تبليغاتX
آتش کده
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
ندانی و ندانی که ندانی ...

   کافی نیست ایهاالناس ... کافی نیست!

   عقل دم بریده، کافی نیست ... عشق هاشورخورده، کافی نیست! خدای فرسنگ ها دور، کافی نیست! آسمان می بارد، سپیدی نکبت می شوید، آدم برفی ها می خندند ... در لحظه، شاد بودن، کافی نیست! بهانه، کافی نیست. پرواز، کافی نیست! "من دیگر نیستم. مرگ، مالیات ندارد! " تقلید مردگان را نکن، مرگ هم کافی نیست. کجا باید رفت؟ راهی هست؟ راهی نیست؟ راه ها، کافی نیست!

 

- نامت چه بود؟

- آدم

- جرمت؟

- یک سیب از درخت وسوسه!

 

   وسوسه ای باید ... جرمی باید ...  سیب ها باید ... درخت ها باید!

 

   جرمی آن قدر سنگین که تبعیدگاهش، این خاک نباشد! آن قدر دردناک که تبعیدیانش برای بی تفاوت شاد بودن ها، کفاره بپردازند! جرمی باید ... که چرا نخواهد و چراها بیافریند! که جرم باشد و نباشد لابد!

 

   هر آنچه رهایی را کافی باشد و عقل را و عشق را و لحظه را و بهانه را و  مرگ را ... هر آنچه ما را کافی باشد ... ما را!

 

 

   تو اگر در تپش باغ، خدا را دیدی

            همت کن و بگو: ماهی ها، حوضشان بی آب است!

                       

|+ خط زد بی رد در بیست و سوم دی 1386
یادم، تو را فراموش
    کرکس زمان را سر ببرم یا نه، دردی درمان نمی شود! خاطره می میرد، بو می گیرد، طعمه می شود ... آینه مکرر می شود هر بار. خالقی یافته ام، مخلوقش فراموشی! خالق، سرد سرد سرد ... مخلوق، درد درد درد! پا می گذارم روی آستین خاطره ... چروک را چروک تر می کنم! سر می برمش ... خالق، صد آفرین می گوید ... مخلوق می شود سرد سرد سرد!

   می چرخند و لبیک می گویند ... سپید سپید سپید!لبیک ... اللهم لبیک ... و خدایی که همین نزدیکی هاست؟ خاطره جان می گیرد، بت خالق می شکند ... اللهم می شود منشور مکرر!
 
   مرد، پر از درد بود ...مرد،سیاه بود ... مرد، تنها نگاه می کرد ...  مرد، کتاب دعا، همراه نداشت، ذکر نمی گفت.  پلک می زد و چهارگوشه ی خانه را نگاه می کرد و دردی را فراموش!هم زبان نبودیم هرگز. عشق بازی اش تمام شد، سلام کرد و رفت!


   لعنت بر دامنه ی ضعیف ذهن این مخلوق ... لعنت بر گستاخی واژه ی فراموشی! ببین دیدنی را ... بگو، گفتنی را ... بچرخ، چرخیدنی را ... حس کن، هر آنچه می باید!  گفتن "تجربه می کنم این را هم چون دیگران" هم اکراه دارد!  تجربه، واژه مقدسی است! بگو "غلت می خورم این را همچون دیگران!" ...  زمان آن قدر بی رحم هست  که تجربه ها و غلت خوردن ها را به یک چشم ببیند اما ... چشم پلید بی تفاوتی! لعنت بر بی تفاوتی چشم زمان! آه ای قدیس مظلوم له شده زیر چنگال زمان!  
   بیم فراموشی، تعریف شده باشد برایم یا نه، دردی درمان نمی شود! خاطره ی طعم چای دارچین امروز، فردا مرده است! می گویند انسان و نسیان، هم خانواده اند.  سپید باشم یا سیاه یا خاکستری ... فراموش می کنم و فراموش می شوم ... فراموشی را می زیم ... می زید فراموشی من را! برادر ناتنی انسانم من، هم خانواده ی نسیان!  

  
بگرد ... ستونی هست، نامش توبه! تا می توانی، استغفار کن زیرش! گشتم وگشتم و گشتم ... ستون، هرگز پیدا نشد! آینه شکست ... بت خالق دوباره جان گرفت! مخلوق، شد معجون سرد و درد!  جنگ، شروع شد.جنگ، جنگ خالق و مخلوق نبود! جنگ سرد بود و ...  درد!
|+ خط زد بی رد در هفتم دی 1386
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar