تبليغاتX
.: سرگیجه :.
آه آرزو
جمعه 29 تیر1386

   چگونه بی ضمیر برایت بنویسم؟ مگر همین ضمیرهای لعنتی نبودند که بادها را بدرقه کردند و به استقبال هیچ ها رفتند؟ مگر ضمیرها، قاتل بادبادک ها نبودند؟ از لاک سنگی ات بیرون بیا و بادبادک هوا کردن میان هیچ ها را تماشا کن. نه ... مطمئن باش که دیگر بر باد رفته ای در میان نیست، بر باد رفته های قدیمی هم ارزانی خودت!

    خودخواهی ها همیشه مایه ی  آبروریزی نیستند... هیچ گفته بودم که یک ترانه ی سوخته را نباید دوباره زیر لب زمزمه کرد؟ در این ثانیه های پرالتهاب، گر چه با "من" و "تو" نوشتن مترسکی جان نمی گیرد و آسمان بر زمانه ی بی باران ترحمی نمی کند و گرچه سوخته ها، سوخته باقی می مانند ولی لااقل امیدی هست که تب وحشت زای لحظه ها، لحظه ای فروکش کند... امیدی هست تا ذهن قلم، دریابد که "من" و "تو" در حضور تمام آن بهانه ها و مترسک های بی جان و ثانیه های بی باران هم "ما" می شود. واقعا ما؟ واقعا امید؟

   این جا زندان، تبعید گاه خاکستری ام! از دیوارهای پوسیده اش مپرس که " زندان مرا بارو مباد جز پوستی که بر استخوان ام". تبعیدگاه، مقتل آرزوهای رنگین است و تبعیدی چه می داند که آسمان چیست و رنگین کمان چند رنگ دارد؟

   من خاکستری، من سیاه... تو رنگین کمان مسموم باش!  " آری فرو بسته باد و فروبسته تر، و با هر دربازه هفت قفل آهن جوش گران... آه آرزو... آرزو "

 


پ.ن: شاملو هم تبعیدی بوده!  یک خط شعر عاریتی از دنیای خط خطی یک تبعیدی!

|
تو بگو چگونه؟
شنبه 23 تیر1386

   روشنایی های کنار جاده را ببین. شنیده ام از کنار نگاه های بی تفاوت گذشته ای. به سایه ات دل بسته ای؟ مبادا آشفته ی صدای گام هایت شوی. عشق سایه ها توهم زاست!

   باور کرده ای خروس صبح را؟ فراموشت شده که شب خوان بودی؟ آن شب خوانی ها کجا و باور یک "قوقولی قوقو " ی ساده کجا؟ بخوان زمزمه ی شب را... بخوان فراموش شده ها و نفرین شده ها را... بخوان!

   منتظر کدام خط پایانی؟ کاسه صبرم مدت هاست که لبریز شده. اما تا لبریز شدن سکوتم هنوز چند تیک تاک باقیست! فاصله میان صبر و سکوت را باور داری؟

   ببین کورسوی امیدت را... دل ببند سایه ات را... آشفته ی توهم هایت شو ... چه می دانم؟ باور کن، بخوان، فراموش کن! می دانی، این افعال جایی مناسب تر از ذهنم برای بازی نیافته اند.  اما من که قرار بود سکوت کنم... قرار بود دیگر در تنگنای لغات دست و پا نزنم، قرار بود دیگر الف با مشق نکنم!

   بی فلسفه نبود که می گفت: الف با را رها کن، نعنا مشق کن!   می گفت سوت قطار در دل کوهستان را هنوز هم باور داری؟ در نوشته هایت مدت هاست که خبری از صداقت اشک های دخترک کبریت فروش وحنجره ی بی طاقت گنجشکک مغرور نیست... وای بر تو... جدی ؟ وای بر من!

   ولی باور کن هنوز هم می بینم، مگر شک داری که به چشمانم ایمان دارم؟ بهتر نیست به نگاه هاشان شک کنی؟  به نگاه های پراضطراب و سردرگم انبوهه ها، به نگاه های حریصی شک کن که فراتر از ویترین یک مغازه ی لوکس را ندیده اند... نگاه های بیمار، چشمان دودوتا چهارتا!

   به کنج تنهایی و دیوارهایم حسادت نکن، به قانون شکنی هایم نخند و نپرس که چرا در آلبومم جای عکس ها برگ های سرخ و زرد پاییزی گذاشته ام؟! نمی دانی... نمی دانی که مدت هاست که گذشته ام! نمی دانی که مدت هاست که نگاه ها و احترام ها را فراموش کرده ام! قانون شکنی آن قدرها هم که می گویند سخت نیست... نپرس چرا؟

   لحظه ای غرق شدم میان تمام آیاتی که دوستشان داشتم... " و توکل علی الله و کفی بالله وکیلا " ...میان مقطعه های مرموز و دوست داشتنی..." ص "! اما مگر همهمه های پریشان و اصوات ترسناک و ردپاهای جعلی امان می دهند؟ مگر فرصت میان یک قاب عکس خالی و یک بیت تنهایی را می شود نادیده گرفت؟! نگو که می توان، نگو که می شود!

   گلایه ای نیست! غرق شدن میان تمام دروغ های زیبا و تمام زیباهای دروغ هم عالمی دارد و ...

   همچنان باید نوشت و دید و گذشت و سکوت کرد! اما" ویرژیل مگر راه بهشت دشوارتر و مخوف تر از راه جهنم است؟ " تو بگو چگونه؟!

|
مادر
جمعه 15 تیر1386

مادر

   خالکوبی های رنگارنگ، سلطان غم مادر!روی بازویش حک کرد تا فراموش نکند که غم هم سلطان دارد، آن هم چه سلطانی! ولی فراموش کرد... تراژدی رنگ ها!

   نوارهای لغزان پشت بارکش ها! مادر، یا تو یا هیچ کس!چه غریبانه می لغزند و مسافران جاده ها تنها می خوانندشان... مادر را نمی گویم! یا تو یا هیچ کس ها را! کس آن ها مادر نیست .افسوس...افسوس...افسوس! نکند من هم یک مسافر باشم؟! کسی نیست که بیدارم کند؟

   باز هم از تقویم جا ماندم! روز مادر... روز آسمان ... روز فرشته... روز بی رنگ! مادر توقعی نداشت... یک بوسه ی ساده بر دستانش او را به اوج آسمان ها برد! خواستم بگویم که دوستت دارم مادر، اما می دانستم که اشک ها مجالم نمی دهند! چراغ ها را خاموش کن مادر... اشک هایم برای خودم و عشقم نثار تو!

   مادر تازگی ها چین و چروک های صورتت آزارت می دهند! ای کاش می دانستی که چین و چروک های قلبم آزاردهنده تر و شکننده ترند! خوشا به حالت که قلبت چینی به خود نگرفته! تازگی ها دردهایت بیشتر شده! نسخه هایت را دیدم! نسخه هایم را دیده ای؟

   دیروز هوس لی لی کردم! هوس تابستان های کودکی ! اما نه گچ داشتم و نه سنگ! مادر یادت می آید که نقشه های لی لی ام را می کشیدی؟ تو همیشه لی لی باز خوبی بودی!

   در شب های تنهایی تا توانستم فکر کردم...

   می دانی مادر، قلب ها آن قدرها هم که می گویند سرخ نیست، قانون درگیری نگاه ها دروغی بیش نیست، نشانه ها همیشه جواب نمی دهند و یک گل نیلوفرهمیشه نشانه ی عشق نیست! کدام ادیبی ادعا می کند که "از کنار هم می گذریم" یک جمله ی سه جزئی بی مفعول است! مفعول هایش را می شناسم! شب های تنهایی شب های غریبیست مادر!

   می بینی مادر ... دوباره عاجز ماندم از سرودنت!دوباره تک مصرع گفتم ... دوباره در مقابل دیوانت کم آوردم. اما دیگر اشک ها هم مهم نیست، دوستت دارم مادر!

 

 

|