
گفتم: این روزها بوی خزان در مشامم پیچیده! نزدیک است به گمانم این فصل.
گفت: برگ ها را از مدت ها پیش زیر پا له کرده ایم. خزان را با گوش هایت بو بکش!
خدای را ... ای خزانی ... بازخوان حرمت خش خش هایش را ! این روزها نگاه های مست بی رحم، عشوه ی شکوفه های فروردین را به فراموشی گل دادنش گره زده اند گویا. طعم مستی پاک این فصل های تکرار را تو چشیده ای اما ! بازخوان حرمت آن مستی پاک را بر سر مزار شکوفه ها !
خدای را ... ای خزانی ... از مرگ نگاه ها سخن مگو در آغاز فصل بی حنجرگی. در انتظار این فصل سرد، دیوانه وار از خودت مپرس این چه آغازیست آخر؟ بگذار برایت بگویم: آغاز شاخه های تنفس ... تنفس بر روی این شاخه های مرده؟ شاخه ها نمرده اند اما، نفس کم دارند. نگاه ها هم از بی حنجرگی می میرند در این فصل، خزانی. نفس هایت را از شاخه ها دریغ مکن! بگذار نگاه ها زنده بمانند.
خدای را ... ای خزانی ... عشق را پناهی کن در بی ماوایی حنجره های دردآلود! دردها را هجی کن، هجی ها را به دست باران های این فصل بسپار ... بخوان باران های فصل سرد، شوینده هجی های درد را، خزانی ... بخوان!
فریاد زدم: گهواره ی تکرار را ترک گفتم در سرزمین بی پرنده و بی بهار!
خدای را ... ای خزانی ... ترانه باران کن پوستین بی انتهای رنگ ها را. سرخ، زرد، قهوه ای ... ترانه هایم بوی نان نمی دهد ... اما من ... اما این بی انتهای رنگ ها! بی ترانه؟
آرام گفت: اینت سفر که با مقصود فرجامید ... سختینه ای به سرانجامی خوش!
پ.ن: خ ... ز ... آ ... ن! خواب دیدمش چهار شب!
منتظری ... منتظر یک اتفاق، جرقه ای شاید! داشته هایت را با خود مرور می کنی، هنوز هم واژه هایی قلقلکت می دهند، دوست نداری تقلبت فاش شود:
" اگر من، آن اولی بودم که بودم، اکنون این دومی هستم که خواهم بود!!! "
با اولی و دومی گفتنت، خودت را گول می زنی و او آن بالا می خندد! یاد سفره ی هفت سین امسال می افتی. این دومین بار است که به خودت قول می دهی تا آن دومی باشی. از وقتی به یاد داری، قصه همین بوده! گویی پل رسیدن از اولی به دومی روی سرت خراب شده و تو این همه مدت پل را بهانه ای کرده ای برای نرسیدنت! یاد حول حالنا های عید و ربنا کشیدن های شجریان می افتی ... هر دو را دوست داری و لحظه ای( و نه بیشتر ) آرزو می کنی ای کاش به بهانه های دیگر هم می شد زیبایی ها را بوئید!
سحری ها و افطاری ها آن قدر برایت خاطره انگیزند که با آن که دو دهه بیشتر عمر نکرده ای، دوست داری مانند یک پیرمرد 80 ساله بنشینی و از خاطراتت بگوئی! فلاش بک بزنی به کودکی، به روزه های کله گنجشکی! روزهایی که وقتی دیگران می پرسیدند چند روز روزه گرفته ای با خیال کودکانه ات، کله گنجشکی هایت را تقسیم بر دو می کردی و نتیجه را می گفتی( اگر 17 روز بود، روح اویلر را در قبر می لرزاندی و می گفتی 9روز!!!). روزهایی که برای سحری بیدارت نمی کردند و بارها به شناسنامه ات لعنت می فرستادی، آن روزها 15 سال آن قدر برایت دست نیافتنی و بزرگ بود که ... همان روزها در دفتر خاطراتت نوشتی: "روزی، غذای روزه های کله گنجشکیم را خواهم گرفت!!!" ... راستی قضا را غذا نوشتی چرا؟
و گذشت و گذشت و گذشت و در تمام این سال ها، مردمان را دیدی که در آن چند روز دوست داشتنی، عجیب مهربان بودند! و می شنیدی که بارها می گفتند روزه به نخوردن و نیاشامیدن نیست ... روزه ی گوش ها و چشم ها و لبانتان را به جای آرید مردم ... و تو گاه از کنار شنیده هایت بی تفاوت می گذشتی و از او تخفیف می خواستی و او آن بالا می خندید!
منتظری تا آن شب دوست داشتنی باز هم فرا رسد، مادرت یک قنددان پر از قند به تو بدهد و برای چندمین بار یادآوری کند : هر بار که خواندی "الغوث، الغوث، خلصنا من النار یا رب" قندها را فوت کن و تو مدام 10 تا 10 تا اسم هایش را بخوانی و قندها را فوت کنی، بعد با آن قندها، چای سحری ات را بخوری و الغوث الغوث هایت را یکجا قورت بدهی!
آری منتظری و انتظارت را دوست داری! دیگر اعداد شناسنامه ات را نفرین نمی کنی، از او ممنونی که بازار تخفیفش این روزها داغ است، از تقلب هایت شرمساری و آرام و با تردید از خود می پرسی: " اکنون این دومی هستم که خواهم بود؟؟؟"
اما پل همچون همیشه در دست تعمیر است و او باز هم از آن بالا به تو می خندد!

دو متر و نود سانتی متر ... فکر کنم ارتفاعش همین قدر باشه !
-شربت آبلیمو تو گرمای این جا یه چیز دیگه ست ... تو تشنه ت نیست؟
-اون بالا یه پنجره ست. می بینی؟ پنجره هم ارتفاع گرفته!
-راستی این جا همیشه این قدر گرمه؟
-نردبون لازم داره ... قاب عکست بدون نردبون ناقصه، خیلی ناقص!!!
-دیوار سنگی ... پنجره ... نردبون!!! تو بوی شعر میدی رفیق، بوی دروغ کپک زده!
-این ها دروغ نیست ... باز هم شربت آبلیمو داری؟
نردبان، پله ی صفر:
تابستان ... خبری از دانشگاه و جزوه و استاد نبود! فصل، فصل بی حوصلگی بود ...
خواب دیدم، وقت بیداری نان و کره و مربا و چای خوردم ... خوابم را فراموش کرده بودم و چای شیرینم را هم می زدم!
لباس های تمیز و اتو کشیده ... آن روز هوس سبز کرده بودم، شاید هم آبی! اما قرمز پوشیدم و به هوسم خندیدم...
راننده ی آژانس حقوق خوانده بود، از باک مریض ماشینش می نالید و باک مریض ذهنم شاید ...
رسیدیم ... نردبان شروع شده بود!
- سلام، شما آقای ... ؟
- سلام، من ... !!!
نردبان، پله ی یک:
اولین قدم، سست ترین قدم است آیا؟ شاید ...آن کس که نداند که نداند که نداند ... یک اعتراف سنگین!(آن قدر سنگین که در ترازوی هیچ بقالی ...) نمی دانستم و سست ترین قدم را برداشته بودم! آنجا بوی خاک می داد و من همچنان گیج بودم ... گیج سنگینی سست ترین گامم ... گیج بوی خاک! کسی نیست ؟ من گ ... ی ... ج مانده ام ... کمک!
-یک شوخی ساده بین من، تو و خدا !
-تو که کوله بارت را بسته ای ! اما من ... اما خدا ...
-خدایی هست بین بوی گیج کننده ی همان خاک ها ... باورت هست آیا؟
-باورم هست هنوز ... اما گیجم انگار هنوز!!!
نردبان، پله ی دو:
یک ... دو! یککککککککککککککک ... دو ! یک ... دووووووووو ! این آخری شاید شبیه تر باشد! آری به گمانم گام دو همانیست که نوشتم! دوووووووووووووو ... همچنان ترسناک اما با بوی خاکی آشناتر! کمی به خود آمدم. جایی آن دوردست ها روی آن نقشه گربه مانند، فرود آمده بودم ... به دور از ترافیک عقاید، بمباران خودخواهی ها! فرسنگ ها فاصله از کافی شاپ ها و پاساژگردی ها و pm ها و تکرارها و تکرارها ! بوی خاک تکرار می شد...آن تکرار زشت ...این تکرار زیبا و سکوت بود و سکوت بود و سکوت ...
- خاک این جا حاصلخیز نیست ... ما این جا زیاد محصول برداشت نمی کنیم!
- اما خاک این جا شاید ...
- با این حال خدا رو شکر!
- آره، خدا رو شکر!
اما گیجم انگار هنوز!
نردبان، پله ی سه:
"روی ماه خداوند را ببوس" ... خواندم! گام هایم محکم تر شده بود و به بادبادک کودکی فکر می کردم که در فصل آخر کتاب آن را هوا داده بود و بلند فریاد می زد:
" بادبادکم را نگاه کنید ... رفته آن بالا ... به طرف آسمان ... به سمت خدا !"
زیر پایم را نگاه کردم.سه از هفت ... هنوز چهار پله ی دیگر باقی مانده بود ... دیوار سنگی را نگاه کردم و مدام تکرار کردم: بادبادک ... آسمان ... خدا ! این چه کنایه ای بود آخر؟
- خدا برای مردم خیلی مقدسه این جا ... خیلی مقدس تر از اون چیزی که شما هر روز تو نمازهاتون ...
- خدا ... مردم این خاک رو دوست دارم!
- خیلی مقدس تر ...
- شکی نیست ...
اما گیجم انگار هنوز!
نردبان، پله ی چهار:
سه پله گذشت و سه پله مانده به ...!!! سه پله با بوی خاک ... سه پله با بوی آسمان! دیگر شکی نیست ... این جا آسمان و خاک در هم بر خورده اند! خاک این جا آسمانیست و آسمانش خاکی! اما پله چهارم بوی گذر می دهد! پله چهارم، همیشه وقت صبحانه است! در پله ی چهارم نیمرو باید خورد و نان و پنیر و شربت آبلیمو!
- تنور نونوایی هم دارید شما؟
- این جا همه تنور دارند.
- برکت این سفره، به سادگیشه! شرمنده اگه ناچیزه ...
- ساده؟ اگه ساده اینه که ... خوش به حال تنور داغتون!
اما گیجم انگار هنوز!
نردبان، پله ی پنج:
پله ی پنج شروع آسمان است آیا؟ آسمان شروع دارد آیا؟ آسمان ... آیا؟ نمی دانم ... فقط این را می دانم که اولین قدم در آسمان، سست ترین قدم نیست! می دانم که جایی در آن دوردست ها روی آن نقشه ی گربه مانند، شربت آبلیمو می توان نوشید و آسمان را قدم می توان زد ... آیا؟
- شب ها، تو آسمان این جا می تونید کهکشان راه شیری و دب اکبر و دب اصغر رو تا می خواید تماشا کنید ...
- هر شب ؟
- آره هر شب، هر موقع شب که اراده کنی!
- ولی من فقط تو کتابام در موردشون خوندم ... شک دارم بتونم تشخیصشون بدم ...
اما گیجم انگار هنوز!
نردبان، پله ی شش:
آسمانش هیچ گاه نبارید!!! شاید مزاحمش شده بودیم ... اما جایی در آن دوردست، روی آن نقشه ی گربه مانند رودخانه ای بود. رودخانه روی پله ی ششم بود و من گیج صدای آب بودم. آسمان آن جا هم باریده بود روزی ... آسمان آن جا مهربان بود هنوز! شاید ...
-عمق این رودخونه زیاد نیست؟
-زیاد به عمق فکر نکن!
- اما ...
- صدای آب زیبا نیست؟ بیا ...
اما گیجم انگار هنوز!
نردبان، پله ی هفت:
نقطه گذاشتم همان جا. پله ی سوم آسمان، پایان جمله، آغاز بهشت بود! آن پنجره ارتفاع گرفته بود ... دو متر و نود سانتی متر... واقعا ارتفاعش این بود؟ گیج ارتفاعش بودم! گیج بوی خاک، گیج صدای آب، گیج آن قاب عکس ناقص! شمردم : صفر ... یک ... دوووووووو ... سه ... چهار ... پنج ... شش ... هفت، اما قداست داشت هنوز! هفت، همان هفت همیشگی بود. نقطه گذاشتم همان جا.
- اما این نردبون ...
- این نردبون زیادی این جا دست و پاگیر شده ... بهتره جابجاش کنیم!
- آخه این ارتفاع دو متر و نود سانتی متری بدون نردبون شاید ...
- رسیدن به اونجا نردبون لازم نداره ... باور کن!
اما گیجم انگار هنوز!
لحظه ای چشمانم را بستم! خواب پله ی صفر را به یاد آوردم ... ثانیه ها بی آن که خود بدانم میان خوابم زندگی کرده بودم. قاب عکسم را تماشا می کردم ... دیگر ناقص نبود! دیوار سنگی ... پنجره و نردبانی که جابجا شده بود ...
پ.ن: ۱ ... ۲ ... ۳ ... ۴ ... ۵ ... ۶ ... ۷ . ای کاش همه چیز در هفت تمام می شد!
پ.ن ۲: می گویند شربت آبلیمو فواید دیگری هم دارد! آیا؟