد آساها!