| خانه | آرشيو | پست الکترونيک |
|
من باب مثال، خاکستری
یک روز خوب مثلا این طور شروع می شه که هراسان از خواب می پری و می فهمی ته دره نیستی یا به دیوار کوبیده نشدی و بعد مثلا ذوق مرگ می شی و بی دلیل به عابرها سلام می کنی یا عکس یادگاری می گیری! |+ خط زد بی رد در بیست و ششم اردیبهشت 1387
آهای آقای نویسنده یا با اجازه سه چراغ قرمز!
گاهی تصویر فراخ است. فرو می رود در آن چه باطن می نامیمش و بعد یک باور!
امان از تصویر پستی که وجدان شود و فیلتر باطن معیوب باشد و بعد یک باور؟ خورشید داستان عجله ای برای غروب کردن ندارد .می ماند حکایت اسب هاتان ... باور اسب هایی که سفید رنگ شده اند، باور سوارانی که فرصت ندارند تا بفهمند این را! تنگنای فلسفی؟ کدام را می گفتم؟ اسب ها را یا سواران را؟ تنگناها را ... یک جای داستان، اسب ها سوارانشان را زمین زده اند. می ماند حکایت قهرمان هاتان ... باور قهرمانانی که نای ایستادن ندارند دیگر، باور لشکریانی که فولکلورها را فراموش کرده اند! تنگنای فلسفی؟ کدام را می گفتم؟ قهرمان ها را یا فولکلورها را؟ تنگناها را ... اگر خورشید مهربان تر می بود و کسی سفیدها را می فهمید و سواری زمین نمی خورد و فولکلوری فراموش نمی شد، می ماند حکایت باورها! کدام را می گفتم؟ باورها را یا تنگناها را؟ اگرها را ... |+ خط زد بی رد در نوزدهم اردیبهشت 1387
که نشاید تو را هنوز
![]() بگذار بادآورده ترین موقعیتی باشی که در لوزی های این فلوچارت جای می گیرد و نه که نه، دلم می گیرد که به فرض درستی چه و به فرض نادرستی چه و همیشه فرض دوم نزدیک تر است به قدرناشناسی ها! بگذار که آن مستطیل های مودب متقارن، شاد باشند که زیادی تنگند برایت و زیادی اسراف می شوی برای هدایت چند فلش، گاه نیاز، جانا و جاری بودنت یعنی هرگز تن نمی دهی به عضوی از صف شدن، کورکورانه! . . . و بگذار فلشی که خارج می کنم به شرط درستی، برود تا نامحدودترین شعاع یک دایره، بشود حق ترین پایان تاریخ و بعد، تو طی الارضش کن که نشاید تو را هنوز! پ.ن: تغییرات وبلاگ رو دوست دارم که شیخنا فرمود: "روزی کلنگی بر دوش خواهم گرفت و جلد همه ی کتاب های تاریخی را پاره خواهم کرد و در جوی خواهم ریخت ... آن وقت تو را دعوت خواهم کرد تا کتاب های بی نام بخوانیم، بی آن که بدانیم خوآن رولفو یا م.مودب پور؟!
|+ خط زد بی رد در دوازدهم اردیبهشت 1387
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
که آخرین اخمم بر می گردد به:
چند سال پیش و ماجرای این تام لعنتی که چرا صلح با جری حالیش نمی شود و چه خوب می شد اگر گربه ها محض رضای خدا هم موش نمی گرفتند! یا نه ... چند ماه پیش و ماجرای شمارش معکوس صعود. انگلیس دو و یکهو ای وای وای که حریف سه و حالا که اوت شدیم من به چه بنازم گاه یورو؟! یا نه ... چند هفته پیش و ماجرای امان از دست این امتحان ها با آن سوالات مزخرفش که اگر دردی هم باشد نه صفر یک بود درمانش و نه یک صفر! که آخرین لبخندم بر می گردد به: چند ثانیه پیش و دعاگوی کسی هستم که شیرفهمم کند "پ" این کیبورد کجاست و "ژ" آن نیز هم و مدام غر نزند که خدا این دو را حرام کرده بر زبانی آخر! خدایا جزغالگی عطایمان فرما و بس خنده ی توامان که عجیب کیفورمان می کند لامسب و حلال ترین حلال هاست این آرزو ... بگو آمین! پ.ن: گچ پژ در راستای گفتگوی تمدن ها ! |+ خط زد بی رد در پنجم اردیبهشت 1387
|
![]() آتش ... روانه از خاک تا ملکوت پاک. نگاه ها درگیر خاک ... شعله ها مضطرب ملاقات آن عشق پاک ... امان از خاک، امان از خاک ... شعله ها باید تا...
منوي اصلي
پست الكترونيكآرشيو مطالب خط خورده ها
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 ديگران
17
786 آزموسیس آقا اجازه ؟ آن سوی مه آهو پچ پچ هزارساله پیشاهنگ تنهاتر از كوير توکای مقدس خلوت دل خاص خواب بزرگ خوابهای یک دیوانه در جهان مسطح دالان دل LiMoO درخشش ابدی ذهن یک کلبه دنج فالشیست لانگ شات محرمانه ها منصفانه موز ماهی میان تیتر میرزا پیکوفسکی ناتور هستی بود و زمزمه ای یکی یا هیچ کس Asreen Where the truth lies |
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |