
به گمونم خیلی ترسیده. نمی بینی؟؟؟
تا می ایستی، می ایسته باهات. هر قدم که برمی داری، دنبالت می کنه. نور آفتاب صاف هم که بتابه تو چشماش - بیشتر پهن میشه رو زمین، آسمون تر میشی براش - زل می زنه تو چشمات، ردشون رو دنبال می کنه و اصلا هم باهات حرف نمی زنه. روز که میشه، حواست نیست ولی هر قدم که بر می داری بیشتر زیر پاهات زخمی میشه و به روی خودش هم نمیاره، بس که بعضی آخ ها گفتنی نیست آخه. نور که گم میشه، بیشتر مرگش میاد، برات هورا می کشه اما تا رنگ داره، تا جون داره. بعضی مرگ ها هم دیدنی نیست خب، بس که یا هر چی!
غریبه نفهمه، غلط نکنم عاشقت شده. نمی بینی ...
پوچ نظر: دیدم حقیقت است که دلی از این "یه عالمه نمی دونم چی" ها بخواهد. حقیقت که نیست٬ مصیبت است!
پاد نیش: فرکانسش زده بالا٬ پرده ی گوش موش دیوار خر پاره شه٬ بگو آمین! اجابت که شد٬ دوباره می نویسم این جا٬ شما گوشی دستت ...٬ نه اصلا دیر وقته٬ برو بخواب ( آیکون کاسه ی خون بدرقه ی راه )
توی جشن پرشین بلاگ همه داشتن زیرچشمی رفیقای مجازیشون رو دید می زدن٬ انگار هیچ کس نمی تونست باور کنه که اونی که راه می ره٬ می خنده و بعد می ره تا جایزشو بگیره یه خورده هم حق داره موجودی واقعی باشه. شدیدا مضحک بود٬ اصلا سخته تعریف کردنش ...
این جا قرار نیست علم و دستاوردهایش کوچک شمرده شوند، چه بسا تحسین می کنم بسیاری از این عالمان و دانشمندان را که هر جا پشتکار و عزمی قوی ضمیمه ی فعالیتی گردد، کلاه ها را به احترام باید برداشت از سر و تعظیم باید کرد. ولی متنفر ازآن وجهی از شخصیت این جور آدم ها هستم که قائل به اینند که هیچ وظیفه ای در زندگی جز تولیدکردن علم انحصاری خودشان ندارند، بماند که ابزار هدفشان هم غالبا مبارزه با صورت های سنتی قضایا و تاکید بر ابداع روش های شخصی است. پرداختن به کلی از خواستنی ها هم در این راه کفاره دارد خلاصه، آقاجان!
تازه تراژدی مساله آنجاست که به مقایسه ای بین نمونه های موفق آکادمیک( این وری و آن وری ) که در زندگی شخصی هم حرفی برای گفتن داشته اند با نمونه های پیش رویمان بپردازیم و بفهمیم که شاهراه تنفسی زندگی آن گروه اول از میان همین جنب و جوش های غیرعلمی(*) می گذشته و خلاصه عالمان زندگی بلدی بوده اند!
برآیند حضور در کنار این آدم ها، فضای سردی است که به ما می آموزد چه طور می شود آگاهانه جزئی از سیستمی بی روح شد؟ چه طور می شود تجربه های فراوان و در دسترس دیگر را فدای کشفیات فسیل شده ی علمی(*) کرد که به نام میلیون ها نفر دیگر هم زمان در جای جای دنیا سند زده می شود؟ چه طور می شود مسخ شد در برابر تلقین های محیط و تن در داد نهایتا به این که نمونه ی من اگر مطلوب هم نباشد، تحمل کردنی هست لابد!
می ترسم از این جو حاکم، جوی که در آن ناخودآگاه به دیگران( جامعه ی علمی؟) نیز تزریق می شود که با الگوپذیری از مثلا اساتید خبره ی فن نهایتا افق زندگیشان را همان حوالی قرار دهند، جایی که در غیبت الگوهای مناسب دودستی باید چسبید به همان تک بعدی ها، جایی که آدمهایش گاهی مصداق تکرار تاریخند، حداکثر با پاپیون و کراوات به جای عبا و عمامه، پرچم های دروغین مدرنیته! جایی که منزلت کاذب اجتماعی، تنها جنس ویترینش شده این روزها!
توضیحات:
۱)پر واضح است که منظور از علم، از حشره شناسی تا جغرافیا، از فلسفه تا متافیزیک و خلاصه از علم جن و شیطان تا علم انس و حیوان می تواند باشد.
۲)پر واضح است که تاکید بر مقاومت افراد شاخص و به تبع آن پیروان آنها در هر شاخه ای از این علوم در برابر علوم دیگر است(فنی، غیرفنی را قبول ندارد ... علوم اجتماعی، علوم سیاسی را ... روان شناسی، جامعه شناسی را و ... )، نه بر رتبه بندی علوم و ترجیح فنی بر فن دیگر.
۳)پر واضح است که اپسیلون موضوع این دنیا هم علم است، غیرعلمی هم کشف زشت همین آدم هاست که گاهی هم ارز تفریح و لودگی و این ها به کارش می برند.
۴)پر واضح است که حکم کلی دادن در مورد کل آدم ها حرام هم که نباشد، قبیح است.
۵)راست می گویند که شمار کمی از انسان ها، علم را پیش می برند و باقی همه مصرف کننده ی همان فسیل ها هستند.

- یه دیسکامگوگلیشن ساده ست٬ استراحت مطلق نوشته واسم٬ هه!
می نشینم روبروی پیرمردی روی تخت بیمارستان، چشم و گوشم را چفت می کنم روی دهانش، جواب های احتمالی مکالمه مان را پیش خودم نشخوار می کنم و منتظر می مانم تا شروع شود ...
تا بگویم که کمی زود یا کمی دیر است برای قدر دانستن این روزها و لحظه ها ... که هر چه قدر می دوم به زمانی که روی مچ دست هاشان بسته اند نمی رسم. اصلا بیا و مدخل ثانیه و دقیقه و ساعت را حذف کن از لغت نامه هامان، دروغ اول!
تا بگویم لاستیک بازی و تیله بازی شده نوستالژی دوست داشتنی تو و هم زمان وایرلس و دسته شوک دارشده ابتلای کثیف مای این روزها ... که دنیا اگر با من و تو کاری نداشت، ما هم الان شالیزاری داشتیم و کلبه ای و دست هایی گلی، دروغ دوم!
تا بگویم حکایت تلخ ترین پوزخندهای اطاعت را وقتی تمام بازی هاشان باخت-باخت است، باور ندارم، خوش بینانه لاک می گیرم روی تمام باخت ها و می نویسم برد، دروغ سوم!
تا بگویم دروغ چهارم، دروغ پنجم، دروغ ششم، دروغ هفتم را ...
بی آن که چیزی بگوید به خواب می رود، بی آن که چیزی بگویم به خواب می روم. داستان به همین سادگی هاست، بی آن که چیزی بگوییم، دروغ صفرم!
پ.ن: کافي است دانستن اينکه سيبي که ميخوريم از کدام باغ است؟