
25
خرداد... سال ها چه زود می گذرند!!! سال ها که نه لحظه لحظه های بودنمان!!! تازگی ها چرا نفس کشیدن این قدر سخت شده؟25 خرداد...تقویم زندگیم باز هم ورق خورد! تقویم ها خیلی زود قدیمی می شوند!!! تقویمی نو باید!!!
25 خرداد... بهار است یا تابستان؟ چه فرقی می کند وقتی آدم برفی ها مرده اند؟! وقتی نمی توان غم ها را یک جا همراه بخارهای یخ بسته بیرون داد؟ خدا کند که موقع چشم فروبستن زمستان باشد!
25 خرداد... مادربظرگ امصال حم نبودی تا ببینی که کیک تولدم حفط شمع دارد... نبودی تا ببینی که چگونه عارظویم موقع فوط کردن شمع حا از یادم رفط و همه خندیدند! می دانی شاید حفت هم ضیاد است، عاخر من حنوظ ثواد خواندن و نوشتن ندارم!
25 خرداد... به چه فکر می کردم؟ یادم آمد، به اولین گریه ی در گهواره ام تا... امروز! می گویند فردا روز دیگریست!
25 خرداد... قلبم، قلب خردادی نیست! شاید خدا در خلقتم تقلبی کرده باشد! قلب بهاری و من؟ چه کسی باور دارد؟
25 خرداد... یادم باشد با مدادرنگی قرمزم یکی از آن خط های قرمز ممتد روی دیوار تنهایی هاییم بکشم! دیوارم چیزی نمانده تا سراسر قرمز شود!
کم مانده بود فراموش کنم! نامه های زیادی را هنوز نخوانده ام! تبریک های 25 خردادی! خدا کند نامه ها سفید باشند! آخر می دانی من بی رنگ دوست دارم!!!
پرده اول_ کلاس انشا :
موضوع انشا: در آینده دوست دارید چه کاره شوید؟
همیشه موضوع سختی بود...
من...
من دوست دارم دکتر شوم تا ...
تا ...
تا ...
تا ...
تا ...
تا نمی دانم! اصلا تا ندارد!
پایان
خانم معلم می گفت روزی به آرزویت خواهی خندید!
پرده ی دوم_ مطب چشم پزشکی:
- پسرجان شماره ی چشمت یک نمره بالاتر رفته... عینکت رو باید عوض کنی!
-آقای دکتر یک نمره یعنی چند گل؟ یعنی چند ردپای مبهم دیگه؟ یعنی چند چهره ی به هم ریخته؟
-من از حرف های تو سر در نمی آرم... در علم پزشکی یک نمره یعنی...
یک نمره یعنی ...
یک نمره یعنی ...
- بیمار بعدی!
دکتر حتی نگفت که مواظب چشمانت باش! آخر می دانی در کتاب های پزشکیش هرگز به این جمله برنخورده بود!
پرده ی آخر_چه فرقی می کند کجا؟!
سطل زباله، نسخه ی مچاله شده ای دیگر! نسخه های خودم را بیشتر قبول دارم، هر قدر هم که بدخط باشد مهم نیست...می دانی چهره ها گاهی بدون عینک زیباتر دیده می شوند...ردپاها مرموزتر... تماشای آسمان هم که عینک نمی خواهد!
خانم معلم به آرزویم خندیدم...دفتر انشایم کو؟
همیشه شروع کردن سخته! شروع دلهره آوره، پر از سوالاتیه که دوست داری قبل از این که شروع می کردی به جوابشون می رسیدی! نمی دونم خلاصه باور کنید که این چند خط ابتدایی هم یه جور شروعه( روش بهتری برای توجیه نداشتم )... شروعی باید، پس بخوان:
همیشه به اعجاز قلم ایمان دارم. یکی از دلخوشی های زندگیم نوشتنه! مهم نیست که چقدر واقعی می نویسم یا چقدر به حرفایی که می نویسم ایمان دارم، مهم اینه که همیشه فکر می کنم نوشته ها یه جور سرپناهه! یه مرحم، یه نوشدارو، یه هر چی که دلت می خواد اسمش رو بذار! کلماتی که بی دلیل و با دلیل کنار هم چیده می شن و یاد خیلی چیزا رو برات زنده می کنن! چیزهایی که تو 24 ساعت شبانه روز یا بی تفاوت از کنارشون می گذری یا اصلا جزئی از زندگیت نیستن! نوشته هایی که امید داری با خوندنشون از روزمرگی های زندگیت و تکرارهای بی معنی لحظه هات هر چند برای مدتی کوتاه رها شی و فکر کنی، فوران کنی، زندگی کنی! حرف هایی که اگر بی مخاطب هم بمونه باز هم مهم نیست، چون می دونی که حداقل با نوشتنشون بار سنگینی از دوشت برداشته شده! سنگینی کردن حرف ها تو دل خیلی زجرآوره، پس بخوان:
خیلی سخته که برگردی و ببینی که هیچ کدوم از دوستان قدیمیت در کنارت نیستن( حتی سخت تر از اون شروع کردنه) ... نمی دونم شاید این هم یکی از همون رسم های مسخره ی روزگارمون باشه، رسم جدایی بعد از آشنایی، رسم تنهایی بعد از...، به هر حال دوستانی که روزی روزگاری با نوشته هاشون زندگی می کردی، که با نوشته هات سرشون رو به دیوار می کوبوندن، کسانی که روزی آتش کده رو می خوندن ، الان نمی دونم که کجا هستن! امیدوارم بتونم باز هم پیداشون کنم! امیدوارم که هنوز سرشون سالم باشه و دیوارها پابرجا!
وقتی دو سال پیش شروع به نوشتن آتش کده کردم، واقعا نمی دونستم که هدفم از نوشتن چیه؟ نمی دونستم که آیا واقعا اون حرفا، حرفای منه یا یه مشت حرف وارداتی بی معنیه که بر حسب تصادف به ذهن من رسیده! شاید فقط می نوشتم تا نوشته باشم، ولی امشب مطمئنم که می نویسم تا... نه اصلا تا نداره ! سه نقطه ها همیشه جواب میده! پس بخوان:
این پست اول این بلاگه، دوست دارم هر کی که به این بلاگ سر می زنه چند تا از همون کلمات زیبای ذهنش رو کنار هم بچینه و ...! دوست دارم آتش این آتش کده، پرفروغ تر از قبلی باشه! آخ که چقدر دوست دارم بنویسم!
به قول مرحوم فرهاد :
گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم!
پس بخوان!!!