تبليغاتX
.: سرگیجه :.
جیرینگ جیرینگ
یکشنبه 28 مرداد1386

كنج همان ديوار تكيه داده بود، چادرش را بر سر كشيده بود و جيرينگ جيرينگ ها را مي شمرد! از صداي گام هاي عابران نفرت داشت ... تنها صدايي كه انتظارش را مي كشيد، صداي آشناي سكه هايش بود. نگاهش پايين بود و كمي دورتر از دور آمبولانس آژير مي كشيد!

آفتاب تابستان سوزان نيست، پياده رفتن زير اين آفتاب جرات نمي خواهد! پرستاري گوش هايم را نمي كنم، پر مي كنمشان از صداهاي جورواجور ... گاهي هم از صداها مي ترسم ولي همچنان مي روم، از روي جوي ها مي پرم و كمي دورتر آمبولانس آژير مي كشد!

چراغ قرمزها هم دشمني مي كنند، قرمز... سبز! ملودي ترسناك رنگ ها ! ياد آن راننده تاكسي مي افتم. تا به چراغي مي رسيد، سيگاري روشن مي كرد:

- مي دوني حكمت اين شمارش معكوس هاي چراغ قرمز چيه؟

- نه!!! مگه بايد حكمتي داشته باشه؟

- 60، 59، 58 ... داره مي گذره جونم! يه روزي شمارش معكوس عمر تو هم شروع ميشه جوون، اصلا كسي چه مي دونه؟ شايد هم شروع شده! 3، 2، 1 ... بوووووووووووووووووووووووووووق! برو ديگه!

پيرمرد دود سيگارش را بيرون مي داد، فحش مي داد و مدام بوق مي زد! آمبولانس آژيركشان از كنارمان گذشت!

نگاهم را پايين مي اندازم! گام هاي عابران را تماشا مي كنم و به خودم قول مي دهم اين بار اشتباه نشمارم! 1، 2، 3 ... گوش هايم پر از صداست، صداهاي هميشگي، شعارهاي كثيف اما دوستشان دارم:

اين كه گذشتن از كنار قصه ها نيست اين كه يه تصوير از سقوط آدما نيست

ما بي تفاوت به تماشا ننشتيم ما خود درديم، اين نگاهي گذرا نيست!

 

58، 59، 60 ...جوي آب، پل عابر پياده و كمي دورتر از دور آمبولانس آژير مي كشد!

ستاد مبارزه با متكديان شهري يا تركيبي نامفهوم و زشت شبيه به اين!!! ميني بوس ترمز زد! كنج همان ديوار تكيه داده بود و چادرش را بر سر كشيده بود و جيرينگ جيرينگ ها را مي شمرد! مرد خواست او را با خود ببرد ... مقاومتي نكرد، چادرش را كنار زد و چين هاي صورت خسته اش از پس آن چادر نمودار شد! آري پيرزن خسته بود... بردندش! پيرزن حتي فراموش كرده بود كاسه ي مسي و صداهاي آشناي درونش را با خود ببرد. ياد كتاب جبر و احتمال دبيرستان افتادم: " سكه فضاي احتمالي هم شانس است "! عابري گذشت، سكه اي داخل كاسه ي مسي انداخت... جيرينگ جيرينگ ... اما پيرزن دو روي تمام سكه هايش را باخته بود و كمي دورتر، آمبولانس آژير مي كشيد!

|
مرگ رنگ
جمعه 12 مرداد1386

1)کاش همه چیز بهتر بود! با ما همگی خوبیم نوشتن ها خودمان را فریب دادیم! ... آدم های قشنگ هم دیگه خریدار ندارند چه برسه به حرف های قشنگ ...آفتاب پشت ابرها را بهانه کردم و با خود گفتم: این روزهای بی آفتاب هم سپری خواهند شد... روزی من هم خواهم خندید!!!

2)علی به پژوه و نوشته ی فرهنگ حداقل ها:

-وقتی یک فیلم ایرانی توی سالن سینمای ایرانی می بینیم، با این انتظار حداقلی فیلم را تماشا می کنیم که حداکثر دو تا سکانس خوب ببینیم یا چند تا دیالوگ خوب بشنویم. انتظار دیدن یک فیلم خوب را نمی کشیم، دو سکانس خوب هم راضی مان می کند!

-مدت هاست از این خیال که یک رمان درست و حساب ایرانی بخوانیم ، دست شسته ایم و همین که داستان یک شروع خوب داشته باشد و یکی از 16- 17 شخصیتش خوب پرورانده شده باشد و همین که این شخصیت ها در آخر کار لنگ در هوا به حال خود رها نشوند راضی و خوشحال می شویم. انگار اگر کل رمان درخشان باشد، ما یک چیزی به نویسنده اش بدهکار خواهیم شد.

-در دانشگاه هم اگر در یک ترم با 10 تا استاد درس داشته باشیم، همین که یکی دو تا از این 10 نفر استادهای قابل قبولی باشند برایمان کافیست. تازه اگر جزئی تر بررسی کنیم ممکن است معلوم شود آن استاد عالی هم، هر 10 جلسه اش، 8 جلسه پرتی دارد و ما فقط به خاطر آن دو جلسه ای که معرفت استاد به نحو حیرت انگیزی تشعشع می کند ، کل ترم را تحمل می کنیم!

نمی دانیم چه بلایی بر سر عالی و ایده آل و خوب آمد؟ فقط برایمان بخور و نمیر و قابل قبول و از هیچی که بهتره و دور هم باشیم باقی مانده و این ها را دودستی چسبیده ایم. نمی دانیم خوب و ایده آل یک دفعه در کدام پیچ زندگی مان ناپدید شد و ازش خبری نشد؟

پیچ و خم ها که هیچ، در جاده های مستقیم هم آن قدر گم شده ایم و گم کرده ایم که دیگر به نفرین جاده ها هم ایمان آورده ایم! دیگر حتی ایمان آورده ایم که راه آمده را بازگشتی نیست... اصلا بازگشت به چه؟ بازگشت به کجا؟

3) مبحث سازهای شخصی، دنیاهای تک نفره!!! مبحث پیچیده ای نیست، غیر عادی ها هم بریده اند! باید افسوس بخوریم که مسعود کیمیایی دیگر برای ما فیلم نمی سازد! دنیای تک نفره اش شده همان دنیای سینما رکس سوخته و گری کوپر و برت لنکستر و جان هولیاک! حتی آدم های فیلمش هم دیگر بلد نیستند خوب گریه کنند! باید باور کنم که همان چند لحظه ی زیبای دنیای دروغ فیلم ها را هم از دست داده ام؟ باور کنم که دیگر هیچ فیلمی ارزش تعظیم کردن ندارد؟

4) تصویر اول: گاهی آن قدر به آسمان زل می زنم تا آسمان تمام شود! پلکی می زنم و او دوباره بر می گردد!

تصویر دوم: گاهی در حضور آینه ها با خودم دعوایم می شود و قول می دهم که دیگر حتی با خودم هم حرف نزنم! پلکی می زنم و دوباره آن آینه ی لعنتی!

تصویر سوم: گاهی پیاده روها خسته ام می کنند! به دنیای آکواریوم ماهی ها فکر می کنم، پلکی می زنم و می خوابم!

تصویر آخر: اگر زمانی باقی ماند، خمیازه ای می کشم، به حماقتم می خندم و از سر اجبار پلک دیگری می زنم!

این روزها دیگر تصویری باقی نمانده ! تصویر آخر را زندگی می کنم، تصویر آخر را تا می توانم پلک می زنم!

5) می ترسم ... نه از غروب آن آسمان تمام شدنی که از غروب ترسناک لحظه ها! مگر فرقی هم می کند؟ آسمان را هم همان لحظه ها آفریدند!!! می ترسم از روزی که پیاده رو ها تمام شوند و پیاده ها بگویند: " تمام شد... تو بازنده بودی! " ... می ترسم از گدایی زیبایی ها در بهار زشت!

معجون تلخ حقیقت را سر می کشم و می نویسم تلخ که کاش همه چیز بهتر بود!

بندی گسسته است، خوابی شکسته است!

رویای سرزمین، افسانه ی شکفتن گل های رنگ را از یاد برده است!

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد، رنگی کنار این شب بی مرز مرده است!

|