تبليغاتX
.: سرگیجه :.
دست هایت کو؟
پنجشنبه 23 خرداد1387
 

دست هایت کو؟

 

... همین که بمانم در خاطره ای دور٬ میان معصومیت دستی که روزی نوشت:بی نهایت ... همین که ندانم بی نهایت را چه کسی در گذر زمان سر برید؟ همین که وصله کاری کنم این جسد را با زخم ...

 

این گل بازی ها رو دوس دارم!

.

.

.

اگه مردی بشمار و صدات نلرزه ... آهای٬ دعای گناهکار بالا نمیره٬ سجاده ت رو نشور چندباره!

 

ده و نه و هشت و چقدر مونده؟

- آینه ها رو وارونه کردن که چی؟ هاشور زدن کی؟

- این دست های گلی٬ جون میده واسه دعا اما!

هفت و شش و پنج و خدا ...

می پرسم چقدر مونده تا ...؟ چقدر باید دست نگه داشت؟ آینه ی وارونه چه می دونه آخه؟

خدا و شش و پنج و هفت ...

هاشور بر این٬ هاشور بر آن٬ هاشور بر جاهای خالی؟ آینه ی وارونه چه می فهمه آخه؟

خدا و خدا و خدا و خدا ...

-فراموشت شد انگار که اگه مردی و صدات ...؟

مردی اگه اینه که تف به ...

پنج و چهار و تاب ندارم ...

این آینه ها و دروغ های رنگ مرده ... این هاشورها و بغض های در گلومانده!

چقدر مونده و تاب ندارم و سه؟

مردی اگه اینه که می میرم ... مردی اگه اینه٬ بگذار دست ها گلی بمانند٬ بگذار وارونه ها را باور کنند! 

می شمارم که دو و یک و ... هر چند٬ غیرصفر ...

خسته ام از این وارونه دیدن ها٬ وارونه فهمیدن ها، از دعاهایی که نجسشان می کنم گاهی٬ از شکلک های توی آینه ها، از حرف هایی که می دانم و می دانی ...  می لرزه صدام رفیق!

خدای را و خدای را و خدای را و خدای را

خش خش صدام رو٬ خشکه گل های دست هام رو ببین! اگر مردی این بود که ... این گل بازی ها رو دوس دارم!


پ.ن ۱:

- خوبی؟

-شکر

-قهوه؟

-تلخ

-موزیک؟

-ملایم

-بگو؟

ها؟

پ.ن ۲: می شنوی؟ تو کدام سمت خطی؟

   

birthday

ویژه یک سالگی!

 

 

   به دوردستی نامعلوم اشاره می کند و مطمئن می گوید: سرنج آنجاست و این چرخیدن ها، بی فایده!  سر تکان می دهم یعنی مثلا فهمیدم، یعنی زیادی واضح است و نیازی به تاکید نیست! دستانم را به هم می فشارم و ها می کنم در آنها و مطمئن می گویم: سردم است الان و این سرما، مرگ نمی شناسد. سر تکان می دهد یعنی مثلا فهمیدم ، یعنی زیادی واضح است و نیازی به تاکید نیست!

.

.

.

 نرسیدن امانم را بریده است، گرما امانش را بریده است!

 

   دچار این تشویش بی حاصلم، درمانده ی این جنگ بیهوده ... دود می شوم از این خواستنم، از این نخواستنم. یعنی موردی هست که خارج از مدار خودش می چرخد و من آن را تشخیص داده ام! من و لغزندگی و خط ناممتد؛ تنها سه نفری هستیم؛ در دایره ی دیدرس از نگاه افق و آنچه باید بدانم این است که آیا این راه به کجا می رود( یا خیر ندارد! )؟

 

   همه ی ما ناخداهایی هستیم که به خاک رسیده ایم. شخم زنان پیش می رویم بلکه باز به اقیانوس برسیم و اگر بلد بودیم بالا بپریم، خیلی خیلی بالا، دیگر روی زمین نمی ماندیم، آن قدر که روی زمین ماندن را از یاد می بردیم. آخ! کنار بعضی جمله ها حتی کاش هم نمی توان گذاشت ...

 

  زندگی برگ بودن در مسیر بادها نیست، امتحان ریشه هاست! بگذار فاصله میان ما خطی به روشنی آسمان باشد ... بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند، بگذار هر چه نمی خواهند بگوییم، باران که ببارد، کاری از دست چترها ساخته نیست. ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم و ما را صبا قول مساعد داده است که بیاید و گره از زلف تو و گیس تو و جعد نگاهت، بگشاید، برود و قول باد، باد است عزیز و من به مساعدترین تعهدهای باد دل بسته ام! 

 

   من و لغزندگی و خط ناممتد؛ تنها سه نفری هستیم؛ در دایره ی دیدرس از نگاه افق. حالا دیگر می دانم که زندگی شیب ملایمی دارد به سمت یک نوع فروتنی اجباری ... در مقابل بودنی که اوج فهممان از آن، ماندن خواهد بود و آنچه باید بدانم این است که  نرسیدن و نرسیدن به معنی همیشه بودن است و مقصد فقط نرسیدن است. این جا بهترین جا برای بستن پرانتز است اما بعضی پرانتزها بسته نمی شوند حتما ...

 

 

   سر تکان نمی دهم به نشانه ی مثلا فهمیدن. تعظیم می کنم بر اندیشه های بزرگ، بر انسان های بزرگ که نمی توانم که بفهمم این آدم ها و واژه هاشان را!

   و زیادی واضح نیست دیگر، وقتی تعارفات و ادا و اطوارهای مرسوم را کنار بگذارم و فریاد بزنم که نمی دانم و تاکید بیشتر لطفا!

سرد است، مدام تلنگر می خورم و  بر می گردم و می رسم ، مدام  واژه است که فریاد می زند هرگز از سرما تلف نخواهی شد! جان می گیرم دوباره.

 

 


دل نون۱: به n  هزار و n  دلیل وبلاگستان را دوست دارم که  اینجا صحنه ی نمایش دیگران پسند نیست ...  که می توانی یک جمله قاب بگیری، بزنی آن بالا و بعد تا می توانی زندگی کنی آن را، دفاعیه بسازی برایش ...  که خدا به قلم و آن چه می نگارد سوگند خورده است ... که می فهمی که هیچ نمی دانی و تندتر باید بدوی ... که واژه این جا تعبیر فصل مشترک تمامی عشق هاست ...  که می خندی و می گریی و می فهمی و نمی فهمی و زندگی می کنی این جا و خدا به قلم و آن چه می نگارد سوگند خورده است، باور کن!

 

دل نون 2: کسی چه می داند؟ شاید صحنه ی ابتدای فیلم، با خط درشت، روی بک گراندی سیاه، پایین صفحه، نوشته شده باشد:

1 year later … 2 years later … n years later

و بعد فیلم تمام شود و اسامی عوامل دست اندر کار. کسی چه می داند؟ شاید فرصت، به اندازه همان یک سکانس هم نداشته باشیم برای گفتن و فهمیده شدن(!)، برای شنیدن و فهمیدن!

 

دل نون 0 :گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم!

 

 

    

تکمله:  می خواهم توجیه کنم که این وبلاگ هم برای خودش آدمی شده و چهار دست و پا راه رفتن یاد گرفته این اواخر تا برسم به این که عکس بالا زیادی هم نامربوط نیست! گوینده خبر مثل پتک توی سرم می کوبد که: نادر ابراهیمی پس از تحمل سال ها رنج به دیار باقی شتافت ... و می رسم به این که توجیه بی مورد لازم نیست، آن که باید، متولد شده در این روز ...

 

بخواب....، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.

 

تکمله 2: عنوان از یک عاشقانه ی آرام، نادر ابراهیمی

 به همین خاطر است که همیشه می اندیشم: این آخرین اثری ست که به او پیشکش می کنم و به فکرم می رسد که بنویسم "برای آخرین بار به او " اما حس می کنم که در این جمله نقصی هست و اضطرابی. "یک عاشقانه ی آرام" اگر خدا بخواهد و زنده بمانم،  یادگاریست از من و او به همه ی آنها که در آغاز راهند.

ن.ا آذرماه 73

 

و حملها الانسان انه کان ...
پنجشنبه 9 خرداد1387
فرو می رود در مغزم تصویر چند شی بی جان:

تصویر عریض جوی و بطری آب معدنی: مدام حول محوری ثابت می چرخم و چه می شد اگر جاری می شدم؟!
تصویر چارقد آسمان و پلاستیکی بی مصرف: این باد همواره به کجا می بردم و بالله که سکونم آرزوست!

انگار همزمان مرور می کند، رب عزوجل، تصویر چند شی جاندار را:

تصویر تنگ جوی و انبوهه ی درهم لولیدگان:  مدام حول محوری ثابت می چرخم و آگاهانه تن می دهم به این انسداد!
تصویر قاب شده ی آسمان و تن به باد سپرده های هر سو حاضر:  گلایه ای نیست اگر باد هر سو می بردم و چه باکم که ولنگاریم آرزوست؟!
.
.
.
 و این گونه که از بالا تا پایین همه بر هم دل می سوزانند، در توازی دل رحمی ها، بی جان بر جاندار سبقت می گیرد!


پ.ن: تو کدام سمت خطی؟

   می خواهم بدانم چه کسی اول گفت که ماندگار شود؟ که آنی که گفت و کاهی بر اندیشه ای افزود با آنی که خفت و مستی بهانه کرد و جعد زلفی، راه رفتن نه که چاه رفتن نه که "خیس نمی دانمند" رفتن را زیسته اند!

 


گفتی؟

عالی جناب، گفته اند و خیس خیسیم و کاش باورتان شود که طوطی، موجود با کفایتی است گاه می گویم!

 


   می خواهم بدانم این بادهای موافق اول بار کجا وزیدند که قافله ای به راه افتد؟ که آنی که در مسیر بود و موافق، طی می کرد، با آنی که عصا به دست، اشهدها را قورت می داد و سو به سو،  کم سوتر، به منزل شدن نه که به هزارتو غلتیدن نه که،  به "خسته ی نرسیدن" ماندن  را بلعیده اند!  

 


همراهی؟

عالی جناب، گاه وزیدن، همهمه ها بود و جاماندن ها و کاروان چشم ازعقب نداشت و کیفر، عصاپرستان را!

 

 

   می خواهم بدانم ماده خام باور چه بود که خون ها به راه انداخت؟ که آنی که جرعه جرعه  ایمان با بسته بندی های شیک هورت می کشید با آنی که گود را گم کرده بود و هر لحظه دورتر تا به نقطه شدن نزدیک تر، به فرش درآمدن نه که به عرش رسیدن نه که به "سکه دورو هوا کردن" دچارند!

 


باور داری؟

عالی جناب، گمیم و فرش از عرش باز نشناسیم و این اقلیم، بس مساعد است برای سکه ها هوا کردن!


.

.

.


   و روزی لمس سخن، بی وضو، کفر خواهد بود و باد موافق ما را خواهد برد و باور، دچارمان خواهد کرد ... می خواهم بدانم آن روز...؟