
عجالتا یک- صفر تمام و تیرک لعنتی و یار دوازدهم حریف هم بماند برای بهانه گیری های روز مبادا، تو راحت باش روبرتو روزتی جان، به دل نگیر تیرک جان که بادی که می وزد، بید ما را خوب می لرزاند و لاف زنی است تکرار ضرب المثلش وقتی حقیقتت این حوالی غوغا می کند، وقتی خون احساس از شمشیر عقلم می چکد و من از ناظری که چشم می چرخاند هم پست ترم در این چهارراه شلوغ ، ای بوووووق!
دیروزهای تقویم اگر نسوخته باشند هنوز، "اذا زلزلت الارض زلزالها" ، دل می سوزاند و امروز که تاریخ تمام برگ های نا کنده ی تقویم است، در به در آواره ی بقالی ها که عباس آقا و مش قربان و کربلائی عزت، یک بسته اربیت نعنای اورجینال - از این ها که اشک مفت بی دردسر درمی آورد- لطفا تا جار بزنم همه جا که های سوخت این دل بیچاره ام ملت و از شما نگاه فلان در فلان که تقلبی اش هم نایاب است این روزها جوان. یعنی شما هم بله رفقا؟
حالا میان این آشفته بازار، جای شکرش باقی است که نه دختر همسایه ات رخت پهن می کند و نه آن روبه رو میکسری ملات هم می زند خدا جان! می شود پاها را دراز کرد از لبه ی بامت و در حالی که هیچ کس به هیچ کجایش هم نیست که آی پسر خطر دارد ارتفاع، زود بیا پائین، بوووووق ... بوووووق کرد آن بالا و بعد پلیسی که تو باشی آرام برگ جریمه ای صادر کند که کارت زرد لازم می شوی گاهی بنده جان، هشدار!
بامت چه قدر دوست داشتنی می شود گاهی!
حالا هر کس دیگه ای جای مدیری نقش وکیل رو بازی می کرد، مطمئنا بالا آورده بودم. بس که نقش ساخته شده بود واسه ذات کمدی زن گریزش! بماند که آخر یه دیالوگ چپوندن تو حرفاش که یالا بگو بی اکسیژن زن کبود میشی و بیچاره تو رودرواسی کارگردان و عوامل ...
اصولا بولگاکف و سولژنیتسین هر دوشون از پرولتاریا و مارکس و کمونیسم، چپ و راست ارجاعات داشتن! فقط دومی که کمی دیرتر شربت نوش رو سر کشیده، حافظه ی تاریخی ملتی on شده و یارو سریع شده وجدان یه ملت و اولی که پلکاش رو می بسته، غرب نیم قرن بعدش هم حرفاش رو مسکوت گذاشته بنابراین شاخک های احساس ملت به کار نیفتاده و شمع افکارشون روشن نشده!
این زمان چه بلاهائی که بر سر حافظه ی آدم ها نمی آورد!
چه کسی گفت که پیرمرد نابینا که وارد مسجد شد، بهتر از بقیه نمی دید؟
من نبض زندگی را درست گرفته ام یا توئی که با مدادرنگی 12 رنگت معجزه ساخته ای و هر روز لای خوشه های انگور دستچین خودت به خدا لبخند زده ای؟
هرچیز که پاید، دلبستگی را شاید و هر آن چیز که نپاید، دلبستگی را نشاید ...
من قانون را درست تر فهمیده ام یا توئی که آرام آرام توشه ی راه اندوخته ای و پنهان کاری بیهوده می کنی وقتی عطر انسانیتت سراسر این سرزمین را فرا گرفته است؟
ماهی بیرون از آب به دلایل طبیعی نمی میرد. به خاطر آب خودش را می کشد.
خاک من تشنه تر است یا دل حاصلخیز تو که شخم زدنش کار ما نیست برادرجان؟ آب را که دریغ کنی، می میرم!
دلخوشی های کوچکی که غم های بزرگ را کنار می زنند گاهی!
این آدم ها تنها چیزی که بلد نیستن اینه که خالق صحنه های خودشون باشن. حداکثر می تونن برات اثبات کنن که همه ی عشقشون از یه نگاه شروع شده یا روزی زیر بارون با هم بودن، حداکثر می تونن بهت بگن که وقت جدائی خورشید هم داشته غروب می کرده و اشک امونشون نمی داده. حالا بیا و نگاهشون رو کور کن و اشکشون رو بخشکون و بارون و آفتاب رو ازشون بگیر، بهانه می گیرن که خدایا ما برای عشق ونفرت ، وسیله ی دیگری نمی شناسیم! چه بکنیم حالا؟
می دونی؟ همون لجبازی ها و از اینا می خوام و از اونا می خوام رو که مدرن ترش کنی، اسمش میشه اپیدمی! یعنی ملت، اگه بهتون برنخوره کم حوصله تر از اونی هستم که روش خودم رو برای زندگی کردن داشته باشم و جوری که مزاحم نباشم، جنس زندگیتون رو، عاشقیتون رو، مرگتون رو تقلید می کنم! یعنی لطفا سوال نو ممنوع که کهنه هایش هم جواب نداره هنوز! یعنی جزئیات تعریف نشده برایم، کلی تر بگو منظورت رو! اصلا بگو ببینم فکر می کنی چند نفر تو دنیا مثل هولدن کالفیلد پیدا میشن که از کنار دریاچه ی یخی که می گذرن به این فکر کنن که مرغابی ها قبل از یخ زدن دریاچه کجا مهاجرت کردن؟
چرتکه ی آدم ها هنوز هم که هنوزه گیر اینه که هر سنی مختصاتی داره، آدم ها روزی دیگه احساس می کنن که غرور باعث میشه پریشونی کابوس شبانشون رو پنهان کنن، مبادا کسی بالای سرشون که اومد دلداریشون بده که نترس، همه چیز رو به راهه و من کنارت هستم تا راحت بخوابی. نوازش، هنوز برای بعضی ها از کابوس هم وحشتناک تره!
نی نی جان، اگر دنیا گفت که ما حالمان خوب است، تو باور نکن و گول سوت های وسوسه کننده ی قطارهای نزدیک رو نخور. دنیا، بلیط قطاری رو در جیب داره که از شلوغی، در آستانه ی انفجاره. در عوض قطار دور، تا بخواهی صندلی خالی داره! دنیا که خودش رو عرضه کرد، آدم ها که به سقفشون نزدیک شدن، قطار دور سوت خواهد کشید و تو تا سوت قطار دور، دست نگه دار که شیرینی خالق بودن به همین انتظارهاست.
پ.ن 2: این هم البته حرفیست!
پای هر پنجره، هر جا که باشه، رسیدی،آدم هاش رو خوب بلد شو که بعدها به خودت بدهکار نباشی. خوب حفظشون کن و به جنس بال بال زدن تک تکشون تا توان داری شک کن! بعد روزی به تلافی هم که شده از کنار گل درشتاشون که رد شدی رو به آسمون جوری که صدات بپیچه، داد بزن: پیف پیف بو میدی شما، سریعتر بگو عوضت کنن لطفا!
وظیفه ی من این نیست که تحولات فکریم را در هر دوره بر جهان تحمیل کنم( هر چند هر فرد در پیشبرد اندیشه ها همان قدری موثر است که در مشارکت در تولید گازهای گلخانه ای! ) یا مدافع مکتب خودساخته ای شوم که شعارش" آی مردم بیائید دنیا را از دریچه ی دیدگان من بنگرید" ، باشد. اما دفاع از محکمات ذهنی وادارم می کند از بعضی جریان ها دوری کنم: از اجتماعی که در ضرورت ها، چنگ می زند به دین و سایر اوقات همان دین می شود محمل ناسزاهایش، از پیروان مکاتب و ایدئولوژی هائی که اخلاق یک واژه ی ستایش شده در مقالاتشان است و پای عمل که بیاید وسط، از امضای حرف هاشان امتناع می کنند . از کسانی که آینه می شکنند تا چهره گم کنند!
پنبه در گوش فرو می کنم تا توجیه ها بیش از این، آزارم ندهند:
مزاحم خدای من نشو که من جور دیگر شناختمش، به قول صریح یعنی دانسته های خودم را تبلیغ می کنم همه جا و چه عیبی دارد که در این طیف گسترده من جایی باشم و تو جای دیگر؟ آسمانت که تنگ نمی شود اخوی!
گاهی می شود که A از تریلرهای شاهرخ خان و بروس ویلیس لذت می برد و مطالعه ی ادبیات عامیانه ی کشورش راضی اش می کند و هم زمان B، فیلم های موج نئورئالیسم دهه ی 40 ایتالیا و فرانسه را بررسی می کند و سیر موضوعی ادبیات سخت خوان و صعب الهضم آمریکای لاتین را دنبال می کند.
مصداق طیف یعنی این دوست من، یعنی جایی که سلیقه های مختلف به پیشبرد موضوع کمک می کنند نه به تحریف و بدعت نگاری! یعنی جایی که هر کس به تناسب دانسته هایش فیض می برد نه جایی که جاهلی به واسطه ی نقص علم و فن، دیگران را هم به ته چاه می فرستد! طیف یعنی جایی که من نمی دانم و تو می دانی و لطف می کنی دستم را می گیری تا بالاتر بیایم نه جایی که فقر دانسته های هر دومان آن قدری است که آنی که داناترین است باید از ما دستگیری کند!
ما نه آبزی هستیم که زیرآبی رفتن هامان را به رخ هم بکشیم و نه پرنده که دورپریدن هامان را! زمینی هستیم و مقاومت در برابر پذیرش این که فهممان گاهی تنبل است یا چشمانمان آن سوی دیوارها را نمی بیند باعث می شوند با مواضع نسنجیده مان خود را در برابر نظم خلقت قرار داده باشیم!
این حرف ها گرچه آرامم نمی کنند، تکرار چندین باره شان مصمم ترم می کند که هر وقت لازم شد، بین انزوای اجباری و جهل اختیاری ، اولی را انتخاب کنم که دیگری قطعا مساوق عدم است!
روزهایی است که تیغ باید فرو کرد در چشم ها تا بیش از این دست و پا زدن آدم ها برای اثبات حقانیتشان آزارشان ندهد. انگار تکرار قصه ی زاغ و روباه بدنامی است که یکی همیشه ننگ سیاهی ظاهر را یدک می کشد، دیگری ننگ سیاهی باطن را و هر قدر هم که شیرین جلوه اش دهند، بلعیدنی نیست!
در این جور مواقع تنها می شود قضاوت کرد که چه کسی بازنده است و چه کسی بازنده تر، همین!
پ.ن 1: تناقض عجیبی که در زندگی بشری هست اینست که همه چیز گفته شده است اما هیچ چیز به درستی فهمیده نشده است!
سولنیر
پ.ن 2: چند روزی است که با زیر ورو کردن آرشیو این جا خوشم!