| خانه | آرشيو | پست الکترونيک |
|
چشم گذاشت ... حقیقت گفت: ساک ساک
نقبی زده بود به دنیایش ... همان جا که همه چیز قابل فهم بود جز پازل هزار تکه ی خود، محیط و دیگران! و خاکی به قدمت تاریخ که قانون مرده شده بود، قانون مرده کرده بودندش! می خواست حقیقت بکاود: " از آدم های حقیقی بگیر تا خرس های حقیقی، دست خط های حقیقی!" نوشت: "به یک من حقیقی نیازمندم، بهایش هر چه باشد، می پردازم!" باطل سخت جان، خط خوردنی نبود اما. هر لحظه تجربه می شد انگار! دفتر خاکستری محاسباتش را ورق زد، آرام نوشت: یک وجب تا ابتذال، کیلومترها تا حق! نوشت: قوانین را نمی دانم ... نگاه ها را، صداها را، آدم ها را نمی فهمم. مصنوعی را از طبیعی تشخیص نتوانم داد!!! یا مصنوعی، بیش از حد طبیعی جلوه می کند یا طبیعی، طبیعی نبوده هرگز! و خیره شد به قله ی جهالت هایش ... و سوال های بی پاسخ تاریخ ... و توجیه های ابرام خرکن ملت ... و گلوله های نفرت که بی صدا می کشتند عقل را ... و سازهای ناکوک محبت که ناهنجاریش تبدیل به عادت شده بود انگار ... و بهانه ها و ممیزها و سانسورها و نقاب های خودساخته و سرهای درگریبان و قاب عکس ها و بدلکاری ها و بی هویتی ها و لبخندهای از سر رضایت و مصلحت اندیشی ها و سنت ها و فاصله ها و مرزها و ... مرزها! نوشت: ایمان آوردم ... "من" ها آفریده شده اند برای نفهمیدن ... حقیقت می داند!
پ.ن: And all the times he's mumbling.mumbling truth. Truth is like a blanket that always leaves your feet cold. Y-Y-You push it, scretch it. It'll never be enough. You kick at it, beat it, it'll never cover any of us.From the moment we enter crying to the moment we leave dying, it'll just cover your face as you wail and cry and scream |+ خط زد بی رد در بیست و دوم بهمن 1386
Gray Area
گاهی، پوکه ی ذهنم کیلومترها دورتر، لای زباله های تاریخ گم می شود! دفن می شود لای حواس پرتی های نادیده انگارشده. دویدن را چه سود؟
گاهی، در بزمی خوش، خدای عزوجل را به یک شوخی دوستانه دعوت می کنم! قبض می شود روحم بابت این سهل انگاری ناشیانه. شفاعت را چه سود؟ گاهی،آگاهانه، نگاهم را مهمان به ابتذال کشیده شدن پدیده ای شوم می کنم! ذره ذره، کور می شوم. نور نادیده را چه سود؟ تشنه ی دویدن در کیلومترهای تاریک ذهن ... گاهی نور، تنها شفاعت کننده می تواند باشد. دویدن... شفاعت... نور... هستم و این همه نداشته ... تکرار را چه سود؟ پ.ن: گاهی ... کسی ... چیزی ... جایی ... حرفی!!! |+ خط زد بی رد در ششم بهمن 1386
|
![]() آتش ... روانه از خاک تا ملکوت پاک. نگاه ها درگیر خاک ... شعله ها مضطرب ملاقات آن عشق پاک ... امان از خاک، امان از خاک ... شعله ها باید تا...
منوي اصلي
پست الكترونيكآرشيو مطالب خط خورده ها
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 ديگران
17
786 آزموسیس آقا اجازه ؟ آن سوی مه آهو پچ پچ هزارساله پیشاهنگ تنهاتر از كوير توکای مقدس خلوت دل خاص خواب بزرگ خوابهای یک دیوانه در جهان مسطح دالان دل LiMoO درخشش ابدی ذهن یک کلبه دنج فالشیست لانگ شات محرمانه ها منصفانه موز ماهی میان تیتر میرزا پیکوفسکی ناتور هستی بود و زمزمه ای یکی یا هیچ کس Asreen Where the truth lies |
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |