تبليغاتX
آتش کده
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
من باب مثال، خاکستری
 خاکستری 

   یک روز خوب مثلا  این طور شروع می شه که هراسان از خواب می پری و می فهمی ته دره نیستی یا به دیوار کوبیده نشدی و بعد مثلا ذوق مرگ می شی و  بی دلیل به عابرها  سلام می کنی  یا  عکس یادگاری  می گیری!
   یک روز بد مثلا این طور شروع می شه که هراسان  از خواب می پری و  می فهمی  سلامی در کار نبوده  یا هیچ احمقی عکس یادگاری با تو نگرفته  و بعد مثلا افسرده می شی و بی دلیل می پری ته دره یا به سهل الوصول ترین دیوار می کوبی خودت رو!
   یک روز خاکستری، مثلا این طور شروع میشه که لرازپام ها و دیازپام هات رو تو چاله ای دفن می کنی و بعد مثلا  یکی در میون  عابر و  دیوار ... عکس و دره!
.
.
.
و بعد مثلا خاکستری با سرعت باور نکردنی می ره تو جلد روزهات و خواب هات!

|+ خط زد بی رد در بیست و ششم اردیبهشت 1387
آهای آقای نویسنده یا با اجازه سه چراغ قرمز!
گاهی تصویر فراخ است. فرو می رود در آن چه باطن می نامیمش و بعد یک باور!
امان از تصویر پستی که وجدان شود و فیلتر  باطن معیوب باشد  و  بعد یک باور؟


   خورشید داستان عجله ای برای غروب کردن ندارد .می ماند حکایت اسب هاتان ...  باور اسب هایی که سفید رنگ شده اند،  باور  سوارانی که فرصت ندارند تا بفهمند این را!

تنگنای فلسفی؟

کدام را می گفتم؟ اسب ها را یا سواران را؟ تنگناها را ...

   یک جای داستان، اسب ها سوارانشان را زمین زده اند. می ماند حکایت قهرمان هاتان ... باور قهرمانانی که نای ایستادن ندارند دیگر، باور لشکریانی که فولکلورها را فراموش کرده اند!

تنگنای فلسفی؟

کدام را می گفتم؟ قهرمان ها را یا فولکلورها را؟ تنگناها را ...

   اگر خورشید مهربان تر می بود و کسی سفیدها را می فهمید و سواری زمین نمی خورد و فولکلوری فراموش نمی شد، می ماند حکایت باورها!

کدام را می گفتم؟ باورها را یا تنگناها را؟ اگرها را ...
|+ خط زد بی رد در نوزدهم اردیبهشت 1387
که نشاید تو را هنوز

   

   بگذار بادآورده ترین موقعیتی باشی که در لوزی های این فلوچارت جای می گیرد و نه که نه، دلم می گیرد که به فرض درستی چه و به فرض نادرستی چه و همیشه فرض دوم نزدیک تر است به قدرناشناسی ها!
   بگذار که آن مستطیل های مودب متقارن، شاد باشند که زیادی تنگند برایت و زیادی اسراف می شوی برای هدایت چند فلش، گاه نیاز، جانا و جاری بودنت یعنی هرگز تن نمی دهی به عضوی از صف شدن، کورکورانه! 
.
.
.
   و بگذار فلشی که خارج می کنم به شرط درستی، برود تا نامحدودترین شعاع یک دایره، بشود حق ترین پایان تاریخ و بعد، تو طی الارضش کن که نشاید تو را هنوز!



پ.ن: تغییرات وبلاگ رو دوست دارم که شیخنا فرمود: "روزی کلنگی بر دوش خواهم گرفت و جلد همه ی کتاب های تاریخی را پاره خواهم کرد و در جوی خواهم ریخت ... آن وقت تو را دعوت خواهم کرد تا کتاب های بی نام بخوانیم، بی آن که بدانیم خوآن رولفو یا م.مودب پور؟!   
|+ خط زد بی رد در دوازدهم اردیبهشت 1387
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
که آخرین اخمم بر می گردد به:
   چند سال پیش و ماجرای این تام لعنتی که چرا صلح با جری حالیش نمی شود و چه خوب می شد اگر گربه ها محض رضای خدا هم موش نمی گرفتند!
 یا نه ...
   چند ماه پیش و ماجرای شمارش معکوس صعود. انگلیس دو و یکهو ای وای وای که حریف سه و حالا که اوت شدیم من به چه بنازم گاه یورو؟!
 یا نه ...
   چند هفته پیش و ماجرای امان از دست این امتحان ها با آن سوالات مزخرفش که اگر دردی هم باشد نه صفر یک بود درمانش و نه یک صفر!
که آخرین لبخندم بر می گردد به:
   چند ثانیه پیش و دعاگوی کسی هستم که شیرفهمم کند "پ" این کیبورد کجاست و "ژ" آن نیز هم و مدام غر نزند که خدا این دو را حرام کرده بر زبانی آخر!

    خدایا جزغالگی عطایمان فرما و بس خنده ی توامان که عجیب کیفورمان می کند لامسب و حلال ترین حلال هاست این آرزو ... بگو آمین!


پ.ن: گچ پژ در راستای گفتگوی تمدن ها !

|+ خط زد بی رد در پنجم اردیبهشت 1387
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar