
یکی باید مدام برایم تکرار کند که دنیا محل تذکر است و نه تعلم!
یکی " الست بربکم قالوا بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیامه انا کنا عن هذا غافلین " باید بخواند برایم!
.
.
.
چوپانی که دارد برای گله اش نی می زند، نوایش که حزین تر می شود با خود مرور می کند: خدا وتر و من قائم می گذرم!
بعد به خود دلداری می دهد که مثلث شاید دو ضلعی باشد که در تعریفش زیادی اغراق شده است!
انگار که یکی زمزمه کرده باشد که به شایدها نمی شود چنگ انداخت !
نی می زند و عاشق می ماند!
کافه پیانوی فرهاد جعفری جزو اون 100 تا کتابیه که اگه اجازه داشتم با خودم به یه غار ببرم و تا آخر عمر باهاشون سر کنم، حتما با خودم می بردمش( حیف که شرع اجازه نمی دهد وصیت کنم کنار دستم بعد مرگ دفنش کنند! ) به قدری موقعیت ها و آدم ها و روزمرگی هاش رو دوست داشتم( روایت خطی روزمرگی ها همیشه خسته کننده بوده! )
هی های هوی هوار، غصه ام می گیرد از تعریف هایی که به اشتباه، اصل می شوند ... این بیراهه رفتن ها چیست دیگر؟ من این را بیشتر قبول دارم:
زندگی ما زندگی جالبیه. بین تراژدی محض و کمدی ناب دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی یه جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم یه جور خنده دار، غم انگیز باشه. چیزیم نیس که وسطشو پر کنه. همه ی نکبتیم که دچارشیم مال همینه!
با کاپوچینو و اسپرسو و ترک خاچیک تلخ کافه لبت رو تر کنی و بعد بخندی و فحش بند این و اون بکنی که بس که مثل زهرمار تلخ است ...
جمهوری و مولوی دهه ی 50 و فرنگیس خوندن های تو کافه ها و فیلم وایدای سینما عصرجدید رو که به رخت کشید، بگی که محو همه ی اون "پ" ها و "ژ" های توی سی دی آهنگ های روسی سفارشی بارمن یا پرفورمانس های عصرهای شنبه ی پیانو بوده ای!
و چه قدر خوب بود این آناستازیا ورتینسکایای لعنتی مثل برف سفید و مثل طلا بور، زنم بود و من می توانستم روزی هزار بار، همین جوری بی خودی و بی وقفه صدایش بزنم. و هر بار که از توی آشپزخانه سرک می کشد و ازم می پرسد چیه؟ چه کارم داری؟ بهش بگویم هیچی ... فقط دلم خاس بی خودی صدات کنم. تو به کارت برس آناستازیا ورتینسکایا. به کارت برس!
حباب های دور وبرت را بترکانی و بزنی توی دهان معادلاتی که هیچ وقت بشر نکرده به جوابشان شک کند و از راه های دیگر حلشان کند!
وقتی که خوب فکرش را می کردم می دیدم که همیشه دنبال کسی مثل او می زده ام به این در و آن در. کسی که خیلی منطقی نباشد و بشود سر چهارراه، توی غلغله ی ماشین ها ازش بپرسی موافقی بع بع کنیم؟
و امیدوار باشی که این سکوی قهرمانی خالی، روزی پر شود از تمام برندگانی که لی لی را می برند با صاف ترین سنگ های دره های دور، غنیمت دست های یکدیگر!
با خودم فکر کردم چه قدر بد است که آدم باید سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد که سنگ صافش را به آدم قرض بدهد. از ترس این که مبادا یک وقت خودش ببازد.
و دنبال پایانش که بگردی در هیچ جام جمی نمی یابیش. هنر می خواهد تمام کردن هر چیزی که همین طور شروع می شود! هنر می خواهد تلقین آرام بودن ... جرات می خواهد در این راه ظلمانی بی فانوس قدم برداشتن! بعضی چراغ ها آفریده شده اند برای خاموش ماندن ... آرام باش قهرمان!
و حس هایی هست که نه در سه گانه های کیشلوفسکی می توان دنبالش گشت، نه در ترانه های سیاوش و نه در اشعار شاملو! یکهو لای دوچرخه رکاب زدن های چیتگر یا بالا و پایین کردن های کتاب فروشی های انقلاب چیزی بیخ گلویت را می فشرد، نیمه ی خالی لیوان سرایت می کند به نیمه ی دیگرش! مفتعلن مفتعلن مفتعلن های شاعرکش، سرایت می کند به تنگی قافیه ی خواستن!
فکر کنم همان جا بود، زیر آن سردر بزرگ!
این فالوده طعمی کم دارد که آبلیمو و شربت آلبالویش نیست آقا ... یاد، انسان را بیمار می کند. آرام زمزمه می کنم:
آفتابی آن بالا و آفتاب گردان، این جا، سرپایین تر تا به مرگ نزدیک تر!
یاد، انسان را بیمار می کند و اگر بلد بودم گامی بردارم، تاریخی می ساختم و مجنون دل خسته نمی شدم و بهانه ها، این طور جای حس های عاشقانه را نمی گرفتند! یاد، طعم گم شده ی تمام فالوده شیرازی های دنیاست!
فکر کنم همین جاست، زیر آن سر در بزرگ! جایی که می توانیم شادمانه بدویم در پناهش و از ذهن تاریخ، خاطره بیرون بکشیم!
- ایستگاه دانشگاه ... ایستگاه بعد، میدان انقلاب!
- پیاده می شویم آقا، کارهای ناتمامی هست که باید تمامش کنیم!
دل نون: آه ای مادربزرگ ...
می دوم در پیاده روها و به هر عابری می گویم: ببخشید، من شما را با یک خوشه ی طلایی گندم اشتباه گرفته ام، نیشخندی تحویلم می دهد که یعنی نه نیستم دیوانه!
و بعد فکر می کنم که خسته تر از آنم که غلط های املایم را تصحیح کنم!
آقا ... خانم ... کمی حواسم را باید جمع کنم! اجازه هست؟ یادم می آید که سیم خروجی این دستگاه در هوا معلق مانده بود، البته که به من ربطی ندارد! یادم می آید یکی تاسف می خورد به حالم و مدام تاکید می کرد که زندگی روی کاغد نمی آید احمق! تا آنجا که یادم می آید سیگاری نبوده ام آقا که اگر هم بودم فرقی نمی کرد وینستون و بهمن 57 اش ! به احتمال قوی، نیشگونم که بگیری دردم می آید و یادم خواهد آمد که الان وقت بیداری است. آهای، راستی، من به خاطر چراغ قرمز دیروز یک عذرخواهی به شما بدهکارم!
و هر قدر هم که خط مارکر سبزم را امتداد بدهم روی دیروز و امروز و فردا، جا می مانند بغض های هایلایت نشده ای!
آقا ... خانم ... من کمی دلتنگه ی مزمن گرفته ام و نسخه اش نه در جعبه ی عطاری یافت می شود و نه در طلسم گشای جادوگری! غلت می خورم میان موقعیت های آشنا، شاید کسی، جایی، حرفی گفته باشد که مرهم دردی گردد، شاید اتفاق پژمرده ای را بتوانم آب بدهم تا جان گیرد دوباره، شاید ناگفته ها پتک نشوند بالای سرم و به خرخر نیفتم از نگفتنشان!
و بعد انگار پرت می شوم در دنیایی که سکوت، مردمانش را کر کرده باشد و دریغا از سوختن این حرف ها!
حالم به هم می خورد از نفس های عمیق، از چشم ها را بستن و همه چیز را یکباره بیرون پس دادن! حالم به هم می خورد از آدم هایی که به سه شماره بند است زندگیشان و روی سه که آتش فریاد شود، خاکستر می کنند محیط را و خاطراتش را!
و بعد یکی بشکن می زند که به سه شماره بیدار شو از مقاوت ناپذیرترین هیپنوتیزم زندگیت!
آدمیزاد است دیگر! انگار که یکی قلقلکش داده باشد، گاهی نبودنش می آید، نگفتنش می آید و بعد تا می آید به خود بجنبد یکی کات می دهد که یعنی تمام!
سکوت چرا که دور و برمون پر از صداست؟ اصلا من میگم برای یک بار هم که شده بیا و فراموش کن این حرفا رو! شمع هات رو فوت کن! اون قدرها هم که فکر می کنی تاریک نیستم. بیا فکر کنیم نقطه صفر همین حوالیه و ما مثلا این جائیم تا رنگ بپاشیم و بپاشیم و بپاشیم! بیا سیب کال هامون رو گاز بزنیم و آلودگی صوتی ایجاد کنیم قهرمان. قسم می خورم که همه ی حرفم همینه!
می ترسم از راهی که تابلوی بن بست نداشته باشد،ازهفت خوانی که خوان هفتمش را یکی حذف کرده باشد!
می ترسم از آدم هایی که صفر و یک می بینند همدیگر را، از دانشگاهی که آدم آهنی پرورش می دهد!
می ترسم از شهری که پارک هایش پیرمرد نداشته باشد،از پیاده روهایی که هیچ را تداعی کنند مدام!
می ترسم از منطق مدرن، حس مدرن، نگرش مدرن ... از نبردهای نابرابر باورها با ایده آل ها!
می ترسم از ترانه های تکراری، از دوباره شنیدن های از دل برود، هر آن که از دیده رود!
می ترسم از حق با شماست گفتن ها، از سکوت های مصلحتی میان بحث های بی منطق!
می ترسم از پایان های محتوم داستان ها، از تمام شدن زندگی در فصل بیست و چندم!
می ترسم از برچسب خوردن ها،از یک دل سیر، دست به سینه سرود ملی خواندن!
می ترسم از دوست داشتن ها، از سهیم کردن دیگران در تردیدها و آلودگی ها!
می ترسم از دعا خواندن ها، از ثانیه هایی که ذهن و زبان جدا می رانند!
می ترسم از بودن ها، از مصادره ی ارزش ها به نفع ضدارزش ها !
من یک داستان بودم با ردپایی گم از جوهر یقین میان سطورش!
گاهی آن حباب لعنتی با تمام محتویاتش توی مغزت باید بترکه تا فراموش کنی، تا نورلازم نباشی دیگه! گاهی از صدای خودت هم کر میشی، صداهای محیط پیشکش! کسی چه می دونه؟ سیب کال گاز زدن هم ترس داره گاهی! باور کن.
پ.ن:
... ... ... ... ...
... ... ... ...
... ... ...
... ...
...
؟
پ.ن ۲:
از میان زمان که در سرشاری شب تصفیه می شود
بی آنکه صدایی از زندگی شنیده شود
جز صدایی که از دیرماندگان محله ی نزدیک دکه ی سرپیچ به گوش می رسد
و سوت زدن کسی در جایی٬ تنها در جهان شب
هزارتوهای بورخس -- خورخه لوئیس بورخس