
همت چاره ساز یا درمان درد مشترک؟ نسکافه ی وارداتی یا دریای سرخ از خون؟ جایزه ی نوبل صلح یا سکوت معنادار؟
تعلق خاطر یا توهم باطل؟ سلاخی لحظه یا خست زیرکانه؟ عشق بی کرانه یا عادت زخمی؟
شاهکار خدا یا عروسک خیمه شب بازی؟ شمع هر مجلس یا تارک هر دنیا؟ " چشم دوختن به خالی های جاودانه" یا " آن چه استاد ازل گفت بگو می گویم " ؟
.
.
.
بوی عیدی یا رنگ سفره ی بی نان؟ ... مساله شاید این باشد!
پ.ن: " عطش ... دغدغه ...عشق ... جدایی ... غربت ... بیگانگی از خویش ... همه یعنی "خودآگاهی"! آن چه در آبادی ها از آدم می گیرندُ در کویر می توان به دست آورد. کویر "خودآگاهی هبوط" است ... هبوط آدمی از بهشت بی دردی دنیا " ... نیستم!
پیش مقدمه ی 1:
خودت را جای کسی تصور کن که نمی داند "دز احترام گذاشتن و احترام دیدن"، شده مبنای قضاوت خلق الله ... نمی فهمد آدم هایی را که برای "سبز رنگ آب طالبی " و "مظلومیت مورچه های طعمه ی مورچه خوار خبیث " و "فرم زیر ابروهای آقای بازیگر جنتلمن " و چه و چه روزگار هم فلسفه ی ارسطویی می بافند( می گویند ارسطو فیلسوف هم بوده!!!) ... نمی شناسد عشقی را که تا قبل از این میان سکانس ها و قافیه ها دنبالش می گشته!
پیش مقدمه ی 2:
دوست سال های نه چندان دور، در ترکیب ثابت آبی پایتخت، آقایی می کند برای خودش ... از شادی در پوست خودت نمی گنجی ... گدای سر کوچه، کر و لال است. روی کاغذ پاره ی چروک باران خورده اش نوشته: " لتفا کمک کنید " ... غصه می خوری و می گذری هر روز!
دوست، گل می زند ... گدا، می میرد ... بی تفاوت می شوی وقتی دنیا، دیوانه ی دیوانه ی دیوانه می شود!
مقدمه ی 1:
-به چه فکر می کنی؟ طعمی احساس می کنی؟ می مانی یا نه ؟ عاشقی؟ درد داری؟
{سرش را خم می کند و می پرسد} تو بگو ... به چی فکر می کنم؟ طعمی احساس می کنم؟ می مانم یا نه؟ عاشقم؟ درد دارم؟
این کل متن نمایشنامه ای بود که هزاران سال پیش نوشتم. اسمش را گذاشتم: " ادغام یک عدد من با یک عدد تو " آن روزها، ادغام معنای بکری داشت انگار!
مقدمه ی 2:
دیروز، سادگی، معادله ی خط راستی بود که از مبدا هم می گذشت ... امروز، پیچیدگی، شده یک سینوسی شیفت خورده تا ناکجاآباد!
دوست دارم وقت دلتنگی، سفره ای پهن کنم، سیب کال در ظرفت بگذارم و بپرسم: " این سیب، همین یک سیب کال با آن کرم مرموز که خانه دارد آن جا، از نظر تو چه طعمی دارد؟ " تو بخندی و بگویی: " بی رحم، طعم یک سیب کال مهمتر است یا تباهی زندگی یک کرم خسته؟ "
متن:
.
.
.
و خودت را جای کسی گذاشتن، از حوصله ی این بحث خارج است!
و فلسفه ی عشق، احترام است!
و عشق، فلسفه ی احترام است!
و ادب، آداب دارد!
و آن مرد، نان ندارد!
و تهران بزرگ، پایتخت ایران است!
و آبی، رنگ آسمان نیست دیگر!
و نفر، واحد شمارش شتر است!
و عدد، واحد شمارش من و تو نیست!
و سهمی، یک خطی مدرن است!
و فلسفه بافتن، بهتر از سیب کال خوردن است!
و انعطاف پذیری کرم ها، جدا شایسته ی قدردانی است!
.
.
.
نتیجه گیری 1: اصل مطلب شوخی است، اختلاف در معناست!
نتیجه گیری 2: متن ها، همیشه ناقض مقدمه ها و پیش مقدمه ها هستند!
نتیجه گیری کلی: متن ها را پاره کنید ... مقدمه ها، دوست داشتنی ترین موجودات تاریخند!
پ.ن ۱: تو و دلتنگی؟
پ.ن 2: و خودت را جای کسی بگذار، لطفا!
پ.ن 2: سیب کال کرم خورده از قرار کیلویی چند؟
پ.ن 3: این جا، صندلی دست چپی ندارد، آقااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
اطاعت امر کردیم وکمی دست نگه داشتیم.
تا خواستیم بی حوصلگی مان را بهانه ی کم کاری هامان کنیم، گفتند: " هر فتنه که بینی، همه از خود بینی! "
تا خواستیم سینه ستبر کنیم و فریاد بزنیم که: ما زیادی فرشته ایم این جا و زیادی فحشیم آن جا، گفتند: " ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها "
تا خواستیم نفس خوشبینی را به ضیافت بدبینانه ترین گمانه زنی هامان دعوت کنیم، گفتند: انگشت های اشاره اما ... عرف شکنی اما ... ترس اما!
تا از دیدن فلان صحنه ی درام مورمورمان شد، به وجد آمدیم و خواستیم همدردی کنیم با قهرمان بی بدیل داستانش. گفتند: این، دنیایی است و آن دنیایی دیگر! دروغ را غربال باید کرد با الک راستی!
تا از لای بوی نم، زیر خاک، تاریخی جستیم، تکیه زدیم بر آن و جسورانه قصد کردیم که آن را مایه عبرت خویش سازیم. گفتند: پیش از مصرف، به تاریخ انقضای درج شده توجه فرمایید لطفا!
از "گفتند" ها خسته شدیم و نالیدیم! خواستیم فتنه بیافرینیم، آشوب راه بیندازیم و انقلاب به پا کنیم. دیدیم با خط درشت نوشته اند که "لطفا سکوت را رعایت فرمایید." آرام، بهانه کردیم ... مردد، سینه جلو دادیم ... به دروغ، همدردی کردیم ...اما گفتیم و ترسیدیم ... القصه، تا خواستیم، رعایت فرمودیم!
پ.ن:می گوید: تو که فعل خواستن را به تمامت صرف نموده ای. ضمیمه کن این را هم: " تا خواستیم بجنبیم، زنمان دادند!!!" می گویم: اصولا ما را در رسته ی جنبندگان، مقامی نیست!!!