تبليغاتX
.: سرگیجه :.

   کار ما این شده که عمرمان را پای این تلف کنیم تا به تعریف مشترکی از مدل زندگی ایده آل برسیم، به این که  نهایتا رگ های  گردنمان متورم شود و یک خط در میان بخواهیم منطقمان را برای یکدیگر دیکته کنیم، به این که نفهمیم بالاخره خود آدم ها محترم ترند یا میراث مکتوب و منقولشان؟ به این که A حکم کند که آدم ها شبیه دست خطشان نیستند و تو ایضا و  B  دعوتش کند به این که امضای پای کار را نبیند و تصویرهای ذهنیش از افراد ته چاه نفرستدش، به عرش کبریایی ایضا!

    حتی کار ما این شده که کشف الاسرار کنیم و لباس ایدئولوژی به تن علم ناقصمان بپوشانیم و بعد در ظاهر پلاکارد بگیریمشان بالای سرمان و انتظار داشته باشیم بقیه هورا بکشند برایمان و نثار امواتمان صلوات بفرستند و فاتحه بخوانند!

    حتی تر کار ما این شده که به محض این که لایه ی بیرونی زندگیمان غرق در ابتذال شد  و آلوده ی معمولی بودن ها که شدیم، از ترس چشم تو چشم شدن با کسانی  که سپر و کلاه خود تفاوت چسبیده به سر و تنشان و در امان مانده اند، یا از ترس این که مبادا یکی پیدا شود و بپرسد همه اش همین و جوابی هم نداشته باشیم، تک آس های خوشبختیمان را این طور رو کنیم و قسم یاد کنیم که "این تصویر زلال توی آب منم، نه اون تصویر بدبخت آس و پاسی که دفاع شخصی و مشت و لگدپرونی در قبال زندگی بلد نیست و تو لاک خودش فرورفته که یعنی دفاع به جای حمله، یعنی منفعل بودن رو ترجیح دادن" و در خفا بدانیم که آری همین و همین کافی است!

    ما فقط در خلسه ی  تک لحظه های ناب موسیقی ای هستیم که "آره، این جور اوج ها، این جور لحظه هائی هم داره زندگی" گفتن ها را یادمان می اندازد. این رنگ پاشیدن به قامت  چیزهایی که داشتنشان آرزو شده برامان،  این تظاهرهای  به خوب بودن ها، این  تن در دادن های عاجزانه به این که در نبود خوشی های دلخواهم، تکرار همان تک لحظه ها را اصلا تا توانم هست گوش می کنم، این چه و چه و چه ها که فقط می دانم شبیه ماها و حتی رویاهای شیرینمان هم نیستند، رابطه ها را می خشکاند، عشق را ایضا!       

 که حقیقتمان گاهی لای همین خاروخاشاک ها گم می شود،  بگردیم؟ 

چهارشنبه 27 شهریور1387
- خب نمی خوام نیمه ی تاریک این ماجرا باشم!

- به هوم گفتنش هم نمی ارزه٬ خودم هم همچین نیمه ی روشنش نیستم ...

ها؟ کدوم دیوار؟
سه شنبه 26 شهریور1387
میگه ما تو پیست صاف نمی تونیم دوچرخه رکاب بزنیم اون وقت این گلشیفته رو دیوار کج موتور و ماشین می رونه !!! 
دوشنبه 25 شهریور1387
- کوری؟

- کورم.

 

سمچاله هائی که پر نمی شوند
یکشنبه 24 شهریور1387

   لحظه هائی هستش که بی صبری برای یه سه امتیاز که خارجت کنه از حالت فریز بودن، از این که نگاه کنی ببینی ای دل غافل بقیه دارن امتیاز درو می کنن و تو میخکوب شدی تو همون امتیاز، اون پائینای جدول، بعد یکهو حریفت هم محکم می کوبه گوشه ی دروازه ت و سوت آخر این بازیت رو هم می زنن ... اون وقت دیگه جنس دلداری " شکست آغاز پیروزی( ها ) " رو هم پس می زنی ، فقط به درجازدنی  فکر می کنی که حداقل تا بازی بعد سایه ش رو سرت می مونه، حتی به این احتمال که خیلی محترمانه از گود بازی باید بزنی بیرون ...

G.U.I.L.T.Y
شنبه 23 شهریور1387

Judge in Dream: ِYours is the most terrible crime  a human being can commit ... I accuse YOU... of a WASTED LIFE
Papillon: Guilty... guilty... guilty

بیا تیک تاک کنیم کمی
جمعه 22 شهریور1387
   کورش علیانی از مهمان برنامه ش می پرسه لذت های زندگیت رو مدیون چه لحظه هائی هستی؟ از تجارب نامتعارف و دلهره ی بودن در موقعیت های نو می پرسه ...

   مهمان از تنهائی هایی یاد می کنه که گم شده تو زندگی ها٬ لای محاورات روزمره٬ جمع های دوستانه و غیردوستانه٬ از جنس همون تنهائی هایی که هر روحی محتاجه به داشتنش ...  آیه می خونه که " عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم "

دل دردهای یک گوپی
پنجشنبه 21 شهریور1387

   یکی رو می شناختم که عاشق ماهی های آکواریومی بود. یه روز بی مقدمه گفت: این گوپی ها رو می بینی؟ بندازیشون تو محفظه ی گوشت خوارها سریع کارشون ساخته ست،  بعد تورش رو انداخت و چند تا از گوپی ها  رو صید کرد و همون طوری که چشمام چهار تا شده بود،  فرستادشون پیش گوشت خوارها، خندید و گفت: آهاااااااااا این طورِی!

   حالا شده حکایت این روزهای ما! منتظریم یکی تورش رو بندازه تو تنگ زندگیمون، چند ثانیه ای دست و پا بزنیم واسه نجات، بعد ولمون کنه تو جهنمی که قرار نیست سالم ازش بیرون بیائیم و بگه آهاااااااااا این طوری!

به پا کن پرچم رنگین کمان را
یکشنبه 17 شهریور1387

A B a p q run d e . A B d e w x y z a m n g h i m a b g h i p q r t u m n

? - , . ? - , . ? - , .

. . .

تو خش خش نیا، هوهو نرو
شنبه 16 شهریور1387

   دلم کسی را می خواهد که همه ی بودنش در سکوت برگزار شود! از این هایی که آوارهای نادیده ای که حقیقت دارند روی سرش خراب شده و در گوشه ی دنج مخفیش خوب بد زشت را سوت می زند فقط! لازم نیست بادی به زخمش بخورد تا رستخیز عظیم به پا کند، لازم نیست غروبی را حجت بگیرد تا ثابت کند  که کار ما نیست تداوم شادی ها، بلد نیست بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد، گیر نمی کند مدام میان چنگال های می خواهم و نمی خواهم! از این هایی که بیگ بنگ عاشقیش گوش عالمی را کر نمی کند، زمزمه می کند آرام در گوش کسی که باید، آن قدر آرام که ...   

   تا بدانم که کمی بالاتر از واقعیت است، تا ناامنی لحظه های نبودنش را تفسیر کنم، تا یادم بیاید که نباید پلک بزنم مبادا گم شود، خش خش با برگ ها می آید و هوهو با بادها می رود!

F.O.U.N.D
چهارشنبه 13 شهریور1387

 Wizard: What do you want to be in the world? I mean the whole world. What do you want to be? Close your eyes and think about that
August Rush: Found
 

   می گویند یک خواننده ی خوب٬ خواننده ای است که علاوه بر برخورداری از پختگی صدا و حنجره ای قوی٬ ریتم قوی و گوش قوی و مهارت شعرشناسی خوب داشته باشد٬ اثر نفس را به خوبی درک کرده باشد٬ با فضاسازی ها آشنائی داشته باشد و غیره.

   حال تصور کنید که هنر جزء است و وجود انسان٬ کل که جزء در این مورد لاتخطی از کل است٬ تصور کنید که صرف پختگی صدا چه انسان ها را که گمراه نکرده در این میدان های بازی٬ که گروهی فقط از رو خوانده اند و درجازده اند و کوه نادانسته هایشان شده نیمه ی خالی لیوان و مدام پز نیمه ی پر لیوانشان را به این و آن داده اند!

   چه کسی اهمیت می دهد که پادشاه خوش گذران مملکتی٬ صد و اندی سال پیش در جوابیه ی رگبار انتقادها به دربار فاسدش بنویسد:

" شخص باید در دنیا فیلسوف باشد و حکیم! این دنیای بی معنی ابدا به این گفتگوها نمی ارزد یعنی دنیا هیچ نمی ارزد و ابدا هیچ کس به هیچ کس دردسر نباید بدهد. هر چه را که می گویند بکن٬ بکند و هر چه را که می گویند نکن٬ نکند! ابدا سوال و جواب وجود ندارد!

حیف است آن که پریشان کنی دلی                          زنهار که بد مکن که نکرده است عاقلی"

و این حرف بعد از این همه مدت که بطلانش ثابت شده، موضع رسمی پادشاهان که نه، ساده ترین شهروندان قرن بیست و یکمی باشد؟ یا صورت مدرن تر آن این بشود که تفکر غالب جامعه به سوی تفکر( با نظام اشتباه نشود! ) حزبی ای گرایش پیدا کند که دردسر تعدیل مواضع شخصی به نفع حزب در آن کمتر از دردسر بسط کشفیات هر فردی به نفع جامعه باشد! تلخ یا شیرین، انسان در هر دوره ای فرزند زمانه ی خویش است ...

و جاذبه هنوز آن قدری سرسخت هست که هیچ لیوان نیمه پری را نمی توان به امید اصلاح وارونه کرد!